یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃
مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

۲۱ مطلب با موضوع «فقط خودم می دونم!» ثبت شده است

شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۴۳ ق.ظ

کارت عابر بانک!

آقا!یه روز شال و کلاه کردیم بریم خرید،هیچی دیگه قرار شد بریم از عابر بانک پول برداریم...

رفتم به راننده گفتم بشین من برم پول بردارم بیام...

من یه عادتی که دارم اینه که اولا خیلی قانون تو صف ایستادنو رعایت میکنم و اینکه اگر ببینم یکی عجله داره،حتی اگه تو صف نونوایی هم باشم جامو میدم بهش!

هیچی دیگه مثلا اگه ببینم دارم میرم سمت عابر بانک بعد یکی دیگه هم داره میره،قدمامو آروم برمیدارم تا اون بنده خدا زودتر کارش راه بیفته بره پی کارش=))

هیچی دیگه راننده نشست تو ماشین من اومدم برم سمت عابر بانک که یه خانوم تقریبا بدو بدو رفتن سمت عابر بانک ...ماهم اروم رفتیم تا ایشون کارشون زودتر راه بیفته...یه خریدی هم داشتیم که چون اون روز یه عالمه مهمون داشتیم باید میرفتیم کلی خرید میکردیم...

این خانومه رفت جلو داشت با موبایلشم حرف میزد بنده خدا...

پشت منم یه آقا پسر جوونی ایستادن...

شنیدم میگفتن:سلام دخترم!گوشی رو بده مامان!بعد مثل اینکه دختره گوشی رو داد بعد این خانومه گفت:مامان امشب خونه ما شام دعوتینا یادتون نره!

هیچی دیگه کارتشو کرد اون تو،کارتش گیر کرد=(

بیچاره گوشی رو قطع کرد...دید ای بابا کارتش گیر کرده!

رو کرد بهم گفت...حالا چیکار کنم؟کارتم گیر کرد؟=(سنجاق سر داری بدی من اینو در بیارم؟

خب منم سنجاق سر نداشتم...یه گیره روسری قلبی داشتم...که باهاش روسریمو بسته بودم...

خودش بدون اینکه من بگم چشمش افتاد بهش و گفت آهان این خوبه و درش آورد تا کارتشو در بیاره...آخرم نتونست..فقط خدا رو شکر میکردم که من جای اون نبودم چون من حتما باید از کارت پولو برمیداشتم اگه کارت گیر میکرد هیچی دیگه کلا ضایع می شدیم...

دید در نمیاد،گفت ای بابا باید پول تلفن همراهمو میدادم و الا قطع میشه!من گفتم من میتونم در بیارم؟گفت:نه عزیزم!آخه تا ته گیر کرده بود!

منم دیدم دیرم شده و نمیتونم وایسم بدو بدو رفتم برم از یه جا دیگه پول بردارم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:اون خانوم، بهاره رهنما بود!


۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۲ ، ۰۰:۴۳
+مرا لطف تو می باید...
پنجشنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۲:۲۶ ب.ظ

عشق شوری در نهاد ما نهاد!


heart health

مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

عشق هم در دل ما سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم

 

گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا

خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنه تر از شمشیر است

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
باده نوشیده شده پنهانی

عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاریست مگو سهو شده

من و رسوایی و این بار گناه
نو و تنهایی و آن چشم سیاه

از من تازه مسلمان بگذر بگذر
بگذر از سر پیمان بگذر بگذر

دین دیوانه به دین عشق تو شد
جاده ی شک به یقین عشق تو شد

مستم از جام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
باده نوشیده شده پنهانی

ــــــــــــــــــــــ

پ.ن:این متن تیتراژ سریال"شب دهم" هست

من همیشه وقتی تاب سوار میشم و میرم تو هوا اینو بلند بلند میخونم...

پدرم!

فراق بس نیست؟="(


 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۲ ، ۱۴:۲۶
+مرا لطف تو می باید...
سه شنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۲، ۰۳:۵۳ ق.ظ

من و مدرسه...

من هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ وقت برعکس خیلی از بچه هامون اهل خوردن سر کلاس نبودم...همیشه هم با اینکه میز آخر رو دوست داشتم اما میز دوم یا سوم و در مواقعی اول میشستم...این اواخر میز اول میشستم...

هیچ وقت آدامس نمیجویدم سرکلاس مگر در مواقع خاص و با اینکه خیلی تابلو آدامس میخوردم هیچ احد و ناسی نمیفهمید...

هیچ وقت سر کلاس چیزی نمیخوردم باز هم مگر در مواقع خاصی که از گرسنگی درحال جان کندن بودم و یا قندم می افتاد!

یه بار سر کلاس ادبیات درحالی که کنفرانس بود قشنگ کیک رو باز کردم و مشغول به خوردن شدم که یه دفعه تا اومدم تیکه بعدی رو بندازم بالا معلممو دیدم که داره منو که دهنم دو متر بازه نگاه میکنه!

با ایما و اشاره گفتم الان میذارمش تو جامیز که با ایما و اشاره گفت:مشکلی نداره بخور=))

خلاصه اینکه منم پررو بازی درآوردم و به پشت سری هام و بقیه کلاسم تعارف زدم=))

ردیف های انور هی آروم میپرسیدن بروبچ چیزی ندارین بخوریم؟منم هرچی تو کیفم بود درآوردم دادم=))

گفتم بخورید...گلستانه چیزی نمیگه=))

بچه های انسانی باهامون اون روز ادغام بودن...خیلی کیف داد...

یا اینکه وسط کلاس از معلم زبان فارسی اجازه گرفتم برم حیاط...رفتم و یه دل سیر پرتقال خوردم وسط درس دادن=))

دقیقا فردای روزی بود که از تاب پرت شدم...رنگ به رخسار نداشتم...داشتم تلف میشدم!

یه بار سال اول مامانم صبح پشمک داد ببرم مدرسه زنگ تفریح بخوریم...

منم نامردی نکردم سر زنگ ادبیات سر درس دادن معلم پشمکو باز کردم کل کلاس ریخت سر ما=))

پشمکش خیلی زیاد بود...بچه ها او صورت هم پشمک میریختن...به هوا پشمک پرتاب میکردن و...درآخر معلم عزیزم که میدونم اینو میخونه و همین دیشب اعتراف کردم بهش جیغ زد و رفت بیرون...=))

خانم واقعا شرمنده روتونم=))

ولی تا حالا کسی منو موقع آدامس جویدن ندیده...در مواقعی که هوا پس بوده،در دوران راهنمایی آدامسو قورت دادم=))

سر زنگ ناهار که واقعا کسی حق نداشت به غذای من نزدیک بشه=))

چون باهاش برخورد میکردم=))

سرکلاس پاستیل میخوردیم...درنا برگرو...

تو گروه 5 نفره ما که کلا یه ردیف کلاس مال ما بود :مبینا/زهرا/ریحانه/من/زینب

رسم گذاشته بودیم هرکی نمره اش تو هر درسی بالاتر میشه باید شیزکاکائو بده=))

یه بار گروهمون سر کلاس جغرافی جریمه شد و برای کل کلاس بستنی خرید=))

دوم ریاضی یه چیز دیگه بود...اینو همه ی مدرسه میدونستن...

از لج کردن با معلم ریاضی بگیر 1/5 ساعت از کلاس جیک در نیومد و آخر معلم ریاضیمون اشکش در اومد=))

تا تولد گرفتن برای معلم ریاضی گل مون که دنیا رو بهش میدیم و دو زنگ ریاضی رو تعطیل کردیم رفتیم باغ بالا=))

هعی روزگار...سوم ریاضی اگه اینجوری باشه عشقه...عشق...

هم از نظر بار علمی بچه هامون عالین هم اینکه پایه ی همه چیزن...شبکه کردن کلاس به هم که موجبات مبهوت موندن کل کلاسو فراهم کرد...تجربی ها (به جز فاطمه و رها و...)معمولا اهل کنسل کردن امتحان بودن هی...اما ما شده بود هر زنگ امتحان بدیم اما کنسل نمیکردیم...خوب هم میدادیم...به جز فیزیک که برامون گرون تموم شد!

وااااااااااااااااای جریمه نوشتن کل کلاس از روی جزوه مثلثات و تمام تمرینات در کمتر از یک هفته زجر بود...زجر...من دستام درد گرفت!

خلاصه اینکه جناب حافظ میفرماید:

سالها دفتر ما در گرو "صهبا" بود

رونق میکده از درس و دعای ما بود

بقیه شو حفظ نیستم=))

خدایا سوم ریاضی رو بهتر از دوم ریاضی گردان...الهی آمین...

+27 مرداد سوم ریاضی شروع میشه...میریم که داشته باشیم=))

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۵۳
+مرا لطف تو می باید...
دوشنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۴۲ ق.ظ

اعتماد به نفس!

آیا میدانید که چه کسی میتونه به من اعتماد به نفس بده؟؟(یه کسی که به مذهبیات ربطی نداره!)

برید پایین تا ببینیدش...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


شاید باورتون نشه اما من با دیدن کارتون مکویین واقعا اعتماد به نفس فوق العاده ای میگیرم...مخصوصا بخش مسابقه اش...

بهتون گفته باشم...این قسمت غیر مذهبی زندگیمه!


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۲ ، ۰۰:۴۲
+مرا لطف تو می باید...
سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۰۳ ق.ظ

صد و ده!

دیشب شهادت امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوة بود...Tuzki Bunny Emoticon

(این یارو! دقیقا مثل خودم عمل میکنه!!)

خیلی جالب بود چون دیشب،عمر وب من به 110 روز رسید

Tuzki Bunny Emoticon

از این اتفاقای ییهویی خوشم میاد

پ.ن1:وب من در ایام فاطمیه در یک روز بارانی در روز چهارشنبه تاسیس شد!


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۲ ، ۰۴:۰۳
+مرا لطف تو می باید...
شنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۲، ۰۹:۲۹ ب.ظ

کوه کوه پشت کوه=)

امروز با خواهرم رفتیم کوه!

رفتیم چند تا عکس بندازیم...آغا من نمیدونم این عکاسی اش بد نیست اما چرا نمیتونه از من یه عکس خوب بگیره...شما میدونید؟؟

اینم  سه تا از عکساییه که  گرفتیم...

مبینا نیشتو ببند...بهت گفتم بعد ماه رمضون=))



۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۲۹
+مرا لطف تو می باید...
جمعه, ۴ مرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۲۳ ب.ظ

Just for my best friend Mobina!!

=)

دوستم برو ادامه مطلب


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۲ ، ۱۷:۲۳
+مرا لطف تو می باید...
چهارشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۱۰ ب.ظ

امیرحسین

امیرحسین این روزا میشینه پای نرم افزار:3D Max و Photo shop!!!!!!!!!!!!

میشینه پای اینترنت بازی دانلود میکنه بعد نصبش میکنه...

میشینه تایپ میکنه =@

دو سه روز پیش برداشته رو عکس من و خواهرم با فتو شاپ کار کرده عکس ضریح کشیده بعدش نوشته:یا علی!!!!

تازه بلده saveاش هم بکنه=@

ما 7 سال مون بود تو کوچه اسکیت بازی میکردیم!!!!!!!!

این دهه هشتادیا واقعا دقیقا چجوره شن؟؟!!!!!!

میترسم تو همین سن یه کاره ای بشه =)

ای بابا...

این سری انقدر تو گوگل سرچ کرده:بازی با حجم کم،بچه قاطی کرده نوشته:عکس ضریح امام حسین با حجم کم =))))))

فکر میکنه اگه حجم کم باشه میاره=))))

الآنم شب و روز میشینه پای کامپیوتر=@

یا اینکه دیوار اتاق رو کرده نمایشگاه نقاشی...هی نقاشی میکشه میچسبونه به دیوار...

حالا اینا هیچی...مخ خواهرمو خورد که براش فوم بخره که این آقا بشینه ماکت هتل درست کنه!!!!!!!!!!!!!!!!=@@@@@@

درست هم کرد=@

اسمم روش گذاشت بعدش با ماژیک معماری روش نوشت اسم رو=@

میشینه مجله ماشین میخونه =)

خدایا من کجام ،این کجاست؟؟=)

ــــــــــــــــــــــــــــــ

+امیرحسین شهریور 7 سالش تموم میشه=)

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۲ ، ۱۶:۱۰
+مرا لطف تو می باید...
دوشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۰۷ ق.ظ

خواب بد...=(

دیشب تا صبح یه خواب خیـــــــــــــــــــــــــــــــلی خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بد دیدم =(

خواب دیدم یکی وبمو هک کرده (یکی مجهوله...اگه بدونم کیه آتیشش میزنم =)   ) بعد اومده تو قسمت تنظیمات رمزو عوض کرده=(

و من آواره شدم...خدایا هیچ وقت نذار وب من هک شه...باشه؟؟؟=)

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۲ ، ۰۹:۰۷
+مرا لطف تو می باید...
شنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۲، ۰۵:۲۳ ب.ظ

کارتون...

چقدر این "پاندا کنگ فو کار" نازه...خیلی نازه...=)

+این روزا کارم شده کارتون دیدن =)
۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۲ ، ۱۷:۲۳
+مرا لطف تو می باید...
سه شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۲، ۱۱:۳۱ ب.ظ

هیئت...

بچه که بودم،ینی از بچگی ام همیشه یه هیئتی میرفتیم که بسیار هیئت عنایت شده ای بود...

هیئتی که شاید بانی اون رو خیـــــــــــــــــلی ها بشناسن...خیــــــــــــلی ها...

همیشه وقتی ماه محرم شروع می شد،کله ی همه رو میکندم از بس غر رو غر که منو بــــــــــــــــــــــاید ببرید این هیئت...

دور بود...خیلی دور بود...توی دهکده المپیک...

اما همیشه ،هرسال ،هرشب هر ماه محرم آژانس میگرفتیم و میرفتیم...آژانس رو هم نگه میداشتیم تا اتمام هیئت...و همیشه هم دیرتر از همه هیئت رو ترک میکردیم...

مجبور شده بودن تا چندین بار مکان هیئت رو عوض کنن...نمیدونم الآن این سالها کجاست مکانش...

یه عقیده ی قدیمی هست که میگن:اگر دندونت جایی بشکنه یا اگر کفشت جایی گم بشه حتما دوباره اونجا بر میگردی...با اینکه خرافیه اما امیدوارم اینطور باشه...چون یه بار تو بچگی ام حدود 4-5 سالم بود که کفشمو تو این هیئت گم کردم...

قبلنا همون موقع ها که 4-5 سالم بود یکی از همسایه هایی که هیئت تو اون ساختمون برگزار میشد خواب دیده بود که کاروان سیدالشهدا داره میگذره...به هیئت اینا که میرسن،آقا رو میکنن به کاروان و میگن:

همین جا اطراق میکنیم...

اینو از بچگی ام به یاد دارم...بارها و بارها مکان هیئت عوض شد اما ما هرســــــــال میرفتیم و محال بود که نریم...

بارها و بارها ،هرسال تو خواب به خیلی ها آدرس این هیئت رو میدادن...

نمیدونم...شاید درست نباشه انقدر بگم:این هیئت،این هیئت...

هیئت ها همه شون منسوب به نام سیدالشهدا هستن و صاحب اصلی شون امام عصر هستن قدمگاه ایشونن...اما باید یه واقعیت رو قبول کنیم که بعضی ها با "اخلاص" کار میکنن...نیت شون فقط و فقط اخلاصه...اینجاست که میگن:این هیئت نظر کرده است...

سخت ترین محرمی رو که پشت سر گذاشتم،محرم سال 86 یا87 بود...درست یادم نمیاد...

بازم مثل هرساله،شوق وافری داشتم تا به هیئت همیشگی برم...با کلّــــــــــــــــــــــــــــی اصرار موفق شدم تا خانواده رو راهی کنم...

اما...یه گدا...فقط یه گدای سرچهار راه کار رو خراب کرد...باعث شد که پامون بریده بشه...دیگــــــــــــــــــه پامونو نذاریم اونجا و من هرسال از فراق اونجا گریه کنم...هرچند که همــــــــــــــــــه جا پرچم سیدالشهدا هست و ما زیر چتر امام زمانیم...

اما...بعضی دلبستگی ها ادم رو ناراحت میکنه...اگر به فراق برسه...

آخرین مکانی که یادمه از هیئت ،شهرک گلستان،دهکده المپیک اگر اشتباه نکنم کوچه بنفشه دوازدهم بود...

همیشه سر کوچه یه بنر بزرگ بود از چهره ی نورانی حضرت عبّاس...

و مکان ،توی پارکینگ یه ساختمون بود...جایی که ما هیچ وقت جا پیدا نمیکردیم تا "تو" بشینیم و همیشه توی زمستون بیرون اونم نه تو کوچه بلکه تو راهرو میشستیم...

وااااااااای یه بار قسمتم شد تا برم تمام استکان های چایی زوار رو بشورم...

هنوزم بوی چایی هاش میاد...

حضرت سیدالشهدا همیشه به همه مون عنایت دارن...همه ی مجالس منسوب به ائمه اطهار علیهم السلام متعلق به حضرت صاحب الزمانه...

به این جهت توی اون ساختمون مجلس رو میگرفتن چون یکی از واحد های ساختمون متعلق به مادر بانی بود...

بانی هم آقای "حسین سبزعلی" قاری قرآن بودن...

آخرین بار توی مسجد شهرکم.ن ایشونو دیدم که مجری برنامه گفت:برای شادی روح مادر جناب سزعلی صلوات بفرستید...

فهمیدم که ایشون از دنیا رفتن...پس قطعا مکان هیئت توی این سالها عوض شده...

قصدم از این پست تخلیه ی فراق بود!!!!!!

شاید یکی پیدا بشه که این پست رو بخونه و مهمان همیشگی این هیئت باشه...با ادرس جدید...و ادرس رو به من بده...انشاالله تعالی...و من الله توفیق ...والعاقبة للمتقین...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۲ ، ۲۳:۳۱
+مرا لطف تو می باید...
جمعه, ۷ تیر ۱۳۹۲، ۰۴:۲۵ ب.ظ

بارش فصل گرم...جمعه...و گریه...

تو چت شده آسمونِ خدا؟؟میخوای بباری؟؟بیا بغل من باهم بباریم...

این نیمه شعبان هم گذشت و نیامد یار...

غرش ات دلم رو نمیترسونه تا وقتی غرش حیدری "مهدی فاطمه" هست...

بیا با هم بباریم...

بیا گریه کنیم برای اونی که اون بیرون سالهاست داره روزای جمعه برای ما گریه میکنه...

بیا تا این دلگرفتگی مونو باهم خالی کنیم...

همه مخالف...همه رودر رو...خودشون خبر ندارن...

ماجرای شیخ علی حلاوی میشه اونوقت...

باور کن کسی خبر نداره جز همون امام عصر...

آخه من...

چقدر خون جگر خورد امام عصر از برای ما...

=(

ببار ای ابر بارونی ببارون...

قول میدم نیام زیر بارون امام عصری ات،بخونم:

هوس کردم بازم امشب زیر بارون تو خیابون به یادت اشک بریزم طبق معمول همیشه...

عصر جمعه و بارون برای امام عصر و امام جمعه دیدنیه...

ببار تا بیام ببینم...

خوش به حالت ای آسمون...خوش به حالت...

۱۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۲ ، ۱۶:۲۵
+مرا لطف تو می باید...
جمعه, ۷ تیر ۱۳۹۲، ۰۹:۴۵ ق.ظ

حکمت...


من مریضی رو دوست دارم؛چون نشانه ی توجه خدا به آدمه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۲ ، ۰۹:۴۵
+مرا لطف تو می باید...
چهارشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۲، ۰۳:۰۰ ب.ظ

یا فارس الحجاز ادرکنی...

وقتی شبه،تو بیابون خدا راهو گم کردی وسط جاده ای که شاید نا امن ترین جاست،اونوقته که تو اون ظلمت،بیشتر حس میکنی:

                                             یکی اون بیرون به فکرته!!

و باورش می کنی...

اون وقته که بیند بلند با گریه  میگی:

مهدی جان به فریادم برس...آقاجان راه رو به ما نشون بده...ما گم شدیم...

آقا جان ما که جز تو کسی رو نداریم...

اون وقته که امام مهدی،یه کامیون می فرسته تا راه رو بهت نشون بده...میبره تا به خانواده ات برسونه...

هر وقت گم شدی،با صدای بلند فریاد بزن:

یا فارس الحجاز ادرکنی یا اباصالح المهدی ادرکنی ادرکنی...به طرفة العینی به فریادت میرسه...چون اون بیرون به فکرته...باور کن...

_________________

پ.ن1:گم شدن تو مسجد جمکران هم عالمی داره...وقتی که دو تا پیرمرد مهربون پیدات میکنن و با دستای مهربونشون بغلت میکنن و به خانواده ات می رسونن...

پ.ن2:گم شدن در شهرکی که تو اونجا رو نمی شناسی و همه خونه هاش مثل هم هستن هم ترسناکه وقتی با گریه و لحن بچه گانه اتاز خدا میخوای که کمک ات کنه و راه رو بهت نشون بده و تو خودتو جلوی اونجایی میبینی که دنبالش می گشتی...

پ.ن3:وقتی که گم می شی،همیشه گریه می کنی...همیشه وقتی گم میشی یاد امام عصرت میکنی...آخه این انصافه؟؟!!

گم شدن وحشتناک ترین چیزیه که تو عمرم دیدم البته بعد از چند تا چیز دیگه!!

تو حرم امام رضا گم شدن هم باز هم به اندازه مسجد جمکران می چسبه!!!!=)

مواظب باشید گم نشید...دست پدرتونو محکم بگیرید...اون شما رو ول نمیکنه...این شمتیید که اونو ول میکنید و گم میشید...



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۲ ، ۱۵:۰۰
+مرا لطف تو می باید...
جمعه, ۳ خرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۱۲ ب.ظ

شِش...6

فی ستّة ایّام...همین!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۱۲
+مرا لطف تو می باید...
چهارشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۹:۱۸ ب.ظ

قایقِ در حال ساخت...

                    قایقی خواهم ساخت

                             خواهم انداخت به آب

                                  دور خواهم شد از این خاک غریب...1

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــ

ـ

+ و هیچ جنبنده ای در زمین نیست جز آنکه روزیِ آن بر خداست و قرارگاه اصلی و جایگاه موقّت(و محل انتقال)آن را میداند؛همه در کتابی روشن موجود است...

++ و اوست کسی که آسمانها و زمین را در شش روز آفرید و

عرش او بر آب بود...2

ـــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: خوش نامی قدم اول است.. از خوش نامی به بدنامی رسیدن، قدم بعدی بُوَد.. قدم آخر، گمنامی است.. طوباللغرباء3

چقدر این جمله شرح حال این روز های منه...!!

ـــــــــــــــــــــــــ


1.سهراب سپهری

2.هود/6و7

3.قیدار/رضا امیرخانی


۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۱:۱۸
+مرا لطف تو می باید...
پنجشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۳۳ ق.ظ

سه...

شد سه ماه...

پدرم...سه ماه است که با تو آشنا شدم...سه ماه است که چادری دارم که میراثی گرانبهاست از سوی مادرم....

سه ماه است که آمده ام سربازی...

سه ماه است که توسل بر تو آرام جانم است...روح و روانم است...

و سه ماه است که من،مــــــــــــــــَــــــــــن را پیدا کردم...

خداوندا این سه ماه ها را از من نگیر...آمین...

اللهم عجل لولیک الغریب الطرید الفرج....الهی آمین...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۲:۳۳
+مرا لطف تو می باید...
پنجشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۲، ۰۶:۱۰ ب.ظ

زیارت...

دلم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی می خواد برم مشهد...اما دلم جمکران رو هم می خواد...من 7 ساله نرفتم جمکران...یعنی میشه؟؟یعنی طلبیده میشم؟؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۲ ، ۱۸:۱۰
+مرا لطف تو می باید...
سه شنبه, ۲۷ فروردين ۱۳۹۲، ۰۶:۴۸ ب.ظ

این پست مال توئه ....فقط مال تو مبینا....

این پست حذف گردید...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۲ ، ۱۸:۴۸
+مرا لطف تو می باید...
چهارشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۲، ۱۰:۴۹ ب.ظ

صابرة علی نزول بلائک...

وقتی بلایی نازل میشه،وقتی درد پشت اون بلا خوابیده،تو به نام حضرت مهدی،صبر کن...بدون که اگر دستت هم کبود شد،بدون اگر که انگشتت شکست یا نه اگر هزاران درد داشته باشی،همه ی این ظلم ها،از سیلی مادر و کبودی پهلو و بازوی فاطمة الزهرا شروع شد...از شیون ها و حسرت به دل ماندن امیرالمومنین برای زهرایش در سوم جمادی الثانی آغاز شد...

همه چی شروع شد...ریشه ی ظلم کاشته شد....امام ما تنها شد.......

آه...مادرم.....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۲ ، ۲۲:۴۹
+مرا لطف تو می باید...