یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
نویسندگان

باز هم اومدم تا توی این وبلاگ بنویسم تمام فکرهامو...غم هامو...شادی هامو...گله و شکایت هامو...


راستش اینبار دلم گرفته...


دلم مشهد الرضا علیه السلام و افضل الصلوة میخواد...


یادمه وقتی بچه بودم حدود هفت هشت ساله ٰٰ هروقت دلم هوای مشهد میکرد ، آهنگ ولایت عشق محمد اصفهانی رو گوش میدادم و باهاش میخوندم و گریه میکردم و در همون حال از سلطان ابالحسن علیه السلام و افضل الصلوة ٰ طلب زیارت شون رو میکردم...

.

امروز هم همین کار رو کردم...درست مثل بچگی هام...


این چند روزه مدام دارم به این فکر میکنم که چقدر اشتباه کردم در گذشته...حالا همه ی این اشتباهات و توهمات پامو گرفته...


روزی که توی فرودگاه موقع رفتن به کربلا جلومو گرفتن ، از اون روز فقط  یه فکر در سرم پدیدار شد...

فکری که هر چقدر جلوتر میرفتم بیشتر قوت میگرفت...

توی کربلا نشانه  هاشو با چشمای خودم دیدم...

اما الآن بهش شک دارم...

میگم نکنه غلط باشه...

نکنه دارم اشتباه میکنم...

اشتباه که شاخ و دم نداره...


فقط میخوام روحمو به یک نفر پیوند بزنم...

به تنها رفیقم...


:"(


آه ه ه که دارم از درون میسوزم...


با خودم میگم اگه به این قضیه شک کنم ، یعنی اینهمه میگم علی مع الحق و الحق مع علی رو الکی میگم...


اتفاقی که زیر گنبد امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوة بیفته الکیه؟!!!!!


:"(


خدایا خودت کمکم کن...


:"(







۱ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۰۵
+مرا لطف تو می باید...

مهم نیست که من "که" هستم...

مهم تویی...


:)




سعی میکنم "دوستت داشته باشم"


چه تلاشی از این بالاتر ای جانِ من؟!


پ.ن : رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِیتَاء الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ


پ.ن2: دوستت دارم ای جانِ من!

۰ نظر ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۴۸
+مرا لطف تو می باید...
۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۱۵
+مرا لطف تو می باید...

آخر مگر امروز غروب جمعه است که دل من اینقدر گرفته؟!!


:(

۱ نظر ۰۴ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۳
+مرا لطف تو می باید...

گاهی با رفتار خیلی از اطرافیان به خودم می گفتم:

"طرف با رفتارش منو خرد کرد!!!!"

اما واقعا شخصیت انسان ها با اعمال و رفتار و گفتار بقیه خرد نمیشه...

_____________

+ جالبه که من یه مدتیه همه اش خواب می بینم که وارد یه خونه ای شدم که در واقعیت اصلا تا حالا اونجا نرفتم ...

حتی آدمای اون خونه رو میبینم که توی خواب میشناسمشون اما در واقعیت اصلا تا حالا ندیدمشون!!!

اینجایی که توی خواب میبینم ، جاییه توی شمال...

یه خانواده ی مرفه و ثروتمند!!

از بچگی اونجا رو توی خواب میبینم!

اما تاحالا اونجا نرفتم...

دیشب خواب دیدم توی اونجا دیگ برنج برای سیدالشهدا  و امام صادق علیهما السلام گذاشتن...

من اونجا بودم...

اعضای اون خانواده هم اونجا بودن...

یعنی اونا کی هستن؟!!

آدمای جدّی هستن...من دوست ندارم در واقعیت ببینمشون...!


۱ نظر ۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۲:۳۹
+مرا لطف تو می باید...

خــــــــــُــــــــــب :)

اولین امتحان نهایی مونو دادیم...

بقیه اش با خدا...


۰ نظر ۲۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۲۳
+مرا لطف تو می باید...

دلم برای هوایت تنگ شده است...

۲ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۴۶
+مرا لطف تو می باید...

اسم بچه های یکی از نزدیکانمون اینه:

"مهدیار و مهزیار"


________________________________

+یه بنده خدایی یه چیز جالب میگفت:

یکی از فانتزیام اینه که اسم همسرم "مهزیار" باشه و اسم بچه ام رو بذارم "علی"

اونوقت صداش کنم:علی بن مهزیار

این بنده خدا خیـــــــــــــــــــلی "علی بن مهزیار" رو دوست داره...

۹ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۵۱
+مرا لطف تو می باید...

//bayanbox.ir/id/7883512848397351181?view

۰ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۰۶
+مرا لطف تو می باید...

در فیلم یه حبه قند، دو جا ارزشگذاری خوبی به چادر شده است: یک جا که بچه می خواهد قایم شود، بهترین پیشنهاد و امن ترین جا چادر یکی از خانومهاست. جای دیگر هم آنجا که پسند فانوسی (چراغی ) در دست دارد و چادرش را دور آن می گیرد تا محافظ آن نور باشد. این غیر از مواردی است که تبلیغ حیا را می کند و مثلا مانع قایم شدن دختر و پسر کوچک فیلم در زیر تخت می شود. آقای تقی دژاکام

۲ نظر ۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۲۹
+مرا لطف تو می باید...

مادرم خطاب به من قبل از رفتن به مسافرت(کلا خیــــــــــــــــلی توصیه ی قبل سفری دارن!):

-ببین! این کلید رو بذار تو کیفت از مدرسه اومدی یادت نره کلید رو از رو در برداریا!

من:

وا! مامان! شده تا حالا یادم بره کلید رو از رو در بردارم؟!!!!!!!!

مادرم:

حالا دیدی ایندفعه یادت رفت!

من:

:|

فردا وقتی از مدرسه بر میگردم، تخت میرم میخوابم .

خواهرم بیدارم میکنه:

اِ اِ اِ چرا کلید رو از رو در بر نداشتی؟!!نمیگی یکی درو باز کنه بیاد تو؟!!!

من:

:|

مامانم علم غیب داره؟!!!!

__________________


۵ نظر ۱۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۰:۵۰
+مرا لطف تو می باید...

یه مدت بود که مادر می گفتن که "آهنگ خدا رو بذار"

هی من و خواهرم از هم می پرسیدیم که آهنگ خدا چیه؟! منظور مامان چیه؟!

از خودشون که می پرسیدیم می گفتن:

همونی که میگه "منو به حال من رها نکن"

می گفتیم مادر جان اینو که واسه خدا نخونده!!!

میگفتن"تو چیکار داری؟حالا بذار"

تا اینکه توی کنسرت احسان خواجه امیری ، خواجه امیری برگشت گفت:

"امیدوارم خدا هیچ کدوممونو به حال خودمون رها نکنه"

و شروع کرد به خوندن اهنگ تیتراژ سریال مادرانه...

فهمیدیم که نه...مثل اینکه واقعا واسه خدا خونده :|

و ما کلا فهمیدیم مادرمون خیلی چیزا رو با تعمیق بیشتری نگاه میکنه...

مثلا ما به چشم شعر عاشقانه نگاه می کردیم و مادرم به چشم عاشقانه ای برای خدا...

و حق با مادر بود...

_____________________

پ.ن:خواهرم امشب میره کربلا...

کاش من جای اون بودم...



۳ نظر ۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

امروز برای اولین بار توی زندگیم طعم سِرُم رو چشیدم...


خیلی حس جالبی بود :)

۲ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۰۶
+مرا لطف تو می باید...

به ناگاه دلمان هوای وبمونو کرد:|

نمیدونم چرا امشب یاد شهربازی افتادم:|

یاد اون موقعی که 5-6 سالم بود و نزدیک خونه مون شهر بازی بود...

مامانم شام درست میکرد و میرفتیم شهر بازی ...

من و خواهرم کلی وسیله بازی سوار می شدیم و توی مسابقه هاش برنده می شدیم و مارپله جایزه می بردیم...:)

هعی...

یادش بخیر...

چقدر زود گذشت...

دلم یه مسافرت میخواد...

با اینکه عید مسافرت رفتیم اما هیچ جا شمال نمیشه...

آقا بزنی شب، نصف شب راه بیفتی بری شمال از جاده دیزین...

اواخر  تابستون باشه ، توی همون سکوت شب تو روی صندلی عقب ماشین نشسته باشی و شیشه رو بکشی پایین (طرف راننده، سمت اون یکی لاین جاده) و باد سرد (خیلی خیلی خنک) بخوره تو صورتت و آهنگ "جاده" سیروان خسروی از ضبط ماشین پخش بشه...

"من توی جاده آزادم..."

متاسفانه به دلیل امتحانات معرفی و ایضا نهایی بنده از رفتن دو مسافرت گرانقدر یکی به شمال و دیگری به عتبات  محرومم:(

شمال آخر همین هفته است...

منم تقریبا یک هفته است که امتحان معرفی ها شروع شده و الآن اینجوریم ===> :(

اشکالی نداره...عوضش آینده در پیشه...

من برم تا آینده ام در خطر نیفتاده:)

حق یارتون...



۶ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۰:۱۷
+مرا لطف تو می باید...
۰ نظر ۲۶ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

این روزها در آستانه ی امتحانات معرفی که چهارشنبه ی همین هفته ای که داره میاد آغاز میشه ، بنده دست به خانه داری زدم:)

امروز که کلا تا ساعت 2 کلاس داشتیم فقط هم ریاضی ها تا 2 موندن...

فکر کنید یه زنگ هندسه صبح اول صبح با امتحانش و بعدش سه زنگ فیزیک پشت سر هم...

خلاصه که امتحان معرفی در پیشه و اصلا بین امتحانا وقت نیست...

ای بابا...

بعد امتحانات نهای یه 15 روز فرصت استراحت داریم و بعدش پیش دانشگاهی شروع میشه و بعدشم کنکور...:|

امسال سال آخره که با دوستام میمونم...

فقط امیدوارم هرچه به صلاحمه اتفاق بیفته...

خواهش دارم که برای نتیجه ی بسیار خوب امتحانات معرفی و نهایی بنده و دوستانم دعا کنید...




۱ نظر ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۳۵
+مرا لطف تو می باید...

اواخر مرداد باشه...

نصف شب ...توی جاده ی دیزین...

شیشه ی ماشینو بکشی پایین و باد سرد بخوره توی صورتت و تو ذوق کنی...

و هم زمان آهنگ "جاده" سیروان خسروی هم پخش بشه...


مــــن
توی جاده آزادم
دیگه کسی رو آزار نمیده
فـــریادم
صدای باد توی گوشم
اینو حس می کنم
همه چی شده فراموشم
اینو حس می کنم
چقدر تنهــــــا
چقدر ســـردم
دیگه نمی خوام برگردم
آخه همه چی خوبه
همه چی خوبه
همه چی اینجا خوبه


.
.
.
مـــــــن
توی جاده قدم میزنم
خاطرات خوب و چه ساده
رقم میزنم
صدای باد توی گوشم
 اینو حس میکنم
همه چی شده فراموشم
اینو حس می کنم
.

دوست دارم امتحانش کنم...

باید جالب باشه...

:)


۰ نظر ۱۶ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۱۷
+مرا لطف تو می باید...

به راستی که ماجرای این دفعه کربلا رفتنم بسیار بسیار لذت بخش و جالب بود درست مثل سری پیش...

روز شنبه بود که خواب دیدم سوار شتری هستم که این شتر داره از توی کوچه پس کوچه های قدیمی عبور می کنه.

بهم گفتن که این شهر اسمش کربلاست!

اما هیچ شباهتی به کربلا نداشت...

فضا ، فضای 1400 سال پیش بود.

نمیدونم فیلم مختارنامه رو دیدید یا نه؟!

شباهتی به شهر کوفه ای داشت که توی مختارنامه نشون می داد...

از خواب بیدار شدم...

دوشنبه، سر زنگ حسابان ، کوییز حد دادیم...

بعد از کوییز حالم گرفته بود و عصبانی بودم...

یه دفعه پنج دقیقه ی آخر کلاس ، یکی در کلاسو زد...

یکی از مسئولین مدرسه بود...

گفت:

ببخشید خانم قاسمی(معلم حسابان)!کاری ندارم.فقط اومدم از فلانی(یعنی من) مشت و لق؟! بگیرم و برم...

اومد جلو...

حالا همه ساکت بودن منم هزارتا چیز به فکرم میرسه که خدایا یعنی چی شده؟!

بهم گفت:اگه قرار باشه برام دعا کنی، چه دعایی میکنی؟

گفتم:خب اون دعایی رو میکنم که الآن تو دلمه...

گفت:پس فردا داری میری کربلا...

اینو که گفت، من یک آن تصویر بین الحرمین اومد توی ذهنم ، و دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم...

هق هق گریه ام رفت بالا...

خلاصه که چهارشنبه رفتیم و یک شنبه برگشتیم...

یه سفر کوتاه و عالی...

یه سفری که کوتاهی اش اصلا حس نشد...

من باورم نمی شد...

به قول پدرم ، فقط پشت سر مسافر کربلاست که هم هنگام مشایعت و هم هنگام استقبال ، همه گریه می کنن...

انشاالله که قسمت همه تون بشه...

انشاالله سیّد الشهدا علیه السلام همه تونو دعوت کنن...

بعد یه هفته که از کربلا برگشتیم ، رفتم تعبیر خوابمو نگاه کردم...

نوشته شده بود که سوار شدن بر شترِ نشسته یا رونده دلیل بر مسافرت کردنه...

2 روزه تعبیر شد:)

شب قدر ...

:)

نمیدونم...میگن کربلاتونو از حضرت صدّیقه طاهره شهیده علیها السلام و افضل الصلوة بگیرید...

این سری ، من خیلی اتفاقی از امام رضا علیه السلام و افضل الصلوة گرفتم...

کاشکی بازم قسمتمون شه...

میدونید چیه؟

قبلنا هیچ حس خاصی به کربلا نداشتم...

این سری که اومدیم ، دلم دیگه تاب جدایی نداره...

دلم میخواد برم...

:(

۴ نظر ۱۴ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

امروز وقتی داشتم از خواب بیدار می شدم ، داشتم با خودم ناخود آگاه تکرار میکردم:


تا وقتی اشتباهاتمون رو رفع نکنیم ، ما همه ،

محکوم به تکراریم...


۵ نظر ۱۲ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۰۶
+مرا لطف تو می باید...

الان ساعت 2:15 دقیقه هست...

همین الان رفتم پارکینگ و سمنو هم زدم...

یادمه پارسال که سمنو هم زدم ، بارون می اومد...

امشب دیدم هوا ابریه...

اگر بارون بباره خیلی خوبه...

از موقعی که این همسایه مون که نذر هر ساله ی سمنو داره اومده ، ساختمونمون با برکت تر شده...

پایین کلی شلوغ بود...

دلم نمیخواد امروز تموم شه...

۰ نظر ۰۸ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۱۵
+مرا لطف تو می باید...

دلی که خانه مولا شود حرم گردد
کز احترام علی کعبه محترم گردد

من از شکستن دیوار کعبه دانستم
که هر کجا که علی پا نهد حرم گردد

هنوز روز خوش دشمن است تا آن روز
که ذوالفقار زبان علی دو دم گردد

 دلی که جام بلا را کشیده تا خط جور
چه احتیاج که دنبال جام جم گردد

قبول خاطر خون خدا شدن شرط است
نه هر که مرثیه‌ای ساخت محتشم گردد

عزای ماست که هر سال می‌شود تکرار
وگرنه حیف محرم که خرج غم گردد

نه هر که کشته شود می‌توان شهیدش گفت
نه هر سری که به نی می‌رود علم گردد

حدیث عشق و وفا ناسروده می‌ماند
مگر که دست علمدار ما قلم گردد

هنوز شعله‌ور از خیمه‌های عاشوراست
ز شور شیونی دل مباد کم گردد

۱ نظر ۰۷ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

در سفر قبلی به کربلا ، به دلیل زیاد راه رفتن روی سنگ های حرم ، پاهایم مشکل پیدا کرد...

حتی دیگر توان ایستادن روی سنگ های سرد هیـــــــــــــچ حرمی را ندارم...

یادم است آبان ماه در حرم امام رضا علیه السلام ، به دلیل ایستادن و راه رفتن روی سنگ های سرد ، به شدت پایم آسیب دید...حتی نمی توانستم راه بروم اما مسیر حرم تا هتل را پیاده طی کردم...

این سری (ماه  پیش) در کربلا نیز خودم در شب زیارتی حضرت علیه السلام ، پنج شنبه شب، دوان دوان از هتل خارج شدم و به حرم حضرت عباس علیه السلام رسیدم...

دنبال جایی برای نشستن می گشتم...جایی برای ادای نماز جماعت نبود الّا یک جا که ان هم روی زمین بود!!!

خلاصه که در همان جا نشستم...

وسط نماز باز پایم درد گرفت...

یادم است اولین درد پایم را در حرم حضرت عباس علیه السلام گرفتم...

بعد از نماز با خنده رو  به حضرت عباس علیه السلام کردم و گفتم:

آقاجان!

همه مفلوج می آیند و شِفا میگیرند و می روند...

اما من سالم آمدم و مفلوج می روم...:)

اما این درد را باید به جان خرید...

این یادگاری شیرینی است از زیارت ارباب...

۳ نظر ۰۵ فروردين ۹۴ ، ۰۸:۱۰
+مرا لطف تو می باید...

بسم ربّ الإمام المنصور


مدت ها پیش ، نوایی گوش نواز در وصف امام منتَظَر و مناجات با ایشان گوش دادم...

یکی از مصراع های آن نوا (که همگی به آن گوش سپردید) ، چنان جانم را سوزاند که در سالروز تولدم ، فقط به یاد آن بودم و بسیار گریستم...

"بیا تا جوانم ، بده رخ نشانم" ، مصراعی بود که اشک از چشمانم جاری کرد...

و من فراموش کردم که خدای من، خدای یوسُف است...

خدای من ، خدای زُلیخاست...

فراموش کردم که باید در راه فراق یوسُف زهرا ، زلیخای پیر و فرتوت و هجران زده و منتَظِر شد تا یوسُف را بدست آورد...

باید عُمر به پای هجران یوسف گذارد...

اگر پیر گشتی،مشکلی نیست...

خدای یوسف است که به تو جوانی ات را عطا خواهد کرد تا به یوسف گمگشته ات برسی...

حتی یوسف زهرا ، برای خداوند عزّوجل بسیار بالاتر است که خدای او به تو نوید می دهد که ای زلیخای در بندِ عشقِ یوسُف ، حتی اگر پیر هم شدی و یوسف نیامد ، اگر عُمرت به سر آمد و باز هم نیامد ، نگران و نومید مشو که زنده ات خواهم کرد تا به وصال سبز یوسف زهرا برسی...

اللهم ان حال بینی و بینه الموت...فاخرجنی من قبری (فرازی از دعای عهد)

تو فقط زلیخا باش و بُت درونت را بشکن و عاشقی کن...بقیه اش با الله و بقیّة الله...

بسم الله...

_________

+مادرم !

سمنو پزان تو حال و هوای دیگری دارد...آن هم در شب جمعه تا صبح جمعه...بیدار در کنار تو...


 

 

۳ نظر ۰۴ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۴۴
+مرا لطف تو می باید...

از دست یکی از بچه های کلاس دلخور و عصبانی بودم...

رفتم دفتر تا درباره ی ثبت نام قلم چی با مشاور صحبت کنم...

آقای صفوی هم اونجا بودن...

مشاور گفتن: 

حالا چرا انقدر مضطربی؟!

گفتم :بچه ها نمیذارن که آدم آروم باشه...

آقای صفوی داشتن صبحانه میخوردن...نگام کردن و با لبخند گفتن:

الآن میام کلاس حال اون بچه رو میگیرم :)

۰ نظر ۱۰ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۱۳
+مرا لطف تو می باید...

امروز کسی رو دیدم که خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی آشنا می اومد...

عجیب بود...


+نانوایی سنگکی...

۰ نظر ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۵۴
+مرا لطف تو می باید...

همین الان با حسی شگفت ، با حسی سرشار از عشق !! بیدار شدم!!!

دلم میخواد عشقی ابدی داشته باشم...


و چه کسی بهتر از ...

.

.

.

.

.

.

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا؟



خداااااااااااااااااااااای من دوستت دارم...

این پست برای توست...برای مهربانترین و تک ترین خدای جهانیان...

دوستت دارم به وسعت دلی که به من عطاکردی...

دووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم خدای مهربانم...


به عشقت تا ته دنیا به جنگ هر کسی میرم...


۱ نظر ۲۱ آبان ۹۳ ، ۱۶:۵۰
+مرا لطف تو می باید...

سر کلاس گسسته داشتیم تمرین حل میکردیم...

با زینب سر هاول حکیمی بحثم شد...

اومدم برم از آقای عمید اجازه بگیرم برم آب بخورم گفتم:

ببخشید آقای حکیمی:)))

تا خود پایین پیش آب خوری فقط میخندیدم:)

۲ نظر ۱۵ آبان ۹۳ ، ۲۲:۰۰
+مرا لطف تو می باید...

صبح خواب دیدم که رتبه ام 12000 شده!!!!!!!!!

تو خواب باور نمیکردم...

کلی گریه میکردم...

یه دفعه از خواب پریدم...

گفتم:

آخیش...همه اش خواب بود...چه خواب بدی بود...


یاد حرف صفوی افتادم که گفت:

اون دنیا مثل اون وقتیه که از خواب بیدار میشیم...

مومنان میگن: اخیش دنیا چه خواب بدی بودا...

اما کافران میگن:حیف شد چه خواب خوشی بود...کاش ادامه پیدا میکرد...

برای من و همه ی کنکوریا دعا کنید...

خیلی سخته که فکرای بد به ذهنت هجوم بیارن...

فردا گزینه دو دارم...


۰ نظر ۱۵ آبان ۹۳ ، ۱۵:۵۶
+مرا لطف تو می باید...

شنبه بود که سر فیزیک بودیم.

آخرای کلاس بود...

آقای فیزیک!! گفتن خب بریم حرکت حل کنیم یا دینامیک؟؟!!

همه ی کلاس گفتن حرکت و منم گفتم دینامیک...

آقای هـ گفتن پس بریم دینامیک حل کنن...

شری گفت:آقای هـ اکثریت گفتن حرکت...

گفتن:

همه ی کلاس یه طرف ، حدیثه یه طرف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


از خجالت آبـــــــــــــــــــــ شدم!!!!

۰ نظر ۱۴ آبان ۹۳ ، ۱۸:۳۶
+مرا لطف تو می باید...

پارسال این موقع ها مشهد بودیم...

زیر باران پاییزی توی صحن ...

شب بود و امام رضا علیه السلام و من و ریحانه و زینب و مبینا...

و مهم تر از همه این بود که امام زمان عجل الله تعالی فرجه نگاهمون میکردن با لبخندی زیبا :)


بقیه ی چیزا کمرنگ بود...

همه چی:)

عکس پروفایلم هم عکس روزیه که صبح ساعت 9 با فاطمه توی صحن انقلاب روبه روی گنبد نشستیم :)

من دستامو قلب کردم و فاطمه عکس گرفت...

چقدر لذت بخش بود...

فاطمه شکلات رو یادته؟؟؟

احساس بی نظیری ما رو گرفت...

وقتی آقا امام رضا علیه السلام همون لحظه ای که ازشون چیزی خواستیم بهمون عطا کردن :)

چقــــــــــــــــــــــــــدر امام رضا علیه السلام رئوفن...


پ.ن: آغاز ماه حزن و اندوه بر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و تمام مومنان تسلیت باد...

آجرک الله یا بقیة الله...

۱ نظر ۰۲ آبان ۹۳ ، ۱۵:۵۸
+مرا لطف تو می باید...

امروز 

ماشینِ فروشیِ نقره ای

کوی لاله...

موقع تعطیل شدن از مدرسه!

:|

اینها همه اتفاقی است!!!!


۰ نظر ۳۰ مهر ۹۳ ، ۱۵:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

فقط اینو میدونم که فعلا نمیدونم که باید چه چیزی توی وبم بنویسم...


کلی حرف دارم برای زدن اما آدمش رو پیدا نمیکنم :)


اولین باره که در زندگیم این اخلاقو پیدا کردم...

اخلاقی که فقط خودم و فاطمه ازش خبر داریم...


خیلی عجیبه که با یه حرف صفوی اینجوری شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاملا ناخواسته...

اصن نمیدونم چم شده!

:)

اما این حال رو دوست دارم...

اگر سر کلاس دیفرانسیل اون کارو نمیکردم ، و صفوی همچنان کریمانه لبخند نمیزدو نگاه نمیکرد و اون حرفو نمیزد ، فکر نمیکنم به این زودیا اینجوری میشدم!!!!!!

۲ نظر ۱۶ مهر ۹۳ ، ۱۹:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

حکایت ما ، حکایت کودکی بازیگوش است که پشت درختی پنهان شده.

پدرش به دنبال او میگردد...

اما او همچنان بازیگوشانه و پنهانی میخندد و از پشت درخت بیرون نمی آید!

پدرش منتظر اوست...آخر او فرزند اوست...


کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟... 

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟...

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور...

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را...



"خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش...

ماییم که پا در جای پای خود می نهیم...

غروب میکنیم هر پسین..."1


___________________________________

1.اینو روی کارت دعوتی نوشته بود و میدونم که کی نوشته!

۱ نظر ۲۸ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۳۲
+مرا لطف تو می باید...

داشتیم با برادر کوچولوم ، کارتون باب اسفنجی رو می دیدیم...


توی یکی از قسمتاش دیدیم که "پلانگتون" گفت :

"من اول بر شکم های مردم فرمانروایی میکنم سپس بر مغزهاشون!"

خواهرم یه دفعه برگشت گفت :

"چه جالب ! نمیدونستم که شعار اسرائیل اینه! نگاه کن ! ببین که بهترین و پر مشتری ترین و خوشمزه ترین  صنایع غذایی دست اسرائیله...

مک دونالد/پپسی/کوکا کولا/ نستله/کینتر/و..."


منم فرداش با این آیه مواجه شدم :

ای مردم! از آنچه در زمین است ، حلال و پاک بخورید و از وسوسه های شیطان پیروی نکنید، قطعا او برای شما دشمنی آشکار است...(بقره/168 و 169)

نکته ای که زیر این آیه برای کنکور نوشتیم این بود :

بر اساس این آیه ، اگر روزی های حلال و پاکیزه استفاده کنید (علت ) از وسوسه های شیطان پیروی نمیکنید(معلول)


و یاد روز عاشورا بیفتیم که سیدالشهدا علیه السلام به مردم کوفه فرمودند :

ای مردم! شکم هایتان از حرام پر شده که سخن حق را نمیشنوید...!




۱ نظر ۲۵ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۰۹
+مرا لطف تو می باید...

امروز توی یکی از شبکه های اجتماعی عضو شدم...

انقدر محیط بدی داشت که سریع لاگ اوت شدم:|

من همین وبلاگمو دوست دارم با مسنجر یاهومو...

نیازی هم به بقیه ندارم...

من عکاس نیستم و نمیخوام فرت و فرت عکس بگیرم.

من فقط کنکوری ام.همین!

۰ نظر ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۱۴
+مرا لطف تو می باید...

میدونید چرا انسانِ (سالم) از فیلم ترسناک میترسه؟

برای اینه که حس "امنیت" رو ازش میگیره!

 فکر میکنه که "اگه الان که کسی خونه نیست ، یکی بیاد تو چی؟!"

ولی وقتی یکی امنیت پیدا میکنه که بفهمه و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاور کنه:


یکی اون بیرون به فکرشه


____________________

پ.ن1:

امام مهدی عجل الله تعالی فرجه : انّا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم



پ.ن2:

میتونید بعد از دیدن یه فیلم ترسناک ، وقتی حالتون خرابه،وجود امام زمانتونو درک کنید.


پ.ن3:

ترس ، از نبود "احساس امنیت" نشأت میگیره...

اونایی که در روز عاشورا بدون هیــــــــــچ ترسی به صف دشمن هجوم بردن و هیچ ترسی از درد نداشتن ، 

به خاطر این بود که امنیت رو در کنارشون داشتن...

سیّدالشهدا علیه السلام و افضل الصلوة ، امنیتی بودند در کنار تمام مدافعان...

وقتی ترس میره ، که امنیت وارد بشه...

خواه تو این امنیت رو بگیری یا نگیری...

میخوای بترسی؟!

خب بترس!

کسی جلوتو نگرفته...

اما اونی میشه زیـــــــــنــــــــــــــب کبری که شجاع باشه و امنیت رو حس کنه ، درک کنه ، لمس کنه...

کسی که ترسی نداره...

چون امنیت داره...

خدا هرگز زمین رو بدون امنیت نمیذاره...

برای همینه که امام زمان ، همیـــــــــــــــــــــــــــشه روی زمین هست...

با نفس های تو نفس میکشه...

با غم های تو ، ناراحت میشه...

با اشک های تو ، اشک میریزه...

با خنده های تو ، میخنده...

با تبِ تو ، تب میکنه...

آره...

این امنیتی است که خدا وعده داده...

امنیتی ، پنهان در قلب ها...

امنیت رو نمیخوای؟

طلبش نمیکنی؟

ظهورشو نمیخوای؟

همون امنیتی که در سایه اش ، پیرزنی ، از مشرق تا مغرب عالم رو میپیماید بدون ذره ای غر زدن!!

طلبش کن...

از خدا بخواهش...

خدا مهربونه و کریم...

میگن :

وقتی از کریم ، چیزی طلب کنی ، با یه دستش بهت میده...

اما امام حسن ، تنها کریمی بودن که با دو دستشون عطا میکردن...

از خدای حسن بخواه...

:"(



۷ نظر ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۵۶
+مرا لطف تو می باید...

یه پروژکتور نزدیک محل زندگی ام هست که شبا وقتی بهش نگاه میکنم ، یاد خاطره ای شیرین می افتم!!!

 وقتی بهش نگاه میکنم ، احساس میکنم داره روش برف میباره!!!


_______________________________


 پ.ن1: میرم کتابخونه...



۱ نظر ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۵۶
+مرا لطف تو می باید...

گاهی بهتره ساکت باشیم برای نگفتن حرفامون...

دلم به خودِ قبلیِ خودم تنگ شده...

دلم به دوستانم تنگ شده...

دیشب خوابتو دیدم یاسمین...

دلم به اون قایق درست کردنم تنگ شده...

دلم میخواد دوباره فکر مهاجرت بزنه به سرم و برم...

این بهترین کاره...

چقدر این (...) خوبه

همه ی حرفای ناگفته رو بیان میکنه...

_________________________________________________

پ.ن1: دیشب خواب دیدم که ملکه الیزابت توی بیمارستان مرد! و خواهرش به سلطنت رسید!!!!!!! :|

پ.ن2:چندین ماهه که دارم تمرین میکنم ! اگر دیدمش چی بهش بگم!!و هنوز که هنوزه به نتیجه نرسیدم!

پ.ن3:چقدر خوبه که یکی از آدمای اطرافت ، به نتیجه ای برسه که خودت درباره ی خودت رسیدی!

"من احساس میکنم که تو هنوز کشف نشدی"!!!


۰ نظر ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۳۸
+مرا لطف تو می باید...
شنبه ، زنگ اول هندسه داشتیم...
آقای محمدی همیشه ادکلانایی میزنه که بوش خیلی زیاد پخش میشه...

وقتی اومدم خونه خوابیدم...
طرفای مغرب بود که داشتم درس میخوندم  دستمو بو کردم و دیدم بوی ادکلن محمدی رو میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هرچی هم بو میکنم ، بوش نمیره!
خیلی برام عجیب بود...آخه چجوری؟!!!!!!!!!!!!
آخه یکی نیست بگه دست من چجوری بوی ادکلن محمدی رو میده!
من که دستمم شستم...
از ساعت 7/30 صبح تا 8 بعد از ظظهر هم که یه چیز حدود 12 ساعت میگذره پس چه اتفاقی افتاده!!!!

۱ نظر ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۳۸
+مرا لطف تو می باید...

سر کلاس آقای عمید «گسسته» بودیم که ییهو خانم محسنی در زد و اومد تو۰

بعد خانم محسنی گفت:

«ببخشید میشه عمید وسایلشو جمع کنه بره خونه؟»

مارو میگید ، مرده بودیم از خنده:)

عمید هم خندید و گفت :

خانم محسنی ما از خدامونه بریم خونه۰

خانم محسنی هم فهمید چه سوتی داده خودش خندید و گفت :

نه منظورم ملیحه بود:)

-----------------------------------------

سر فیزیک (آقای هاشمی) بودیم ، معلم داشت سقوط آزاد یاد میداد۰

برگشت به شوخی گفت :هرکی علامت مثبت و منفی رو اشتباه کنه (خر است)!!

اومد پای تخته شکل کشید. علامت شتاب رو اشتباه گذاشت.

کلی خندیدیم:)

۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

یادم میاد که 2-3 ساله بودم که یه روز صبح مادرم نون بربری خرید و گذاشت خونه و خواهرمو برد مدرسه...

منم هلک هلک بیدار شدم و دیدم ای دل غافل که دفتر خواهرم جامونده!!!!!!!!!!

برش داشتم و در خونه رو باز کردم...

اون موقع خوب نمیتونستم روی پاهام راه برم...چهاردست و پا تا خود مدرسه رفتم!!!!!!!

وقتی رسیدم مدرسه ، همه ی بچه های مدرسه بغلم کردن...

مادرم هم تو این فاصله که من برسم مدرسه ، اومدن و دیدن کهمن خونه نیستم و رفتن کلانتری!!

درحالی که من رفته بودم دفتر مشق خواهرمو برسونم مدرسه...

واقعا خدا خیلی هوامو داشت که کسی منو ندزدید...

حالا اینکه من چطوری راه مدرسه رو پیدا کردم و فهمیدم که خواهرم دفترشو خونه جا گذاشته ، خودمم هنوز نمیدونم :)

این خاطره رو پدر و مادرم جمعه داشتن برای هم یادآوری میکردن و میخندیدن :)

من واقعا بچه ی شیطونی بودم...

___________________________________________

پ.ن1: یکی از بهترین دوستای بچگی ام ، علی محمد، امسال توی رشته ی تجربی رتبه اش زیر 15 شد!

پ.ن2:بعضیا آخه مگه مجبورن توی آش رشته ، آلو بریزن؟!


۰ نظر ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۱۲
+مرا لطف تو می باید...

بچه که بودم ، به خاطر شیطنت زیاد ، زبانزد خاص و عام بودم...

دایی پدرمو وقتی بعد از 10 سال دیدم ، بهم گفتن که :

وقتی بچه بودی ، من همیشه میترسیدم که چیزیت بشه از بس که از دیوار راست میرفتی بالا!!

راست هم میگفتن...

بچه که بودم ، وقتی بهم میگفتن "بچه از دیوار راست نرو بالا" ، میرفتم یه گوشه ای و تمرین میکردم که از دیوار راست برم بالا(وجداناً اینو دارم عین حقیقت میگم، خیلی تمرین کردم که از دیوار راست برم بالا اما نشد!)


یادم میاد که 2-3 ساله بودم که یه روز صبح مادرم نون بربری خرید و گذاشت خونه و خواهرمو برد مدرسه...

منم هلک هلک بیدار شدم و دیدم ای دل غافل که دفتر خواهرم جامونده!!!!!!!!!!

برش داشتم و در خونه رو باز کردم...

اون موقع خوب نمیتونستم روی پاهام راه برم...چهاردست و پا تا خود مدرسه رفتم!!!!!!!

وقتی رسیدم مدرسه ، همه ی بچه های مدرسه بغلم کردن...

مادرم هم تو این فاصله که من برسم مدرسه ، اومدن و دیدن کهمن خونه نیستم و رفتن کلانتری!!

درحالی که من رفته بودم دفتر مشق خواهرمو برسونم مدرسه...

واقعا خدا خیلی هوامو داشت که کسی منو ندزدید...

حالا اینکه من چطوری راه مدرسه رو پیدا کردم و فهمیدم که خواهرم دفترشو خونه جا گذاشته ، خودمم هنوز نمیدونم :)

این خاطره رو پدر و مادرم جمعه داشتن برای هم یادآوری میکردن و میخندیدن :)

من واقعا بچه ی شیطونی بودم...

و چون شیطون بودم ، هیچ دختری باهام دوست نمیشد!!

:)

و یکی از بهترین دوستانِ دوران بچگی ام ، "علی محمد" بود...

علی محمد یه چیز حدود 17 روز شایدم کمتر از من کوچیکتره...

واااااااااای که من و علی محمد چه شیطنتایی که نمیکردیم...

همیشه بازی من و علی محمد منجر به خونی شدن سر و صورت اون بنده خدا میشد...اون از من شیطون تر بود!

خلاصه اینکه بزرگ شدیم و من هنوز دورادور ازش خبر دارم و بعد از 4 سال توی افطاری امسال دیدمش...

علی محمد پسر خیلی باهوشیه...

دیپلم ریاضی گرفت و با معدل نزدیک 19 امسالی که گذشت ، تغییر رشته داد به تجربی...

اون یه سال جهشی خونده...برای همین امسال دانشجو میشه...

من وقتی اینو شنیدم که تغییر رشته داده، هاج و واج موندم...

میگفتم عجب کار بدی کرده!

تا اینکه چند روز پیش مادرم با ذوق اومد خونه و گفت: فکر کن علی محمد رتبه اش چند شده؟

گفتم:چند؟!

گفت: حدس بزن...

گفتم:دو رقمی؟

گفت:زیر 15!!!!!پزشکی دانشگاه تهران رو شاخشه!!!!!!!!

من خیلی خوشحال شدم...

امیدوارم من هم بتونم اون رشته ای رو که میخوام بخونم...

برای همه ی ما کنکوریا دعا کنید...



۰ نظر ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۴۰
+مرا لطف تو می باید...

باز روز از نو ، روزی از نو...

از دیشب تا حالا حرف معلم آمادگی دفاعی ام تو گوشمه که میگفت:

«یه زن،اگه عواطف و احساساتشو از دست بده ، از یه حیوان وحشی و درنده ، پست تر میشه»

واقعا چه اتفاقی می افته که یه زن عواطفشو از دست میده؟!

اگر موفق به دیدن سریال *شب دهم* شده باشید ،با شخصیت «تاج الملوک» آشنایید.

تاج الملوک عاشق مردی شده و بعد از ازدواج به فرنگستان مهاجرت میکنن.

در فرنگ ، شوهر تاج الملوک ، عاشق زتی فرانسوی شده و به تاج الملوک خیانت میکنه.

تاج الملوک هم به ایران برمیگرده و متوجه میشه که برادرش رو قزاق ها کشته ان.

تصمیم میگیره از قاتلین برادرش انتقام بگیره و از این جهته که تاج الملوک یکی از همون زن هایی است که عواطفشو از دست داده و از کشتن مخفیانه قاتلین برادرش در خانه ی خودش به دور از چشم پلیس ابایی نداره،به عبارت دیگه،قسی القلب شده!


& این روزها غمی در دلم لانه کرده که نمیدونم از کجا نشات گرفته!

غم عجیبیه...عجیب و غریب...


_____________________________________________________


پ.ن1: اگر خواستید مگس ها یا پشه های خونه تونو تار و مار کنید ، مبادا حشره کش تارو مار بخریدا! از ما گفتن بود...

حتما حتما از سوسک کش تارومار استفاده کنید!

پ.ن2 : تاریخ ادبیات حفظ کردن ، یکی از سخت ترین کارای دنیاست...

حافظ قرن چنده؟!

از هرکی پرسیدم با شک جواب داد...

از این رو بنده کاری جالب انجام دادم که تا ابد یادم نره کی مال چه قرنیه...

به تصویر زیر نگاه کنید لطفا...


بچه ها خیلی خوشحال شدن وقتی این راهو بهشون گفتم...خیلی هاشون مشکل منو داشتن...

وقتی اینو بهشون گفتم کاملا ذوق زده شدن...

این راهو وقتی پیدا کردم که داشتم تازه شروع به لیست کردن شاعرا میکردم تا حفظشون کنم...:)


یاحق...



۱ نظر ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۴۴
+مرا لطف تو می باید...

امروز آزمون جمع بندی تابستون رو دادیم و تا اول مهر ، کلاس ها تعطیل شد...

امروز فهمیدم که چقدر بده که وقتی دفترچه ی عمومی ات تموم شد ، اولین درس اختصاصی ات "دیفرانسیل" باشه...

امروز فهمیدم که چــــــــــــــــــــــقدر "امیرکبیر" دوره...

از من دوره و برای رسیدن بهش چه تلاشها که نباید کرد...

من با آزمون امروز فهمیدم که اصلا نباید از دو سه روز مونده به کنکور آزمایشی درس خوند!

وقتی درسا رو میزدم ، چهره ی خسته ی تمام معلم هام میومد جلو...

وقتی از خستگی داشتم میمردم ، مثل کسی که توی قطب شمال تنها گیر افتاده و به خودش میگه"تو نباید بخوابی" ، میگفتم:

"تو نباید برگه ات رو بدی"!!!

فهمیدم که در کنار یادگیری درس ، پارامترهایی هم هست که میتونه همونا رو نابود کنه!

و حتی فهمیدم که چقدر مشاورم رو امروز دوست دارم...

:)

و یه چیز خیلی مهم تر هم امروز فهمیدم که از همه ی اینا مهم تر بود...

 و این بود که پاسخ نامه ی کلیدی که بهمون دادن ، اشتباهه و قراره درصدهای چرت و پرت بهمون تحویل بدن چون دارن از روی همین کلید تصحیح میکنن:)


۰ نظر ۱۶ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۱۸
+مرا لطف تو می باید...

زنگ تفریح که خورد ، استاد دیفرانسیل (صفوی) گفت : بچه ها خسته نباشید ، خداحافظ...

سریع از کلاس رفت بیرون دوان دوان دویدم طرفش...

چادرم گیر کرد زیر پام...چادرمو درست کردم و بیرون از کلاس صداش کردم :

"آقای صفوی"

با همون صورت مهربون و لبخند همیشگی اش گفت: صبر کن دستامو بشورم الآن میام...

اومد...

بهش گفتم :

من از دوستم شنیدم که توی کلاس  تجربی ها گفتید :

"آدم باید به درجه ای از آرامش برسه که یه چیزی نه خیلی خوشحالش کنه و نه چیزی نه خیلی ناراحت"

برگشت با لبخند گفت:

من اینو گفتم؟!!

منم با تعجب فقط نگاهش کردم...

بعد با همون لبخند مهربون و نگاه پدرانه گفت:

من اینو گفتم (به علامت تاکید )

منم لبخند زدم و گفتم : من خیلی سعی کردم اینو تمرین کنم...

برگشت گفت : بخوای تمرین کنی هم نمیتونی...

تو یه سنگ  رو از روی زمین بردار میبینی چقدر زمخت و کج و کوله است؟

حالا یه سنگ رو از روی زمین ، کنار دریا بردار...

صافی اش رو حس میکنی؟

آدم ، مثل اون سنگه میمونه...

و امواج دریا همون گر زمانه...

با گذر زمان ، به این آرامشی که میگم میرسی...

__________________________________________

پ.ن 1: بعضیا تو اینستاگرامشون ، فقط مونده از خودشون تو دستشویی و حموم عکس بگیرن!! والـــــّــــا!

پ.ن 2:یکی توی زندگیم هست که وقتی به خودش و خانوادش فکر میکنم ، غم بد و غریبی دلمو میگیره...

با همین غم بود که امتحان شیمی نهایی رو خراب کردم...

پ.ن3:چقدر معلمای مرد ، متفاوت از معلم های زن هستن...

یه جور خاصی هستن...ادم به جز درس ، ازشون زندگی کردن می آموزه...

پ.ن 4: صفوی به من آموخت که وقتی نتیجه ی تست ات رو میبینی ، فقط لبخند بزن و با آرامش از کنارش رد شو...





۰ نظر ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۳۵
+مرا لطف تو می باید...
سلــــــــــــــــــــــام به دوستان خوبِ خودم

راستش رو بخواید دلم برای همه تون تنگ شده بود...وبلاگ همه تون می اومدم حتی شماهایی که یک سالی میشه وبتونو آپ نکردید!!
و حتی شماهایی که با وجود اینکه وبمو بستم ، بازم بهم سر میزدید و با در بسته مواجه می شدید.

امسال کنکوری شدم و ممکنه که دیر به دیر اپ کنم اما دیگه نمیذارم وبم بسته شه!

اگر از حال ما بپرسید ، باید گفت که ملالی نیست جز دوری شما...

انقدر سال کنکور ، سال جالبیه که شاید دلم نخواد تموم شه...البته این تازه اولشه...

عید به این بزرگی رو بهتون تبریک میگم...

الآن داره اذان میگه و ما تازه وارد این شب بزرگ و عزیز شدیم...
امیدوارم همه مون باهم به زیارت امام رئوف بریم به زودی زود...
از خدای بزرگ موفقیت روزافزون شما رو خواستارم و امیدوارم همه تون تک به تک به هدف والای خودتون برسید...

دوست دار شما مدیر وبلاگ"یکی اون بیرون به فکرته!باور کن!!"
۰ نظر ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۴۸
+مرا لطف تو می باید...

رفتیم خونه ی دایی بابام...

عروسشو برای اولین بار دیدم...

تا وارد خونه شدم ، ییهو یاد اسم "هادیه" افتادم...

تا حالا این اسمو نشنیده بودم...

ییهو اومد تو ذهنم...

وقتی عروسشون اومد بیرون رفتم پیشش نشستم...

یه خورده با هم حرف زدیم...

ییهو بهش گفتم:

من از اسم "هادیه" خیلی خوشم میاد...

برگشت بهم گفت:

"من اسمم هادیه است"

من:|

هادیه:)

بعدش گفتم:

من از اسم "مهدیار" هم خیـــــــــــــلی خوشم میاد...

برگشت گفت:

"مهدیار" اسم برادرمه!

من:|

هادیه:|

بعد گفتم:من اسم هادیه تا حالا نشنیده بودم فقط "هدی" شنیده بودم...

برگشت گفت:

"هدی" اسم خواهرمه!!

من کف کرده بودم:)

خدایا...تلپاتی تو شکر:)))

۳ نظر ۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۱۰
+مرا لطف تو می باید...

گاهی با اینکه روزگار به سختی می گذرد ، اما برایم بسیار بسیار بسیار شیرین است...

این حرف مرا کسی درک نخواهد کرد...

سال پیش ، سال سختی بود...

لحظه ی سال تحویل ، رنجم می داد...

اما پس از سال تحویل و ورود به سال 92 ، چنان با آن سال جدید اخت شدم که به راحتی سختی را پذیرفتم...

حتی هنوز که هنوز است ، با موسیقی هایی که همان روزهای اول تا 13 فروردین گوش دادیم ، نوستالژی دارم و از میان آهنگ ها به آنان گوش می سپارم...

آری...اگر سختی نبود ، آسانی دیده نمی شد...

من پارسال ، می دانستم که سال تحویل امسال را به خوبی و خوشی و شادی سپری خواهم کرد...

خانه تکانی خیلی زود شروع شد و خیلی زود تمام گشت...

خریدهای عید را انجام دادیم...از ماه پیش مقدمات سفر را فراهم کردیم...حدود 1 الی دوهفته است که سفره ی هفت سین چیده شده است...

فانّ مع العسر یسرا...

انّ مع العسر یسرا...

خواب کربلا و نجف دیدم...

دلم تنگیده...

به 48 ساعته هم راضی هستم...

بله...

وعده ی خدا تخلف ناپذیر است...


فاطمه جان...

دوست خوبم...

میبینم که هر روز به وبم سر میزنی...نه یک بار ، نه دوبار...


امیدوارم سال خوبی داشته باشید....

راستش نه دست و دلم به وب نویسی می رود و نه وقت وب نویسی دارم...

فقط نیمه شب ها سر میزنم ببینم آیا کسی به یادم بوده یا نه...

از همه ی شما ممنونم...

راستی!

امسال را به یاد مادرمان حضرت صدّیقه ی طاهره ی شهیده سلام الله علیها و افضل الصلوة باشیم...

یا حق...

اللهم صلّ علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و سرّ المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک...


۲ نظر ۲۸ اسفند ۹۲ ، ۱۸:۳۴
+مرا لطف تو می باید...

من از کمبود بازدید کننده گله ای ندارم...

رفتن دوستانم عذابم می دهند...

ماه هاست که عهد کرده ام دل نوشته ننویسم...

دردها و خنده هایم برای خودم بمانند...

روزی سه پست مینوشتم و پاکش میکردم!!

دوستان من کجا هستند؟


۰ نظر ۱۶ اسفند ۹۲ ، ۲۱:۳۲
+مرا لطف تو می باید...

و ما نیــــــــــــــــز برگشتیم:)

سفر کوتاه اما پربار بود خدا رو شکر...

برای همه تونم دعا کردم:)

۰ نظر ۱۱ اسفند ۹۲ ، ۱۸:۵۶
+مرا لطف تو می باید...

پارسال هم که داشتیم میرفتیم ، چهارشنبه بود...

چه تداخل عجیبی...!

۱ نظر ۰۷ اسفند ۹۲ ، ۰۶:۱۱
+مرا لطف تو می باید...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ اسفند ۹۲ ، ۲۳:۱۲
+مرا لطف تو می باید...



چه حالی میشی وقتی سر کلاس حسابان بیان تو و بهت بگن:

پس فردا میری کربلا

؟؟!!!!!!!

اونم بدون هیــــــــــــــــــــچ گونه اطلاع قبلی...!!!

هروقت تونستی بگی چه حالی میشی ، اونوقته که میتونی حال امروز منو درک کنی...


اصـــــــــــــــــــــــــلا باورم نمیشد...

وقتی هق هق گریه ات سر کلاس حسابان میره بالا میفهمی که انشاالله قراره بری کجا:)



۰ نظر ۰۵ اسفند ۹۲ ، ۱۶:۲۸
+مرا لطف تو می باید...

بسم ربِّ الإمام المنصور


بسیاری از اهل سنت بنابر تبعیت از عقیده های کذایی و خرافی ، عقیده دارند که حضرت مهدی نامی ، وجود خارجی نداشته و ندارد!!!!!!!

گروهی دیگر از اهل سنت هستند که عقیده دارند که مهدی خواهد امد.از نسل پیامبر و حضرت فاطمه سلام الله علیهما می باشد اما هنوز به دنیا نیامده است!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه در یک جمله اینکه اینان منجی عالم بشریت را مهدی موهوم!!!! میخوانند نه مهدی موعود!!!!!!!!

حال ما بر این امر هستیم که بنابر سندیت از علمای تراز اول و نامبر وان اهل سنت برایشان ثابت کنیم که در کتاب ایشان حرفی صد البته درست و انکار ناشدنی درباره ی به دنیا امدن حضرت عجل الله تعالی فرجه الشریف در زمان امامت امام حسن عسکری علیه السلام و افضل الصلوة آمده است و اینکه حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف فرزند بدون واسطه ی امام حسن عسکری علیه السلام هستند را می خواهیم ذکر کنیم.

اسناد این موضوع (به دنیا امدن منجی عالم بشریت) از کتب اهل سنت طی چندین پست به شما عزیزان عرضه خواهد شد...

پس با ما همراه باشید...

 

مهدی موهوم یا مهدی موعود؟!!!!

خداوند در سوره توبه آیۀ 33 فرماید :هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ .خداوند پیامبر(ص)را برای هدایت و دین حق ارسال نمود تا این که دین اسلام را بر تمام ادیان آسمانی غلبه بدهد ؛ ولو این مشرکین خوش نداشته باشند .واژۀ « لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ» این دین اسلام بر تمام ادیان غالب خواهد آمد ، مسأله‌ای است که در این آیه آمده و مفسران نامی اهل سنت ؛ مثل قرطبی ، فخر رازی ، ابوحیان ، ثعلبی و ... اتفاق نظر دارند که این آیه مربوط به  امام زمان حضرت مهدی سلام الله علیه است . وقال السبکی ذلک عند خروج المهدی . لا یبقی احد الا دخل الإسلام .

غلبۀ اسلام بر سایر ادیان زمان قیام حضرت مهدی سلام الله علیه اتفاق خواهد افتاد . هیچکس نمی‌ماند ؛ جز این که داخل دین اسلام می‌شود .
تفسیر امام قرطبی ، ج 8 ، ص121 و تفسیر فخر رازی ، ج16 ، ص40 ، تفسیر بحر المحیط ، ج5 ، ص34 ، تفسیر زاد المسیر ، ابن جوزی ، ج3 ، ص290 ، تفسیر ثعلبی ، ج 5 ، ص35  مجمع البیان ، ج5 ، ص35  مجموعه روایاتی که از پیامبر(ص) در کتب شیعه و سنی پیرامون حضرت ولی عصر(عج) آمده1941 روایت است، اکنون چند نمونه از این احادیث را از منابع اهل سنت می آوریم: لا تقوم‌ الساعَه حتی‌ یلی‌ رَجُل‌ من‌ اهل‌ بیتی‌ یواطیء اسمه‌ اسمی. قیامت‌ به‌ پا نخواهد شد تا آن‌ که‌ مردی‌ از اهل‌ بیت‌ من‌ فرا رسد که‌ نام‌ او همانند نام‌ من‌ است. مسند، احمد ۱/۳۷۶؛ مسند بزار ۱/۲۸۱؛ سنن‌ ترمذی‌ ۴/۵۰۵، باب‌ ۵۲؛ طبرانی، معجم‌ کبیر، ۱۰/۱۶۵؛ تاریخ‌ بغداد، خطیب‌ ۴/۳۸۸؛ الحاوی‌ للفتاوی‌ ۲/۵۹ لو لم‌ یبق‌ من‌ الدهر الاّ یوم‌ لبعث‌ اللّه‌ رجلاً من‌ اهل‌ بیتی‌ یملا‌ها عدلاً کما ملئت‌ جوراً  اگر باقی‌ نماند از جهان‌ جز یک‌ روز، به‌ طور حتم‌ خداوند مردی‌ از اهل‌ بیت‌ مرا برمی‌انگیزد تا جهان‌ را از عدل‌ پُر سازد همان‌ گونه‌ که‌ از ظلم‌ پُر شده‌ باشد. مسند، احمد ۱/۹۹؛ مسند، بزار ۱/۱۰۴؛ جامع‌ الاصول، ابن‌ اثیر ۱۱/۴۹؛ سنن‌ ابی‌ داود ۴/۱۰۷؛ الدّرالمنثور ۶/۵۸؛ مستدرک‌ حاکم‌ ۴/۵۵۷؛ تاریخ‌ بخاری‌ ۳/۳۴۶؛ مجمع‌ البیان‌ ۷/۶۷٫

المهدی‌ حق‌ و هو من‌ ولد فاطمه مهدی‌ حق‌ است‌ و او از فرزندان‌ فاطمه‌ است. تاریخ‌ بخاری‌ ۳/۳۴۶؛ سنن،‌ ابی‌ داود، کتاب‌ المهدی، ۴/۱۰۷؛ سنن‌ ابن‌ ماجه‌ ۲/۱۳۶۸؛طبرانی، معجم‌ کبیر، ۲۳/۲۶۷؛ مستدرک‌ حاکم‌ ۴/۵۵۷؛ الصواعق‌ المحرقه‌ ص‌ ۱۶۳؛ طوسی‌، غیبت،‌ ص‌ ۱۱۴؛ مجمع‌ البیان‌ ۷/۶۷٫

لا تقوم‌ الساعه حتی‌ تمتلیء الارض‌ ظلماً و عدوانا، ثم‌ یخرج‌ رجل‌ من‌ عترتیقیامت‌ به‌ پا نمی‌گردد تا آن‌ که‌ زمین‌ از ستم‌ و تجاوز پر شود. سپس‌ مردی‌ از عترت‌ من‌ قیام‌ می‌کندمسند، احمد ۳/۳۶؛ ابویعلی‌ ، مسند، ۲/۲۷۴؛ مستدرک‌ حاکم‌ ۴/۵۵۷؛ دلائل‌ الامامه‌ ص‌ ۲۴۹، منتخب‌ الاثر ص‌ ۱۴۸؛ کشف‌ الغمه‌ ۳/۲۵۸٫ المهدی‌ منّا اهل‌ البیت، یصلحه‌ اللّه‌ فی‌ لیله  مهدی‌ از ما اهل‌ بیت‌ است. خداوند مقدمات‌ قیام‌ و پیروزی‌ او را در مدت‌ کوتاهی‌ فراهم‌ خواهد کرد. لا تقوم‌ الساعه` حتی‌ تمتلیء الارض‌ ظلماً و عدوانا، ثم‌ یخرج‌ رجل‌ من‌ عترتیقیامت‌ به‌ پا نمی‌گردد تا آن‌ که‌ زمین‌ از ستم‌ و تجاوز پر شود. سپس‌ مردی‌ از عترت‌ من‌ قیام‌ می‌کندمسند، احمد ۳/۳۶؛ ابویعلی‌ ، مسند، ۲/۲۷۴؛ مستدرک‌ حاکم‌ ۴/۵۵۷؛ دلائل‌ الامامه‌ ص‌ ۲۴۹، منتخب‌ الاثر ص‌ ۱۴۸؛ کشف‌ الغمه‌ ۳/۲۵۸٫ 

امام‌ مهدی‌ با قیام‌ خود عدالت‌ را در سراسر جهان‌ حاکم‌ خواهد ساخت؛
فیملا‌ الارض‌ قسطاً و عدلاً سپس‌ زمین‌ را از عدل‌ و داد پر می‌سازد مسند، احمد ۳/۲۸؛ مستدرک‌ حاکم‌ ۴/۵۵۸؛ کشف‌ الغمه‌ ۳/۲۵۸؛ بشاره المصطفی‌ ص‌ ۲۵۰٫   فیبعث‌ اللّه‌ رجلاً من‌ عترتی‌ من‌ اهل‌ بیتی‌ فیملا‌ به‌ الارض‌ قسطاً یرضی‌ عنه‌ ساکن‌ السماء و ساکن‌ الارض، لاتدع‌ السماء من‌ قطرها شیئاً الا صبتّهُ مدراراً و لاتدع‌ الارض‌ من‌ مائها شیئاً الا اخرجتهُ، حتی‌ تتمنی‌ الاحیاءُ الاموات  پس‌ خداوند مردی‌ از اهل‌ بیتم‌ را بر می‌انگیزد و جهان‌ را بدست‌ او از عدل‌ و داد پُر می‌سازد. چنان‌ که‌ ساکنان‌ آسمان‌ و زمین‌ از او راضی‌ می‌شوند. آسمان‌ قطرات‌ باران‌ را پی‌ در پی‌ بر زمین‌ می‌ریزد و زمین‌ آب‌های‌ نهفته‌ در خود را بیرون‌ می‌سازد، چنان‌ که‌ زنده‌ها آرزو می‌کنند که‌ مردگان‌ زنده‌ شوند مصنف‌، عبدالرزاق‌ ۱۱/۳۷۱؛ مستدرک‌ حاکم‌ ۴/۴۶۵؛ شرح‌ مقاصد ۱/۳۰۷؛ الحاوی‌ للفتاوی‌ ۲/۶۵   یخرج‌ رجل‌ من‌ امتی‌ یعمل‌ بسنتی، ینزل‌ اللّه‌ له‌ البرکه` من‌ السماء، و تخرج‌ له‌ الارض‌ برکتها مردی‌ از امتم‌ قیام‌ نموده‌ و بر اساس‌ سنت‌ من‌ عمل‌ می‌کند. خداوند برکات‌ خود را از آسمان‌ بر او فرو می‌فرستد و زمین‌ برکات‌ خود را برای‌ او خارج‌ می‌سازد. مجمع‌ الزوائد ۷/۳۱۷؛ الحاوی‌ للفتاوی‌ ۲/۶۲؛ البرهان، متقی‌ هندی‌ ص‌ ۱۶۴؛ کشف‌ الغمه‌ ۳/۲۶۲؛ اثبات‌ الهداه ۳/۵۹۵؛ بحار ۵۱/۸۲؛ القول‌ المختصر ص‌ ۵٫

 

 

۳ نظر ۰۴ اسفند ۹۲ ، ۱۹:۳۷
+مرا لطف تو می باید...

وقتی راننده سرویست که قراره سه و نیم بیاد و نمیاد...

وقتی فقط یک ساعت و خرده ای از سه و نیم گذشته و تو  (جلوی مدرسه) ایستاده منتظری

وقتی که انقدر خسته ای که گریه ات می گیره...

وقتی که دلو میزنی به دریا و میگی:جهنم!!!پیاده میرم خونه...

و با صلابت گام هاتو بر میداری و با وجود خستگی از دو تا شهرک عبور میکنی...


و انقدر خسته ای و کیفت سنگین است که کمرت درد میگیرد...

وقتی با تمام سختی میرسی خونه و موقع شستن دست هایت به آینه نگاه میکنی و میبینی که:رنگت پریده و از شدت خستگی چشمانت داره میره...

هیچ وقت ندیدم رنگم بپره...

الان هم تازه رسیدم خونه....الان ساعت 5:15 هستش...

و من خسته ام

:(

۰ نظر ۰۳ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۱۵
+مرا لطف تو می باید...

انگار همین دیروز بود که خیلی اتفاقی وارد وبی به نام"خوشبختی های یک زوج شیعه" شدم...

هم دست نوشته های زندگی اش رو خوندم هم معجزه ی ازدواجش....

ستاره دیگه رفت...

ستاره وبشو بست...

و من موندم و دلی شکسته...


وقتی وبشو بست ، احساس دلتنگی کردم...

من به نوشته هاش خو گرفته بودم...

کاش ستاره برگرده...




۰ نظر ۲۶ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

۴ نظر ۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۳
+مرا لطف تو می باید...

http://www.shiapics.ir/components/com_joomgallery/img_originals/___imam_hadi_15/imam_hadi_pbuh_www_shiapics_ir_20120526_1130902083.jpg


دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نگشت آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست



+مبارزه ی سایبری علیه عکس های توهین آمیز نسبت به ساحت مقدّس امام هادی علیه السلام و افضل الصلوة

++اللهم عجل لولیک الفرج


۱۹ نظر ۲۱ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۰۳
+مرا لطف تو می باید...
گاهی برای ابراز دوستی ، نیاز به "حرف زدن" نیست!
"عمل کردن" از اون خیلی مهم تره!

مثلا وقتی با خواهرت سر موضوع کوچیکی دعوات میشه به طوری که حتی ممکنه از صندلی کمک راننده پاشی و بری عقب بشینی ، و پس از مدتی که خواهرت داره رانندگی میکنه ، آهنگ مورد علاقه ات رو پیدا میکنه و صدا رو زیاد میکنه با اینکه خودش اون اهنگو دوست نداره...

این یعنی اینکه:من تو رو دوستت دارم!


و یا اینکه سر یه موضوع کاملا مسخره دیگه با مامانت حرف نزنی و مامانتم باهات حرف نزنه اما شب ببینی که غذای مورد علاقه ات رو پخته،
اونوقته که میفهمی:
با اینکه مادر و خواهرت انسانهای به شدت درون گرایی هستن،اما گاهی با عملشون بهت میفهمونن که چقدر دوستت دارن و براشون مهم هستی...
۶ نظر ۲۱ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۳۷
+مرا لطف تو می باید...

امروز در انگشت زینب  انگشتری فیروزه  می درخشید.

ازش گرفتم تا نگاهش کنم...

کمی کهنه به نظر می رسید و به انگشت زینب خیــــــــــــــــــلی بزرگ بود.

ازش چیزی نپرسیدم...

ریحانه ازش پرسید که اینو از کجا اوردی؟

زینب با شوق و ذوق گفت که این انگشترِ مرجع تقلیدش (آقای خامنه ای) هست.

خوب انگشتر رو نگاه کردم...

ریحانه گفت:چرا انقدر نگاش میکنی؟!بسه دیگه...

ریحانه نمی دونست که با نگاه کردن به انگشتر  ، یاد انگشتری که قرار بود از مرجع تقلیدم بگیرم و موفق نشدم که بگیرم می افتم...

چقدر غم انگیزه...

تا ابد ، واژه ی "انگشتر" مرا به یاد مرجع تقلیدم خواهد انداخت...

۰ نظر ۲۰ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۵۲
+مرا لطف تو می باید...