یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

قوه اطاعت!

پنجشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۲، ۰۱:۴۰ ب.ظ

"بسم ربِّ الإمام المنصور"

از موثّقین حکایت شده که زمانی مقدّسین بسیاری در نجف اشرف جمع شدند و گفتند:چه زمانی خواهد بود که مردمان بهتر از ما باشند پس اگر این حدیث راست بود که اگر سیصد و سیزده تن از مومنین به هم رسند،صاحب الزّمان علیه السلام و افضل الصلوة ظهور می کند،می بایست در این زمان ظهور کند زیرا در نجف اشرف زیاده از سیصد و سیزده تن هستند.پس از تفکّر بسیار بنا را بر این گذاشتند که از میان این همه مومنین یک نفر را که از همه زاهد تر و مسلّم در نزد جمیع انها باشد انتخاب نموده بیرون بفرستند.پس همه ی مومنین جمع شدند و یک نفر را که از همه افضل تر بود انتخاب نمودند و او را روانه وادیّ السلام در نجف اشرف کردند تا استکشاف این سرّ بنماید.

آن شخص بیرون رفت و بعد از مدّتی به سوی رفقای خود برگشت گفت:اندکی که از نجف بیرون شدم سواد شهری به نظرم امد.پیش رفتم تا داخل آن شهر شدم.از کسی سوال کردم که این شهر چه نام دارد؟

گفت:این شهر صاحب الزّمان است.خانه ی ان حضرت را از او سوال کردم و با شعف تمام خود را به در خانه ی آن حضرت رسانیده ، و دقُّ الباب نمودم.کسی از ملازمان حضرتش بیرون امد .گفتم:میخواهم خدمت ان حضرت شرفیاب شوم.پس آن مرد رفت و پس از اندکی برگشت و گفت:امام فرمودند که دختر باکره ی فلان شخص را که نامش فوق تمام بزرگان این شهر است به عقد تو دراورده ام؛پس تو امشب برو در خانه ی ان شخص توقبف نما و فردا به نزد ما بیا.من خانه ی ان شخص را پیدا نموده،به منزل او رفتم و پیغام ان حضرت را به او رسانیدم.او قبول نموده بنای زفاف را برای من گذاشتند و چون شب عروسی شد ، عروس را به حجله گاه درآوردند ولی همین که خواستم به او دستی برسانم،ناگاه اواز جنگ و حرب به گوشم رسید.پرسیدم:چه خبر است؟

گفتند :حضرت صاحب الزّمان خروج می کند.پس من با خود گفتم ایشان بروند من نیز به دنیال ایشان خواهم رفت. در همین فکر و خیال بودم که قاصد ان حضرت رسید که بسم الله ما خروج کردیم با ما بیا تا به جهاد اعدا برویم.

من گفتم:عرض مرا به آن حضرت برسانید و بگویید که ایشان تشریف ببرند من نیز از عقب ایشان خواهم آمد.قاصد رفت و به زودی برگشت و گفت:حضرت می فرمایند فوراً باید بیاید.من گفتم:اگر چنین فرمود من الحان نخواهم آمد.

چون این حرف را زدم ، ناگاه خود را در همان صحرای نجف اشرف دیدم که نه شبی بود و نه شهری و نه عروسی و نه اطاقی و پس دانستم که عالم کشف بوده نه شهود و فهمیدم که مارا قوّه اطاعت آن حضرت نیست.[1]

ــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:این داستان منو یاد مضامین کلی کتاب "کمی دیرتر" سید مهدی شجاعی انداخت...

و البته باید گفت که "ما را قوه اطاعت از آن حضرت نیست" جمله ی اون آقا بوده تا جوری عذر خودش رو موجه کنه...!

منظور اینه که ما قوه رو داریم،باید به دل بخوایم و به زبان بگیم و با دست انجام بدیم...

نذاریم چیزی جلوی دست و پای ما رو بگیره...چون ایشون امام معصوم هستن و باید از ایشون اطاعت کنیم...نیاید بگید الان تو داری این حرفو میزنی خودت میتونی یا نه!

باید تمرین بشه...بــــــــــــــاید...باید خودمونو آماده بکنیم تا مواهب زودگذر دنیا جلو دست و پامونو نگیره...ادعا نمیکنم و میگم باید اینجوری باشه...

خدا میدونه که چی میخوام بگم...این عمل فقط با تلاش قابل اجراست...

من هم در زمره شما و حتی پایین تر...همه باید تلاش کنیم...نه اینکه بشینیم و بگیم:ما قوه اطاعت نداریم!

خدا کاری رو که در حد توان بنده شه ازش میخواد...نه بیشتر و نه کمتر...یه خورده به خودمون بیایم...

والسلام

علی مع الحق و الحق مع علی...یا علی!



[1]  قرینة الجواهر ص 564/کشکول بهتاش ص 208

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۵/۱۰
+مرا لطف تو می باید...

نتیجه مهم

امام زمان

داستان

حکایت

نظرات  (۲)

سلام خیلی زیبا بودواقعا در تنگناها مشخص میشود چه کسی مرد میدان هست
حق با علی ست
پاسخ:
بله درسته...
یا علی
lموفق باشید=)
پاسخ:
تیکه می اندازید؟!=)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">