یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

من و مریضی

امروز برای اولین بار توی زندگیم طعم سِرُم رو چشیدم...


خیلی حس جالبی بود :)

۰۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۰۶ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...

استاد دیفرانسیل دوستت دارم :)

از دست یکی از بچه های کلاس دلخور و عصبانی بودم...

رفتم دفتر تا درباره ی ثبت نام قلم چی با مشاور صحبت کنم...

آقای صفوی هم اونجا بودن...

مشاور گفتن: 

حالا چرا انقدر مضطربی؟!

گفتم :بچه ها نمیذارن که آدم آروم باشه...

آقای صفوی داشتن صبحانه میخوردن...نگام کردن و با لبخند گفتن:

الآن میام کلاس حال اون بچه رو میگیرم :)

۱۰ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۱۳ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...

آشنا...

امروز کسی رو دیدم که خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی آشنا می اومد...

عجیب بود...


+نانوایی سنگکی...

۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۵۴ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...

خدااااااااااای خوبم من یک زمینی ام...

همین الان با حسی شگفت ، با حسی سرشار از عشق !! بیدار شدم!!!

دلم میخواد عشقی ابدی داشته باشم...


و چه کسی بهتر از ...

.

.

.

.

.

.

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا؟



خداااااااااااااااااااااای من دوستت دارم...

این پست برای توست...برای مهربانترین و تک ترین خدای جهانیان...

دوستت دارم به وسعت دلی که به من عطاکردی...

دووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم خدای مهربانم...


به عشقت تا ته دنیا به جنگ هر کسی میرم...


۲۱ آبان ۹۳ ، ۱۶:۵۰ ۱ نظر
+مرا لطف تو می باید...

آقای حکیمی یا عمید؟ :)

سر کلاس گسسته داشتیم تمرین حل میکردیم...

با زینب سر هاول حکیمی بحثم شد...

اومدم برم از آقای عمید اجازه بگیرم برم آب بخورم گفتم:

ببخشید آقای حکیمی:)))

تا خود پایین پیش آب خوری فقط میخندیدم:)

۱۵ آبان ۹۳ ، ۲۲:۰۰ ۱ نظر
+مرا لطف تو می باید...

من یک کنکوریم!

صبح خواب دیدم که رتبه ام 12000 شده!!!!!!!!!

تو خواب باور نمیکردم...

کلی گریه میکردم...

یه دفعه از خواب پریدم...

گفتم:

آخیش...همه اش خواب بود...چه خواب بدی بود...


یاد حرف صفوی افتادم که گفت:

اون دنیا مثل اون وقتیه که از خواب بیدار میشیم...

مومنان میگن: اخیش دنیا چه خواب بدی بودا...

اما کافران میگن:حیف شد چه خواب خوشی بود...کاش ادامه پیدا میکرد...

برای من و همه ی کنکوریا دعا کنید...

خیلی سخته که فکرای بد به ذهنت هجوم بیارن...

فردا گزینه دو دارم...


۱۵ آبان ۹۳ ، ۱۵:۵۶ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...

چقدر زشت واقعا!!

شنبه بود که سر فیزیک بودیم.

آخرای کلاس بود...

آقای فیزیک!! گفتن خب بریم حرکت حل کنیم یا دینامیک؟؟!!

همه ی کلاس گفتن حرکت و منم گفتم دینامیک...

آقای هـ گفتن پس بریم دینامیک حل کنن...

شری گفت:آقای هـ اکثریت گفتن حرکت...

گفتن:

همه ی کلاس یه طرف ، حدیثه یه طرف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


از خجالت آبـــــــــــــــــــــ شدم!!!!

۱۴ آبان ۹۳ ، ۱۸:۳۶ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...

مشهد...

پارسال این موقع ها مشهد بودیم...

زیر باران پاییزی توی صحن ...

شب بود و امام رضا علیه السلام و من و ریحانه و زینب و مبینا...

و مهم تر از همه این بود که امام زمان عجل الله تعالی فرجه نگاهمون میکردن با لبخندی زیبا :)


بقیه ی چیزا کمرنگ بود...

همه چی:)

عکس پروفایلم هم عکس روزیه که صبح ساعت 9 با فاطمه توی صحن انقلاب روبه روی گنبد نشستیم :)

من دستامو قلب کردم و فاطمه عکس گرفت...

چقدر لذت بخش بود...

فاطمه شکلات رو یادته؟؟؟

احساس بی نظیری ما رو گرفت...

وقتی آقا امام رضا علیه السلام همون لحظه ای که ازشون چیزی خواستیم بهمون عطا کردن :)

چقــــــــــــــــــــــــــدر امام رضا علیه السلام رئوفن...


پ.ن: آغاز ماه حزن و اندوه بر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و تمام مومنان تسلیت باد...

آجرک الله یا بقیة الله...

۰۲ آبان ۹۳ ، ۱۵:۵۸ ۱ نظر
+مرا لطف تو می باید...

شاید برای شما هم اتفاق بیفتد!!!

امروز 

ماشینِ فروشیِ نقره ای

کوی لاله...

موقع تعطیل شدن از مدرسه!

:|

اینها همه اتفاقی است!!!!


۳۰ مهر ۹۳ ، ۱۵:۵۷ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...

تغییر حال...

فقط اینو میدونم که فعلا نمیدونم که باید چه چیزی توی وبم بنویسم...


کلی حرف دارم برای زدن اما آدمش رو پیدا نمیکنم :)


اولین باره که در زندگیم این اخلاقو پیدا کردم...

اخلاقی که فقط خودم و فاطمه ازش خبر داریم...


خیلی عجیبه که با یه حرف صفوی اینجوری شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاملا ناخواسته...

اصن نمیدونم چم شده!

:)

اما این حال رو دوست دارم...

اگر سر کلاس دیفرانسیل اون کارو نمیکردم ، و صفوی همچنان کریمانه لبخند نمیزدو نگاه نمیکرد و اون حرفو نمیزد ، فکر نمیکنم به این زودیا اینجوری میشدم!!!!!!

۱۶ مهر ۹۳ ، ۱۹:۵۷ ۱ نظر
+مرا لطف تو می باید...

اوست که منتظر ماست...

حکایت ما ، حکایت کودکی بازیگوش است که پشت درختی پنهان شده.

پدرش به دنبال او میگردد...

اما او همچنان بازیگوشانه و پنهانی میخندد و از پشت درخت بیرون نمی آید!

پدرش منتظر اوست...آخر او فرزند اوست...


کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟... 

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟...

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور...

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را...



"خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش...

ماییم که پا در جای پای خود می نهیم...

غروب میکنیم هر پسین..."1


___________________________________

1.اینو روی کارت دعوتی نوشته بود و میدونم که کی نوشته!

۲۸ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۳۲ ۱ نظر
+مرا لطف تو می باید...

شعار اسرائیل در کارتون باب اسفنجی!

داشتیم با برادر کوچولوم ، کارتون باب اسفنجی رو می دیدیم...


توی یکی از قسمتاش دیدیم که "پلانگتون" گفت :

"من اول بر شکم های مردم فرمانروایی میکنم سپس بر مغزهاشون!"

خواهرم یه دفعه برگشت گفت :

"چه جالب ! نمیدونستم که شعار اسرائیل اینه! نگاه کن ! ببین که بهترین و پر مشتری ترین و خوشمزه ترین  صنایع غذایی دست اسرائیله...

مک دونالد/پپسی/کوکا کولا/ نستله/کینتر/و..."


منم فرداش با این آیه مواجه شدم :

ای مردم! از آنچه در زمین است ، حلال و پاک بخورید و از وسوسه های شیطان پیروی نکنید، قطعا او برای شما دشمنی آشکار است...(بقره/168 و 169)

نکته ای که زیر این آیه برای کنکور نوشتیم این بود :

بر اساس این آیه ، اگر روزی های حلال و پاکیزه استفاده کنید (علت ) از وسوسه های شیطان پیروی نمیکنید(معلول)


و یاد روز عاشورا بیفتیم که سیدالشهدا علیه السلام به مردم کوفه فرمودند :

ای مردم! شکم هایتان از حرام پر شده که سخن حق را نمیشنوید...!




۲۵ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۰۹ ۱ نظر
+مرا لطف تو می باید...

شبکه اجتماعی!

امروز توی یکی از شبکه های اجتماعی عضو شدم...

انقدر محیط بدی داشت که سریع لاگ اوت شدم:|

من همین وبلاگمو دوست دارم با مسنجر یاهومو...

نیازی هم به بقیه ندارم...

من عکاس نیستم و نمیخوام فرت و فرت عکس بگیرم.

من فقط کنکوری ام.همین!

۲۲ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۱۴ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...

یکی اون بیرون به فکرته!! باور کن!

میدونید چرا انسانِ (سالم) از فیلم ترسناک میترسه؟

برای اینه که حس "امنیت" رو ازش میگیره!

 فکر میکنه که "اگه الان که کسی خونه نیست ، یکی بیاد تو چی؟!"

ولی وقتی یکی امنیت پیدا میکنه که بفهمه و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاور کنه:


یکی اون بیرون به فکرشه


____________________

پ.ن1:

امام مهدی عجل الله تعالی فرجه : انّا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم



پ.ن2:

میتونید بعد از دیدن یه فیلم ترسناک ، وقتی حالتون خرابه،وجود امام زمانتونو درک کنید.


پ.ن3:

ترس ، از نبود "احساس امنیت" نشأت میگیره...

اونایی که در روز عاشورا بدون هیــــــــــچ ترسی به صف دشمن هجوم بردن و هیچ ترسی از درد نداشتن ، 

به خاطر این بود که امنیت رو در کنارشون داشتن...

سیّدالشهدا علیه السلام و افضل الصلوة ، امنیتی بودند در کنار تمام مدافعان...

وقتی ترس میره ، که امنیت وارد بشه...

خواه تو این امنیت رو بگیری یا نگیری...

میخوای بترسی؟!

خب بترس!

کسی جلوتو نگرفته...

اما اونی میشه زیـــــــــنــــــــــــــب کبری که شجاع باشه و امنیت رو حس کنه ، درک کنه ، لمس کنه...

کسی که ترسی نداره...

چون امنیت داره...

خدا هرگز زمین رو بدون امنیت نمیذاره...

برای همینه که امام زمان ، همیـــــــــــــــــــــــــــشه روی زمین هست...

با نفس های تو نفس میکشه...

با غم های تو ، ناراحت میشه...

با اشک های تو ، اشک میریزه...

با خنده های تو ، میخنده...

با تبِ تو ، تب میکنه...

آره...

این امنیتی است که خدا وعده داده...

امنیتی ، پنهان در قلب ها...

امنیت رو نمیخوای؟

طلبش نمیکنی؟

ظهورشو نمیخوای؟

همون امنیتی که در سایه اش ، پیرزنی ، از مشرق تا مغرب عالم رو میپیماید بدون ذره ای غر زدن!!

طلبش کن...

از خدا بخواهش...

خدا مهربونه و کریم...

میگن :

وقتی از کریم ، چیزی طلب کنی ، با یه دستش بهت میده...

اما امام حسن ، تنها کریمی بودن که با دو دستشون عطا میکردن...

از خدای حسن بخواه...

:"(



۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۵۶ ۷ نظر
+مرا لطف تو می باید...

پریشانیات!

یه پروژکتور نزدیک محل زندگی ام هست که شبا وقتی بهش نگاه میکنم ، یاد خاطره ای شیرین می افتم!!!

 وقتی بهش نگاه میکنم ، احساس میکنم داره روش برف میباره!!!


_______________________________


 پ.ن1: میرم کتابخونه...



۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۵۶ ۱ نظر
+مرا لطف تو می باید...

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم...

گاهی بهتره ساکت باشیم برای نگفتن حرفامون...

دلم به خودِ قبلیِ خودم تنگ شده...

دلم به دوستانم تنگ شده...

دیشب خوابتو دیدم یاسمین...

دلم به اون قایق درست کردنم تنگ شده...

دلم میخواد دوباره فکر مهاجرت بزنه به سرم و برم...

این بهترین کاره...

چقدر این (...) خوبه

همه ی حرفای ناگفته رو بیان میکنه...

_________________________________________________

پ.ن1: دیشب خواب دیدم که ملکه الیزابت توی بیمارستان مرد! و خواهرش به سلطنت رسید!!!!!!! :|

پ.ن2:چندین ماهه که دارم تمرین میکنم ! اگر دیدمش چی بهش بگم!!و هنوز که هنوزه به نتیجه نرسیدم!

پ.ن3:چقدر خوبه که یکی از آدمای اطرافت ، به نتیجه ای برسه که خودت درباره ی خودت رسیدی!

"من احساس میکنم که تو هنوز کشف نشدی"!!!


۱۹ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۳۸ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...

دست من چجوری بوی ادکلن معلممو میده؟!!!

شنبه ، زنگ اول هندسه داشتیم...
آقای محمدی همیشه ادکلانایی میزنه که بوش خیلی زیاد پخش میشه...

وقتی اومدم خونه خوابیدم...
طرفای مغرب بود که داشتم درس میخوندم  دستمو بو کردم و دیدم بوی ادکلن محمدی رو میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هرچی هم بو میکنم ، بوش نمیره!
خیلی برام عجیب بود...آخه چجوری؟!!!!!!!!!!!!
آخه یکی نیست بگه دست من چجوری بوی ادکلن محمدی رو میده!
من که دستمم شستم...
از ساعت 7/30 صبح تا 8 بعد از ظظهر هم که یه چیز حدود 12 ساعت میگذره پس چه اتفاقی افتاده!!!!

۱۹ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۳۸ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...

خاطره پیش دانشگاهی

سر کلاس آقای عمید «گسسته» بودیم که ییهو خانم محسنی در زد و اومد تو۰

بعد خانم محسنی گفت:

«ببخشید میشه عمید وسایلشو جمع کنه بره خونه؟»

مارو میگید ، مرده بودیم از خنده:)

عمید هم خندید و گفت :

خانم محسنی ما از خدامونه بریم خونه۰

خانم محسنی هم فهمید چه سوتی داده خودش خندید و گفت :

نه منظورم ملیحه بود:)

-----------------------------------------

سر فیزیک (آقای هاشمی) بودیم ، معلم داشت سقوط آزاد یاد میداد۰

برگشت به شوخی گفت :هرکی علامت مثبت و منفی رو اشتباه کنه (خر است)!!

اومد پای تخته شکل کشید. علامت شتاب رو اشتباه گذاشت.

کلی خندیدیم:)

۱۸ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۰۱ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...

شیطنت :)

یادم میاد که 2-3 ساله بودم که یه روز صبح مادرم نون بربری خرید و گذاشت خونه و خواهرمو برد مدرسه...

منم هلک هلک بیدار شدم و دیدم ای دل غافل که دفتر خواهرم جامونده!!!!!!!!!!

برش داشتم و در خونه رو باز کردم...

اون موقع خوب نمیتونستم روی پاهام راه برم...چهاردست و پا تا خود مدرسه رفتم!!!!!!!

وقتی رسیدم مدرسه ، همه ی بچه های مدرسه بغلم کردن...

مادرم هم تو این فاصله که من برسم مدرسه ، اومدن و دیدن کهمن خونه نیستم و رفتن کلانتری!!

درحالی که من رفته بودم دفتر مشق خواهرمو برسونم مدرسه...

واقعا خدا خیلی هوامو داشت که کسی منو ندزدید...

حالا اینکه من چطوری راه مدرسه رو پیدا کردم و فهمیدم که خواهرم دفترشو خونه جا گذاشته ، خودمم هنوز نمیدونم :)

این خاطره رو پدر و مادرم جمعه داشتن برای هم یادآوری میکردن و میخندیدن :)

من واقعا بچه ی شیطونی بودم...

___________________________________________

پ.ن1: یکی از بهترین دوستای بچگی ام ، علی محمد، امسال توی رشته ی تجربی رتبه اش زیر 15 شد!

پ.ن2:بعضیا آخه مگه مجبورن توی آش رشته ، آلو بریزن؟!


۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۱۲ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...

موفقیت ازآن ماست...

بچه که بودم ، به خاطر شیطنت زیاد ، زبانزد خاص و عام بودم...

دایی پدرمو وقتی بعد از 10 سال دیدم ، بهم گفتن که :

وقتی بچه بودی ، من همیشه میترسیدم که چیزیت بشه از بس که از دیوار راست میرفتی بالا!!

راست هم میگفتن...

بچه که بودم ، وقتی بهم میگفتن "بچه از دیوار راست نرو بالا" ، میرفتم یه گوشه ای و تمرین میکردم که از دیوار راست برم بالا(وجداناً اینو دارم عین حقیقت میگم، خیلی تمرین کردم که از دیوار راست برم بالا اما نشد!)


یادم میاد که 2-3 ساله بودم که یه روز صبح مادرم نون بربری خرید و گذاشت خونه و خواهرمو برد مدرسه...

منم هلک هلک بیدار شدم و دیدم ای دل غافل که دفتر خواهرم جامونده!!!!!!!!!!

برش داشتم و در خونه رو باز کردم...

اون موقع خوب نمیتونستم روی پاهام راه برم...چهاردست و پا تا خود مدرسه رفتم!!!!!!!

وقتی رسیدم مدرسه ، همه ی بچه های مدرسه بغلم کردن...

مادرم هم تو این فاصله که من برسم مدرسه ، اومدن و دیدن کهمن خونه نیستم و رفتن کلانتری!!

درحالی که من رفته بودم دفتر مشق خواهرمو برسونم مدرسه...

واقعا خدا خیلی هوامو داشت که کسی منو ندزدید...

حالا اینکه من چطوری راه مدرسه رو پیدا کردم و فهمیدم که خواهرم دفترشو خونه جا گذاشته ، خودمم هنوز نمیدونم :)

این خاطره رو پدر و مادرم جمعه داشتن برای هم یادآوری میکردن و میخندیدن :)

من واقعا بچه ی شیطونی بودم...

و چون شیطون بودم ، هیچ دختری باهام دوست نمیشد!!

:)

و یکی از بهترین دوستانِ دوران بچگی ام ، "علی محمد" بود...

علی محمد یه چیز حدود 17 روز شایدم کمتر از من کوچیکتره...

واااااااااای که من و علی محمد چه شیطنتایی که نمیکردیم...

همیشه بازی من و علی محمد منجر به خونی شدن سر و صورت اون بنده خدا میشد...اون از من شیطون تر بود!

خلاصه اینکه بزرگ شدیم و من هنوز دورادور ازش خبر دارم و بعد از 4 سال توی افطاری امسال دیدمش...

علی محمد پسر خیلی باهوشیه...

دیپلم ریاضی گرفت و با معدل نزدیک 19 امسالی که گذشت ، تغییر رشته داد به تجربی...

اون یه سال جهشی خونده...برای همین امسال دانشجو میشه...

من وقتی اینو شنیدم که تغییر رشته داده، هاج و واج موندم...

میگفتم عجب کار بدی کرده!

تا اینکه چند روز پیش مادرم با ذوق اومد خونه و گفت: فکر کن علی محمد رتبه اش چند شده؟

گفتم:چند؟!

گفت: حدس بزن...

گفتم:دو رقمی؟

گفت:زیر 15!!!!!پزشکی دانشگاه تهران رو شاخشه!!!!!!!!

من خیلی خوشحال شدم...

امیدوارم من هم بتونم اون رشته ای رو که میخوام بخونم...

برای همه ی ما کنکوریا دعا کنید...



۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۴۰ ۰ نظر
+مرا لطف تو می باید...