یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃
مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

۱۰ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

سه شنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۲، ۱۱:۵۹ ب.ظ

وا میکنه این گره ها رو،چادر حضرت زهرا!

" بسم ربِّ الإمام المنصور"

باهم به کوه رفته بودند.خودش بود و دوستش آرمیتا!

در حین کوهنوردی،ارمیتا رو به او کرد و گفت:

-سختت نیست؟

+سخت؟برای چی؟چرا؟

-با چادری میگم...خیلی سخته...آخه آدم عاقل!با چادر که نمیان کوه نوردی!

لبخندی میزند و نگاه معنا داری به ارمیتا می اندازد!و پاسخی نمیدهد جز سکوت معنا دار!

-چرا جواب نمیدی؟خب راست میگم دیگه...یه چادر سیاه انداختی رو سرت که باهاش نه میتونی سوار دوچرخه شی نه بری پیست کارتینگ و نه سوار اسب بشی و...تازه اینهمه ادم هم مسخره ات میکنن...اون سری اومدی عکس بگیری با فامیلت،اون خانومه به دوستش گفت بیا بریم اونور عکس بگیریم پیش کلاغ سیاها عکس نگیریم...

+بی شخصیت بود!دلیل نمیشه به دلیل بی شخصیتی اون من اعتقادمو بذارم کنار!

-اعتقاد؟آخه مگه یه چادر چی داره که میگی اعتقاد؟یه پارچه است دیگه...مثل بقیه ی پارچه ها...

+یه پارچه؟!

-آره...مگه غیر اینه؟تو با مانتو هم میتونی حجابتو حفظ کنی...دلیل به اینهمه ریاضت نیست...

+ریاضت؟این عشقه...عشق...نمیدونم میتونی متوجه شی یا نه...اما برای من این چادر مشکی،یه تیکه پارچه نیست...چیزیه که باهاش یاد چیزایی از گذشته می افتم...این ، میراث منه...میراثی که از مادرم بهم رسیده...

انقدر ارزش داره که هیــــــــــــچ وقتی هیچ وقتِ هیچ وقت نذارمش کنار...حتی اگر شده مردم افاضات اضافی کنن...

-چرت میگی!

+ینی چی؟!

-ینی اینکه بی خودی داری خودتو واسه یه تیکه پارچه تلف میکنی...این یه تیکه پارچه نیمتونه کاری کنه...

+مثلا چیکار؟

-مثلا اینکه ...اهان!مثلا اینکه اگر رفتی جهنم،با اینکه اینهمه چادر سر کردی،ولی بازم این چادر نجاتت نمیده...

و لبخند رضایت بخشی می زند

در همین لحظه پایش به سنگی گیر کرده  و درحال سقوط از دره بود که با دستش چادر او را گرفت!

فریاد میزد:کمـــــــــــــک!

در هوا معلق مانده بود...دستش به چادر بود...

دستش را دراز کرد و دست ارمیتا را گرفت و او را بالا کشید...

آرمیتا خود را روی خاک ها انداخت و گریه میکرد...

آرام به او نزدیک شد و گفت:شاید این چادر نتونه کاری کنه،اما آدمو از بعضی از دره های هولناک سقوط نجات میده...باور کن!

آرمیتا هم چنان گریه میکرد و زیر لب میگفت:یا زهرا...!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۲ ، ۲۳:۵۹
+مرا لطف تو می باید...
پنجشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۲، ۰۱:۴۰ ب.ظ

قوه اطاعت!

"بسم ربِّ الإمام المنصور"

از موثّقین حکایت شده که زمانی مقدّسین بسیاری در نجف اشرف جمع شدند و گفتند:چه زمانی خواهد بود که مردمان بهتر از ما باشند پس اگر این حدیث راست بود که اگر سیصد و سیزده تن از مومنین به هم رسند،صاحب الزّمان علیه السلام و افضل الصلوة ظهور می کند،می بایست در این زمان ظهور کند زیرا در نجف اشرف زیاده از سیصد و سیزده تن هستند.پس از تفکّر بسیار بنا را بر این گذاشتند که از میان این همه مومنین یک نفر را که از همه زاهد تر و مسلّم در نزد جمیع انها باشد انتخاب نموده بیرون بفرستند.پس همه ی مومنین جمع شدند و یک نفر را که از همه افضل تر بود انتخاب نمودند و او را روانه وادیّ السلام در نجف اشرف کردند تا استکشاف این سرّ بنماید.

آن شخص بیرون رفت و بعد از مدّتی به سوی رفقای خود برگشت گفت:اندکی که از نجف بیرون شدم سواد شهری به نظرم امد.پیش رفتم تا داخل آن شهر شدم.از کسی سوال کردم که این شهر چه نام دارد؟

گفت:این شهر صاحب الزّمان است.خانه ی ان حضرت را از او سوال کردم و با شعف تمام خود را به در خانه ی آن حضرت رسانیده ، و دقُّ الباب نمودم.کسی از ملازمان حضرتش بیرون امد .گفتم:میخواهم خدمت ان حضرت شرفیاب شوم.پس آن مرد رفت و پس از اندکی برگشت و گفت:امام فرمودند که دختر باکره ی فلان شخص را که نامش فوق تمام بزرگان این شهر است به عقد تو دراورده ام؛پس تو امشب برو در خانه ی ان شخص توقبف نما و فردا به نزد ما بیا.من خانه ی ان شخص را پیدا نموده،به منزل او رفتم و پیغام ان حضرت را به او رسانیدم.او قبول نموده بنای زفاف را برای من گذاشتند و چون شب عروسی شد ، عروس را به حجله گاه درآوردند ولی همین که خواستم به او دستی برسانم،ناگاه اواز جنگ و حرب به گوشم رسید.پرسیدم:چه خبر است؟

گفتند :حضرت صاحب الزّمان خروج می کند.پس من با خود گفتم ایشان بروند من نیز به دنیال ایشان خواهم رفت. در همین فکر و خیال بودم که قاصد ان حضرت رسید که بسم الله ما خروج کردیم با ما بیا تا به جهاد اعدا برویم.

من گفتم:عرض مرا به آن حضرت برسانید و بگویید که ایشان تشریف ببرند من نیز از عقب ایشان خواهم آمد.قاصد رفت و به زودی برگشت و گفت:حضرت می فرمایند فوراً باید بیاید.من گفتم:اگر چنین فرمود من الحان نخواهم آمد.

چون این حرف را زدم ، ناگاه خود را در همان صحرای نجف اشرف دیدم که نه شبی بود و نه شهری و نه عروسی و نه اطاقی و پس دانستم که عالم کشف بوده نه شهود و فهمیدم که مارا قوّه اطاعت آن حضرت نیست.[1]

ــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:این داستان منو یاد مضامین کلی کتاب "کمی دیرتر" سید مهدی شجاعی انداخت...

و البته باید گفت که "ما را قوه اطاعت از آن حضرت نیست" جمله ی اون آقا بوده تا جوری عذر خودش رو موجه کنه...!

منظور اینه که ما قوه رو داریم،باید به دل بخوایم و به زبان بگیم و با دست انجام بدیم...

نذاریم چیزی جلوی دست و پای ما رو بگیره...چون ایشون امام معصوم هستن و باید از ایشون اطاعت کنیم...نیاید بگید الان تو داری این حرفو میزنی خودت میتونی یا نه!

باید تمرین بشه...بــــــــــــــاید...باید خودمونو آماده بکنیم تا مواهب زودگذر دنیا جلو دست و پامونو نگیره...ادعا نمیکنم و میگم باید اینجوری باشه...

خدا میدونه که چی میخوام بگم...این عمل فقط با تلاش قابل اجراست...

من هم در زمره شما و حتی پایین تر...همه باید تلاش کنیم...نه اینکه بشینیم و بگیم:ما قوه اطاعت نداریم!

خدا کاری رو که در حد توان بنده شه ازش میخواد...نه بیشتر و نه کمتر...یه خورده به خودمون بیایم...

والسلام

علی مع الحق و الحق مع علی...یا علی!



[1]  قرینة الجواهر ص 564/کشکول بهتاش ص 208

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۲ ، ۱۳:۴۰
+مرا لطف تو می باید...
پنجشنبه, ۱۳ تیر ۱۳۹۲، ۰۶:۰۸ ب.ظ

موسی...ورژن جدید!!!

"بسم ربِّ الإمامِ المنصور"

اپیزود اول

-الله اکبر

بسم الله الرحمن الرحیم...............................اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم

نمازش را که خواند،گوشی اش را چک کرد.یک اس ام اس آمده بود.

متن اس ام اس:سلام داداش علی.اون خانواده که بهت گفتم خیلی فقیرن،الآن متوجه شدم که پسرِ خانواده به خاطر بیماری قلبی توی بیمارستان بستری شده اما پول ندارن و با ضمانت فعلا بستریه.تو اون پولی رو که گفتی می تونی امشب تا قبل از ساعت 9 براشون کارت به کارت کنی؟؟

پاسخ داد:سلام حسین جان.بله الآن میرم کارت به کارت کنم.فقط یه بار دیگه شماره کارت رو برام اس بکن.

*****

اپیزود دوم

رفته بود تا از عابر بانک پول بگیرد.شب بود.خواهرش ماشین را پارک کرد تا او پیاده شود و سریع برود و پول بگیرد. بانک مورد نظر دو عابر بانک داشت. یکی از آن دو خراب بود.

جلوی آن یکی هم 3-4 مرد در صف ایستاده بودند تا از آن پول بستانند.

حیا کرد و عقب تر ایستاد.نه خجول بود و نه حتی می ترسید...فقط حیا درش موج میزد...چادرش را محکم گرفته بود...

کنار ایستاد تا خلوت شود و پول را بگیرد اما هربار نوبت خود را به مرد تازه ای که از راه میرسید میداد...

پسر جوانی آمد...

-خانم پس چرا شما پول نمیگیرید...مگه تو صف نیستید؟[1]

-چرا اما منتظرم تا بقیه پول بگیرن و عابر بانک کمی خلوت بشه...بعد حتما پول میگیرم.

پسر جوان نگاهی به صف مرد ها انداخت و پیش خود فکری کرد.

-کارت تونو بدید به من .من براتون پول میگیرم.

دختر در دادن کارت،کمی تردید کرد ...اما با نگاهی به خواهرش که در ماشین معطل بود ،کارت را با اطمینان به پسر جوان داد.

*******

پول را که تحویل گرفت،تشکر کرد.

-انشاالله پدرم برای شما خیر و نیکی امضا کنن...محافظتِ از ناموسِ پدر،ایشونو بسیار بسیار خرسند میکنه...

و با حیایِ بسیاری،شروع به گام برداشتن کرده و به سمت ماشین می رود...[2]

پسرِ جوان رو به آسمان کرده و می گوید:

خدایا!من فقیرِ هر خیری که برام بفرستی،هستم...[3]

قطعا تو خیر رسانی... و تو ای خدای کریم و رحیمِ من! امام زمان من رو،پدر همه ی ما رو از من راضی بگردان...[4]

و شماره کارت رو از توی Inbox گوشی اش پیدا کرد و مبلغ 3 میلیون تومان را به حساب خانواده نیازمند واریز کرد.



[1] قَالَ مَا خَطْبُکُمَا؟؟

[2] فَجَاءتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاء

[3] رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ 

[4] برداشت آزاد ازسوره قصص آیات 22 تا 25

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۲ ، ۱۸:۰۸
+مرا لطف تو می باید...
جمعه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۰۷ ب.ظ

انأ بقیّة الله فی ارضه...

"بسم ربّ الامام المنصور"

با دوستش قرار داشت...

قرار بود بروند خارج از شهر...گاجره...پیست اسکی چمن...

ساعت 4 بعد از ظهر بود که دوستش ماشین شاسی بلندش را جلوی درب منزلش پارک کرده و بوق رو بوق که ینی "بیا پایین بریم سریع تا به ترافیک نخوردیم"!!!

آخر تا "گاجره" کلی راه بود...

در این ذِلّ گرما و نزدیک ماه رمضان همه مردم قصد رفتن به مسافرت ،خصوصاً،شمال میزند به کلّه شان...آنهم از راه خوش آب و هوایی مثل دیزین...

*****

بدو بدو پله ها را دو تا یکی پایین می آید...

-سلام

s-کجایی؟الآن غلغله میشه...

-ببخشید.مامان بالا داشت سفارش می کرد.

s- =)

- مَرَض!!! چرا میخندی؟؟

s- هیچی...بریم...

و به سمت دیزین راه می افتند...

سی دی را درون دستگاه می گذارد...

:

پی حس همون روزام،پی احساس آرامش...

 

s-       این چیه بابا آوردی؟گندشو درآوردی؟

-       ببخشید نمیتونستم برات جنیفر بیارم...صدا به این خوبی...خیلی دلتم بخواد...

s-       نه بابا...منظورم اینه که من با خواجه امیری زیاد حال نمیکنم...

-       میشه بپرسم با چی حال میکنی؟

s-       اون فلش رو از تو داشبورد رد کن بیاد...

-       خب...

s-       بزن تراک ...تراک 12

:     دوریت این خونه رو ویرونه تر کرد...تنهام نذار نرو دیوونه برگرد....

-       یا خداااا...این چیه؟

s-       بذار باشه...

و صدا را تا ته زیاد میکند...

تازه در اوج گرفتن آهنگ بود که همراهش ضبط را خاموش میکند...

s-       اِ اِ اِ...چرا اینجوری میکنی دیوونه؟؟

-       برات ترسیدم یه لحظه...

s-       ترسیدی؟میشه بپرسم چرا؟اون از دیر اومدنت که اعصابمو ریختی بهم اینم از این...

-       انقدر صدای ضبط ات زیاد بود که یه لحظه ترسیدم اگر که ندای:انأ بقیّة الله فی ارضه بیاد، نه تو بشنوی نه من!!

با این حرف،سعید رو در بهت نگه داشت...

بهتی که با نوای:

"به طاها به یاسین به معراج احمد"

همراه بود...

همراه با تفکری مهدوی و آمادگی لحظه ای برای ظهور...

 

 

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۲ ، ۱۸:۰۷
+مرا لطف تو می باید...
جمعه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۰:۰۷ ق.ظ

شیخ علی به فریادم بِرَس!!!

سلام.پست امروز جدای از پست قبلی و احتمالا پست بعدی،پستی است که بنده(حُسنی)به شدت هر چه تمام تر چنان از این ماجرا تاثیر گرفتم که از چند سال پیش تا به امروز در یادم باقی است...

از همه ی شما می خوام که این پست رو با دقت و علاقه دنبال کنید...و بدانید که:

حتی نام امیرالمومنین علیه الصلوة و السلام هم معجزه میکند...

پس بسم الله:

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۰:۰۷
+مرا لطف تو می باید...
جمعه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۹:۳۹ ق.ظ

هنوز شمارش به 313 نرسیده است...

یار حقیقی کجاست؟!
تشرف شیخ علی حلاوی محضر شریف امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف )

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۹:۳۹
+مرا لطف تو می باید...
شنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۳:۰۱ ق.ظ

مرگ و ایمان...


روی خاک های سرد نشسته بود و به تل خاک پیش رویش چشم دوخته بود...اطرافیانش،همه و همه مشکی پوشیده بودند...همه خط نگاه او را دنبال می کردند...آری به 4 قبر رو به رویش خیره مانده بود...زنان زیر لب با هم پچ پچ می کردند...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۳:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

به این آقا بگو:

 ما هم از طرف اباصالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)ماموریت داریم!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــ

ـ

واقعیتش هول شدم...چیزی حدود 10 ماهه میخوام این پست رو بذارم...اما نشد...حالا که داره میشه، ازتون میخوام با اینکه داستان زیاده،ولی بخونیدش...اون وقت می فهمید چقدر ایران برای امام عصر با شیعیانش مهمه...خواهش میکنم کامل بخونیدش....سرسری ازش نگذرید...بسیار مهمه...بسم اللّه:

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۲ ، ۲۲:۲۸
+مرا لطف تو می باید...
سه شنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۱، ۱۱:۵۱ ق.ظ

همه عاقبت به خیر نمی شن..!!!!

به نام خدا

بلعم باعورا از علمای بنیاسرائیل بود، و کارش به قدری بالا گرفت که اسم اعظم میدانست و دعایش به استجابت میرسید.

وَاتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَینَاهُ آیاتِنَا فَانْسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ الشَّیطَانُ فَکَانَ مِنَ الْغَاوِینَ(الأعراف/175)

و خبر آن کس (بلعم باعورا) را که آیات خویش (اجابت دعا) را به او داده بودیم برایشان بخوان که از آن عارى گشت، و شیطان در پى او افتاد پس از گمراهان شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۱ ، ۱۱:۵۱
+مرا لطف تو می باید...
دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۱، ۰۵:۰۷ ب.ظ

بدون عنوان!!!!

بسم ربِّ الماء معین

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

با عطش شدید خوانده شود!

روز است و بسیار تشنه ام.به دنبال مغازه ای می گردم برای خریدن آب معدنی.

آه .آنجاست.یک مغازه.درست در چند قدمی من.به مغازه داخل می شوم.سمت یخچال می روم و آب معدنی برمی دارم.زیاد خنک نیست.می خواهم آن را سرجایش بگذارم که ناگاه چشمانم به جمله ای و کلمه ای جادویی می افتد.

نوشیدنی خنک و گوارااز چشمه های ...

چشمانم دیگر چیزی را نمی بیند.با دیدن کلمه ی گواراو به یاد افتادن آبی گواراو جریان یافته،آن را باز کرده و سر می کشم .

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

قرآن را بازکرده ام و می خوانم.به آیه ی 27 سوره ی مرسلات می رسم:

وَجَعَلْنَا فِیهَا رَوَ‌سِىَ شَـمِخَـتٍ وَأَسْقَیْنَـکُم مَّآءًفُرَاتًا

برایم عجیب است.ماءًفراتًا یعنی چه؟

ناگاه دنیا دور سرم می چرخد...چشمانم سیاهی می رود و...

یاد عاشورا می افتم.

آخر فرات یعنی گوارا...

پس خداوندا،چگونه عباس به آب گوارا رسید و از آن ننوشید؟

چگونه جریان آن، دلش را می سوزاند و لب خشکیده اش طلب جرعه ای ،فقط جرعه ای از فرات می کرد و او به خواسته ی آن توجهی نمی کرد؟

آخ که چه سوزناک است که تشنه باشی و در کنار فرات گوارا و فریاد العطش ات دل خودت را نیز بسوزاند ولی به آن نرسی...

اللهم صلی علی حسین وعلی بن الحسین وعلی اولاد الحسین وعلی اصحاب الحسین الذین بذلوا مهجهم دون الحسین علیه اسلام.الحمدلله کما هو اهله.

به جهت سلامتی حضرت حجّت عجل الله تعالی فرجه الشریف و صفای قلب تمامی شیعیان صلواتی عنایت فرمایید.اللّهم عجّل لولیک الفرج...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۱ ، ۱۷:۰۷
+مرا لطف تو می باید...