یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

۱۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۷
آذر

حواسم جمع کارم نمیشه ...


حسش نیست ...


کاش میشد همه ی حرفامو به یکی بزنم

  • +مرا لطف تو می باید...
۲۶
آذر

یه اخلاقی که دارم ، ایبنه که حرف دلمو میزنم ... نمیگم بعدا طرف برام شاخ میشه :|


دیروز اون روسری سبز قشنگه مو سرم کرده بودم ... ولی بعدش فکر کردم که چرا باید توی دانشگاه روسری سرم کنم؟ بهتره مقنعه داشته باشم... این شد که با وجود اینکه از مقنعه متنفر بودم ، رفتم خریدمش امروز و گفتم ایشاالله یا فردا یا پس فردا دیگه اونو توی دانشگاه سر میکنم مثل باقی دانشجو ها ...

فردا که جلسه ی آخر آز شیمی آلی مونه ... ارائه داریم ...

پس فردا هم که کارگاه تخصصی مقاله نویسیه که واااااااااااااااقعا به دردم میخوره ...

وقتی فهمیدم مراسم تودیع سردبیر صنعت برتره ، یه لحظه فکر کردم شاید آقای خ.گ هم بیاد ... با خودم گفتم نمیرم اصن ... ولی وقتی مطمئن شدم نمیان ، گفتم خب خدا رو شکر میرم ان شاالله ...


یه مشکلی دارم ... اونم اینه که ای کاش گزارشکار آز فیزیک دو رو جلسه ی اولشو خودم می نوشتم و ای کاش ارائه ی پنجشنبه رو موضوعشو عوض می کردم ... :(

ناراحتم ...


نه به خاطر اینکه آدما نمیتونن ادعاشونو ثابت کنن ...

ناراحتم چون میگفتن که آدمی که به کسی میگه دوستت دارم ، یه مسئولیتی برای خودش ایجاد میکنه...

من کاری به این کارا ندارم ...

ناراحتی ام به این خاطره که تو مدام فکر میکنی مگه چیکار کردی؟!!!

هرچند که نظرم حتی الانشم منفیه...اون موقع هم بود...



فکر نمیکنم توی این مدت ، خطایی ازم سر زده باشه من باب بی حیایی ...


من اگر بودم ، دیگه به این وبلاگ سر نمیزدم یا طرف رو توی اینستا آنفالو میکردم ...


نوشته هام خیلی جذابه ...نه؟!


اون آیه ، چیزی نیست که بخوام بگم دوست دارم همسرم اون ویژگی رو داشته باش...بلکه الحمدلله از فضل خدا  حتما ان شاالله دارای این ویژگی است ...


بنابراین وقتی نمیشه ، یعنی اینکه اون ، اون طرف نیست ...


از همینجا میگ دوستت دارم همسر آینده ی عزیزم که با خوبی خودت ، نمیذاری پای منم بلغزه ... و به سخنان یاوه گویان ، روی خوش نشون بدم...

عشق منی تو ... با اینکه نمیشناسمت ولی عاشقتم :)



  • +مرا لطف تو می باید...
۲۵
آذر

خیلی فکر کردم که وبمو حالا که بستم ، کجا بنویسم؟ اینستاگرام؟ یه وب دیگه؟! یه کانال؟! یه گروه؟!

ولی از خودم پرسیدم : برای چی باید وبمو ببندم؟! به خاطر کی؟!!!!

و به این نتیجه رسیدم که بستن وب ، به هر دلیلی ، نمیتونه کار درستی باشه...

آره ! من منکر این موضوع نمیشم که یه روزایی توی زندگی آدم هست که آدم توشون ناراحته ، یا شرایطی دست میده که قابل کنترل کردن نیستن ... ولی میتونیم با صبر و حوصله ، کمی این سختی رو آسون بکنیم ... حقیقتا من یکی ، یکمی هم شیطنتم این روزا گل کرده و متاسفانه زدم تو پر یکی دو نفر ... البته همه اش شیطنت هم نبود ... بالاخره توی زندگی هرکسی پیش میاد ... توی این تو پر زدنا ، مثل یه بچه ای که از زندگی لجش گرفته باشه و هرکی جلوش باشه رو بزنه ، یکی ناراحت شد و رفت ، یکی وایساد تا من حرفام و غر زدنام تموم بشه و بعدش پرسید : تموم شد؟😂 بعد وایساد ته مونده های غرمو هم سرش خالی کردم و راحت شدم و بعدش شروع کرد به آرامش دهندگی 😊

یکی دیگه هم بی محلی کرد و به گفتن "وا!" اکتفا کرد و ... کلا همینجوری رفتارای متفاوت از آدمای متفاوت و اطرافیانم دیدم 😅

وااااقعا جالب و هیجان انگیز بود ...

چون خودمو تاحالا انقدر مشوش و پریشان ندیده بودم ...

هرچند که بعدش که آروم شدم ، یعنی بعد از چند دقیقه ، شروع به عذرخواهی از همون آدما کردم ... 😊

یه همچین موجود هیجان انگیزی ام من 😅

خلاصه اینکه فهمیدم : حدیثه جان ! متعادل برو جلو ... نه وبتو ببند و نه کانالتو ببند و نه یهو استوریاتو هیدن کن و ...😅

قشنگی زندگی همینه ....💜

یه روز خوبه و یه روز بد و یه روز هم میانه ...

نه توی روزای بد غمگین و ناامید بشیم و نخ توی روزای خوب ، جو زده و از خود بی خود و نه در روزهای میانه ، عادت 😊💚

.

من حدیثه ام ... حدیثه یعنی جدید 😊💜

هیچ وقت برای دوباره شروع کردن ، دیر نیست...😊

یاعلی 💛✋

پ.ن: وبمو باز کردم 😅 البته نه مطالب قبلیشو ... 😊

  • +مرا لطف تو می باید...
۲۳
آذر

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

"سعدی"


پ.ن : خدایا شکرت 😊💜

هرکسی نمیتونه ادعاشو ثابت کنه ... فقط ازت ممنونم که نذاشتی مقاومتمو توی این مدت بشکنم و دست از امتحان کردن بکشم ... چون میدونستی که داشت این اتفاق میفتاد 😊

هوامو داشته باش مثل همیشه....💜

  • +مرا لطف تو می باید...
۲۲
آذر

چقدر حرفش قشنگ بود ... امشب بهم گفت : 


"

و اونی که واقعا دوستت داشته باشه

به عصبانیتت نگاه نمیکنه

چون تو براش جواهری هستی که بازم باید نگهت داره

"

.

همین یه حرف ، آب رو ریخت روی آتیش ... شد سنگ محک من ... حالا دیگه میدونم کی باشه و کی بره ... :)

  • +مرا لطف تو می باید...
۲۲
آذر

همه ناراحت میشن ...


فقط یه نفره که میمونه و میگه : چته؟!

  • +مرا لطف تو می باید...
۲۲
آذر

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد...


حدیث ... 😊💜


من خودمو دوست داااارم و نیازی به دوست داشتن هیییییچ کسی ندارم 😊

  • +مرا لطف تو می باید...
۲۱
آذر

بغض کردم ... دلم میخواد گریه کنم ...

دلیل اصلی شو نمیدونم ... ولی جلوی خودمو گرفتم گریه نکنم...


من اگر بمیرم، چند نفر راحت میشن؟! چند نفر ناراحت میشن؟!

چند نفر میگن : آخیش خوب شد که مرد ...

چند نفر میگن : حیوونکی... دختر خوبی بود .. خیلی ناراحت شدم ...

چند نفر میخندن؟!

چند نفر اشک میریزن؟!


اشکم سرازیر شد ... :(


#بغضـشبانه ...

چرا ناراحتم من؟!!!!!

  • +مرا لطف تو می باید...
۲۱
آذر

امروز یکی دیگه از گروه پترولند بهم پیام داد...


برای امر خیر ... میگفت از پارسال خیلی از شما و حجاب تون خوشم اومده ...


و امسال توی کلاس مکانیک سیالات همکلاس شدیم ...

راستی چه کلاس جالبیه این مکانیک سیالات ها :))


خلاصه اینکه ردش کردم بره ... معیارامو جوری بهش گفتم که باهاش هم خونی نداشته باشه ...


و مهم ترین عامل این بود که از من کوچیکتر بود...متولد 76 بود...


برام جالبه ...

کاری به این ندارم چون از اول قصدم رد کردن بود...

ولی جدی ها ... آدما میان ... آدما میرن ...حرف میزنن ...


برام جالب تر این بود که قبلنا که کسی خواستگاری میکرد ، یه جورایی سعی میکردم تصورش کنم که ببینم به من میاد یا نه ... همین موجب میشد از لحاظ ذهنیتی بهش وابسته بشم ...

این سه تای آخری ، سعی کردم هیچ واکنشی نداشته باشم و به نشدن و اینکه قصدم ازدواج نیست فکر کنم ... و دقیقا در همین سه بار ، باعث شد هیچ ضربه ای نخورم ...

خدا رو واقعا شکر ...


شاید یه دلیلش هم اینه که یکسال بزرگتر شدم و بلد شدم که در مقابل همچین شرایطی باید چیکار کنم ...


علی ای حال ، باید خدا رو شکر کنم که ارائه ی مکانیک سیالاتمون افتاد توی تایم 10:15 درس ترمو توی پنجشنبه ... و خدا رو شکر که 30 امه ...نه پس فردا ... چون اینجوری بازم نمیتونستم برای ارائه آماده باشم ...


و بازم خدا رو شکر که استاد بهمون تایم داد...وگرنه به خاطر کنسلی تایم ارائه مون حسابی ناراحت بود ...


خدایا واقعا شکر

  • +مرا لطف تو می باید...
۲۰
آذر

اون پسره که تعقیبم میکرد رو همیشه سر کلاس ریاضیات مهندسی هم میدیدم ... امروز ندیدمش. متوجه شدم اصلا دانشجوی کلاس ما نیست😐

اصلا اسمش توی لیست استاد نبود ...

😐

عجیبه به نظرم ... چرا واقعا؟!!!!!!!

نباید ترسید؟!

  • +مرا لطف تو می باید...
۱۹
آذر

شاید وبلاگمو ببندم ....

مطالب قبلی اش هم همینطور ...

😊

چون دیگه بازدید کننده ای نداره 

  • +مرا لطف تو می باید...
۱۸
آذر

پنجشنبه ها صبح ،، کلاس مکانیک سیالات داریم.این پنجشنبه افتاد به ساعت یه ربع به چهار بعداز ظهر به جای هشت صبح. منم که از شبای دانشگاه متنفررررر😕

خلاصه رفتم.من بودم و استاد و چهارتا پسر دیگه. وقتی کلاس تموم شد ، شب شده بود. یکی از پسرای کلاس زودتر از من از علوم پایه خارج شد. ولی من میخواستم برم نمازخونه. رفتم و نمازمو خوندم. بعد از علوم پایه خارج شدم چون میخواستم برم با بی آر تی امامزاده حکیمه خاتون باغ فیض. از علوم پایه که خارج شدم، دیدم اون پسره که زودتر خارج شده بود قبل از اینکه من نماز بخونم ، دقیقا جلوی من داره از دانشگاه خارج میشه. تعجب کردم که چرا نرفته بیرون ... تا اینکه فهمیدم داره منو تعقیب میکنه😨😨 انقدر ترسیده بودم که نگووووو😱

خلاصه یجوری کاری کردم که گمم کنه. ولی یکی دو ساعت بعدش آی دی مو از گروه پترو لند برداشته بود و اومد بپرسه که مجردم یا متاهل .گفت برای امر خیر میخوام. منم گفتم قصد ازدواج ندارم.

خیلی ترسیده بودم.... اینکارا یعنی چی؟!!!!!!!!!!!😠

  • +مرا لطف تو می باید...
۱۱
آذر
  • +مرا لطف تو می باید...
۰۹
آذر

یه استاد دینی دارم ... نگو و نپرس... این ادم فووووووووووووووووووووووووووووووووق العاده است....

واااااااااااااااااااااااااقعا از خیل مومنین روزگاره ...

انقدررررررررررر خوووووووووبه که حد نداره ... اصن عااااااااالیه...

سعی میکنم هر شبهه یا هر سوال دینی دارم ازش بپرسم ... یه آقای مهربون و فوق العاده...خدا خیرشون بده ... همیشه خیلی مهربونن

ساکن ایران نیستن... ساکن اروپا هستن ... ولی با این وجود هم جوری دین و ایمانشونو حفظ کردن و هم ترویج میدن که آدم میمونه ...

فوووووووووووووووق العاده ان ...

من گاهی وقتا توی مسائل زندگی هم ازشون مشاوره میگیرم...چون بسیار عاقل هستند...

معمولا در جریان خواستگاری های من هستن... اصن در جریان همه چیز هستن :))


مثلا تاکید دارن که همسر باید برائتی باشه و البته که این اعتقاد خودمم هست...

و کلی نکته ی دیگه ...

امشب خیلی واضح بعد از یه سال و ... گفتن : سادات! الآن شما سن تون برای ازدواج کمه ...

چون من خیلی با ایشون در این رابطه صحبت کردم و مشورت گرفتم و دعا خواستم بکنن ...


و من یه لحظه به فکر فرو رفتم ...

حق با ایشونه ...

مگه من چند سالمه که انقدر هولم؟!!!!!!!!!!


بابا حدیثه سادات! چته تو؟!!!

آروم باش دختر...


الان واقعا برات زوده ... 21 سال مگه چقدره؟!!!


تو اول باید بتونی زندگی خودتو هندل کنی و بعد بتونی زندگی یکی دیگه هم به دوش بکشی... الان زوده برات دختر !


بی خیال بابا :)

  • +مرا لطف تو می باید...