یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

نویسندگان

پیوندها

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

گاهی پیش میاد که بغضی در گلوت داری...

گاهی بسیار معذّبی...حتی از خودت!!


من الآن 19 سالمه... الآن ، توی همین سن هست که تازه فهمیدم چیزی در زندگیم کم داشتم که هرگز فکر نمیکردم که کم داشتمش...


"دوست داشتن خود" م رو کم داشتم...

من هرگز خودمو دوست نداشتم...


چون همیشه فکر میکردم آدم دوست داشتنی نیستم...


چون وقتی با نزدیک ترین آدمای زندگیم قهر میکردم ، میگفتن اینجا نازت خریدار نداره!


چون مدام تحقیر شدن ، آدم رو متزلزل میکنه...


اینا میگم چون گفتنش شجاعت میخواد...


من مدام خودمو سرزنش میکردم...دعوا میکردم...محدود میکردم...تحقیر میکردم...


و مهم تر از همه ضعیف میکردم...


وقتی که توی آینه نگاه میکردم ، میگفتم وااای! چه دختر زشتی!! چقدر من زشتم!!

این درحالی بود که هرکی منو میدید ، بهم میگفت تو خیلی خوشگلی...تو خیلی زیبایی...

و من میگفتم همه شون دروغ میگن!!


دوباره جلوی آینه می ایستادم ومیگفتم چیه من زیباست؟!! و همه چیز رو با عینک بدبینی میدیدم...


من هیچ وقت خودمو دوست نداشتم...


من همیشه منتظر بودم یکی منو دوست داشته باشه...


من همیشه به تفکرات مردم راجع به خودم متکی بودم!! تفکرات منفی مردم!!


چرا من نباید خودمو دوست داشته باشم؟!!

چرا باید بی نیاز نباشم از طفیلی بودن ؟!!


اما حالا همه چیز فرق میکنه...


حالا من خودمو دوست دارم...

من عاشق خودم هستم...

من برای خودم مهم هستم...

دوست داشتنی هستم...

باهوشم...با استعدادم...زیبا هستم...موفق هستم...


حالا من دوست خودم هستم...


من به هیچ کسی در زندگیم نیاز ندارم جز خدا و امام زمانم که بهترین رفیق منه در زندگیم...


من حدیثه هستم...حدیثه یعنی جدید!


والسلام

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۵
+مرا لطف تو می باید...

باز هم اومدم تا توی این وبلاگ بنویسم تمام فکرهامو...غم هامو...شادی هامو...گله و شکایت هامو...


راستش اینبار دلم گرفته...


دلم مشهد الرضا علیه السلام و افضل الصلوة میخواد...


یادمه وقتی بچه بودم حدود هفت هشت ساله ٰٰ هروقت دلم هوای مشهد میکرد ، آهنگ ولایت عشق محمد اصفهانی رو گوش میدادم و باهاش میخوندم و گریه میکردم و در همون حال از سلطان ابالحسن علیه السلام و افضل الصلوة ٰ طلب زیارت شون رو میکردم...

.

امروز هم همین کار رو کردم...درست مثل بچگی هام...


این چند روزه مدام دارم به این فکر میکنم که چقدر اشتباه کردم در گذشته...حالا همه ی این اشتباهات و توهمات پامو گرفته...


روزی که توی فرودگاه موقع رفتن به کربلا جلومو گرفتن ، از اون روز فقط  یه فکر در سرم پدیدار شد...

فکری که هر چقدر جلوتر میرفتم بیشتر قوت میگرفت...

توی کربلا نشانه  هاشو با چشمای خودم دیدم...

اما الآن بهش شک دارم...

میگم نکنه غلط باشه...

نکنه دارم اشتباه میکنم...

اشتباه که شاخ و دم نداره...


فقط میخوام روحمو به یک نفر پیوند بزنم...

به تنها رفیقم...


:"(


آه ه ه که دارم از درون میسوزم...


با خودم میگم اگه به این قضیه شک کنم ، یعنی اینهمه میگم علی مع الحق و الحق مع علی رو الکی میگم...


اتفاقی که زیر گنبد امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوة بیفته الکیه؟!!!!!


:"(


خدایا خودت کمکم کن...


:"(







۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۰۵
+مرا لطف تو می باید...