یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

امروز کمی سخت شد...

احساسم جوری شده که نمی تونم تشخیص بدم الآن چه حسی دارم...

گاهی عشق و گاهی نفرت و گاهی بی خیالی و گاهی سرزنش...

خیلی سخت شده...


.

امروز بعد از کلاس دوم ، احساس خوبی نداشتم...


گرفته و غمگین بودم...این چند وقته احساس ضعف می کردم...حتی خیلی گریه کردم...

.

بعد از کلاس سوم ، دل رو زدم به دریا  هندزفری رو گذاشتم توی گوشم و مسیر ته به سر دانشگاه رو پیاده طی کردم که حدود 45 دقیقه طول کشید تازه با تند راه رفتن من...

.

آهنگ "وفا" رو گوش می دادم...

خیلی فکر کردم...


به ناکامی ها...


یاد این شعر افتادم :

"مرد برای هضم دلتنگی هاش ، گریه نمی کنه ! قدم می زنه"


راه رفتم و فکر کردم...


در نهایت وقتی رسیدم پایین ، پاهام تاول زده بود و خیلی می سوخت :(

هنوزم می سوزه...

دیگه راه رفتن برام سخت شده بود...


راستی! چرا من انقدر ضعیف شدم؟!


آیا این قدرت رو دارم که این ضعف رو برطرف کنم؟!

توکل به خدا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۱
+مرا لطف تو می باید...

گاهی حقیقت را میدانی...

گاهی ، میدانی که  راه را اشتباه می روی...

اما ! این راه ، سخت تو را درگیر می کند...

چطور یک انسان می تواند برای بار دوم ، حماقتی را مرتکب شود و نام خویش را انسان بگذارد؟!

هرگاه ، دنیایت را کوچک کنی ، هیچکس نمی تواند دنیایت را بزرگ کند...


مقابله با چالش زندگی همان قدر که سخت است ، لذت بخش هم می باشد و این نشانه ی یک قدرت درونی است...


پس ضعیف نباش و قدرتت را به زندگی نشان بده...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۱
+مرا لطف تو می باید...

زندگی خیلی پیچیده است و هر لحظه داره پیچیده تر میشه...

با چالش ها...

با تمام مشکلات و پستی و بلندی ها...


هرکسی در زندگی و در هر مراحلی از زندگی ، احساسات متفاوتی داره...


اما هنوز درک احساس "دلشوره" برای من غیر ممکنه...

.

سالها بود که بی دلیل دچار حس"دلشوره" می شدم...

شاید بیشتر از هر انسان دیگری...

حتی وقتی چیزی برای "دلشوره داشتن" وجود نداشت...


اما اکنون که شخصی را ملاقات کرده یا با او حرف می زنم یا حتی به او فکر میکنم ، ناخودآگاه دچار حس "دلشوره" می شوم...

آنهم از نوع بسیار وحشتناکش...


کاش دلیلش را بفهمم قبل از آنکه دیر شود...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۰
+مرا لطف تو می باید...

سلااام :)


خب راستش یه چند وقتیه که بیشتر از همیشه دلم میخواد فیلم نامه نویسی بخونم 


چرا من دارم مهندسی میخونم؟!!!


من باید الان فیلمنامه نویسی بخونم ...


وقتی 8 سالم بود فیلمنامه خوانی رو شروع کردم...

اولین فیلمنامه ای که خوندم عروس آتش بود ...توی همون 8 سالگیم!!!


بهترین تفریح من خواندن فیلمنامه ها بود...


الآن دقیقا نمیدونم باید چیکار کنم...


نمیدونم باید از کی مشورت و راهنمایی بخوام...


یه دلم میگه بشین بچه...بشین یه فیلمنامه ی توپ بنویس و ببر از هر یه نسخه اش به دفتر تهیه کننده ها و کارگردانا بده...


یه دلم میگه بچه بشین!!

برو فیلمنامه نویسی بخون و از اون راه وارد شو :)


دو تا راه خوبه...


یکی بهم میگفت که در آینده تو نویسنده ی قابلی میشی...

اون شخص خودش یه نویسنده ی بزرگ بود :)


وقتی خدا یه استعدادی رو توی وجود یکی گذاشته چرا نباید شکوفاش کرد؟!!



اون نویسنده ی بزرگ میگفت نوشتن فیلمنامه خیلی خوبه...چون از این طریق میتونی ایده ها و اعتقاداتت رو به مردم نشون بدی...



آه خدایا بی نهایت ازت میخوام که کمکم کنی یه فیلمنامه نویس بزرگ بشم توی سینما و تلویزیون الهی آمین  

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۴۰
+مرا لطف تو می باید...

پست مجدد به درخواست زهرا جان 


شاعر خودمان به سبک شعر نو  


تو را من چشم در راهم ...

پس کجایی پس کجایی؟؟

بر سر کوی نگاهت

نَه صبر ایوبی توان کرد

پس کجایی پس کجایی؟؟

این دلم تابی ندارد

همدم و یاری ندارد

پس کجایی؟پس کجایی؟

همدم و یارم شمایید...

پس کجایی؟پس کجایی؟

چشم تر خواهی برایم؟؟

ورنه این نیست

پس کجایی؟پس کجایی؟

این دلم شوریده حال است

این توان،طاقت ندارد

پس کجایی ؟پس کجایی؟

ای که نورت سرمه ی چشمان ماست

ای که رویت دیده ی اُمّیدِ ماست

پس کجایی؟پس کجایی؟

گشته ام سوی جمی از بی کران...

آغاز راهی بر روانه....

سوی این خاک کرانه...

سائل این خانه ام کن...

صاحبا ! بقیّة الله...


قاصد روزان ابری داروَگ

کی میرسد باران؟

ماءٍ مَعین،

ماءً فراتا؟

بس که گفتم

پس کجایی،پس کجایی

واژه ها سرآمدند از بی صدایی

صاحب الامر معین را

از پی نام جمیلش

نادی اند و منتظَر

منتظَر از دست او

واژه ی حصر بدو!

بی صدا فریاد کن از بی صدایی:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

آید آن نور الهی غم مخور

قطعیت دارد آن بازگشت نور و نور

غم مخور...

آید آن آمدن آمدنی...غم مخور...

پس توکَّل بر خدای حق و نور...

بطلب آمدن آن نور و نور...


پ.ن :واژه ی "جمی از بی کران" شما رو به یاد چه کلمه ای می اندازه؟!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۵:۲۳
+مرا لطف تو می باید...

سلاااام :)

مدتها پیش خوابی دیدم که خیلی عجیب بود!!

توی اون خواب بهم آدرس یه جایی رو دادن...


نمیدونم برم اونجا یا نه...

نظر شما چیه؟!


پ.ن: الآن رفتم توی اینترنت دنبال آدرس گشتم!!

باورتون نمیشه!!

آدرس یکی از دفاتر دانشگاه آزاد بود توی پاسداران...


چرا باید یه همچین آدرسی توی خواب به من داده بشه؟!!!!!!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

سلاام 


پیامبر اکرم(ص):
هرکه عاشق شود و عفت پیشه کند آنگاه از دنیا رود چونان است که شهید از دنیا رفته است.



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۶
+مرا لطف تو می باید...

سلااااااااام :)


مدتها بود که دنبال سوژه ی مورد نظرم می گشتم برای نوشتن داستانم...


اما مگه پیدا می شد؟!!!


خلاصه اینکه یه روز قبل از سال نو از خواب صبح زود بیدار شدم و توی اینترنت دنبالش گشتم ...


رفتم توی اخبار حوادث و خدا رو شکر پیداش کردم...


اما شخصیت های داستانم باید ما به ازای عینی توی جامعه ای که توش زندگی می کردم و آدمایی که می دیدمشون می داشتن...


هر وقت می رفتم توی خیابون یا توی اجتماع  خوب به آدما نگاه میکردم و حرکاتشونو آنالیز می کردم...

اما هیچ کدومشون شخصیت داستان من نبودن... :(


دیروز مشکلی پیش اومد برام...

خیلی ناراحت بودم...


انقدر ناراحت بودم که به خواهرم گفتم نمیام کلاس زبان...


آخه من و خواهرم همکلاسی هستیم :)


اما بعدش پشیمون شدم و رفتیم...


وقتی کتابامو توی کیف میذاشتم دفتری هم گذاشتم تا شروع به نوشتن داستانم بکنم اگه خدا بخواد...


قبل از اینکه تیچر بیاد سر کلاس شروع به نوشتن کردم...

اما هنوز نمی دونستم شخصیت اول داستانم که دختری جوان هست چه جوریه...چه شکلیه...رفتارش چیه و ...


تا اینکه تیچر اومد سر کلاس... من خیلی توجه به محیط کلاس نمی کردم چون توی نوشتن غرق شده بودم که یهو تیچر گفت :

Is Hadiseh  writing a letter for Mr. Rohani ?!!

بعد همه زدیم زیر خنده...


سرمو که گرفتم بالا  با دیدن استاد جوان و خوبم شخصیت داستانمو پیدا کردم...

آره...

تیچر همون "مونا" ی قصه ی من بود...


:)


خدایا شکرت


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۶:۱۱
+مرا لطف تو می باید...

هو الرفیق


جی میل اَم را باز می کنم...بخش چت آن چراغش سبز می شود و این یعنی من اینجا هستم... من آنلاینم


ساعت ها منتظر می مانم...کسی نمی آید...

آن هایی که هستند ٰ سلامی نمی دهند...

حجم تنهایی ام عمیق و عمیق تر می شود...


به صفحه ی اینستا بر میگردم...کسی نیست...


در خود فرو می روم...

یعنی کسی به یاد من نیست؟!


چقدر تنهایی...


به وبلاگم سر می زنم...شاید آخرین امید آنجا باشد...


تنها بازدید کننده ی وبلاگ خودمم!!!


و من تنهام...


از تنهایی ها به خواب پناه می برم...


موقع خواب با او حرف می زنم...


آری...


آنهمه تنهایی ٰ احساسی پوچ بیش نبوده است...


حال من دارم با بزرگ ترین و مهم ترین و مهربان ترین و از همه مهمتر ٰ رفیق ترین مرد این کره ی خاکی صحبت می کنم...

اویی که می گوید : من همیشه به یاد شما هستم...


و من ٰ این مرد بزرگ را رها کرده و به دیگران چسبیده ام که اگر یکسال و حتی بیشتر نباشم حتی خبر از من نمی گیرند تا بفهمند مرده ام یا زنده!


و من باز بهترین بابا ٰ بهترین دوست را رها کرده ام و به تنهایی ها و حصارهای خود ساخته پناه برده ام از چه؟!!


ای بهترین دوست من! آقاجان! آقایا! دوستتان دارم به وسعت یادتان بر ما... 



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۰۴:۳۷
+مرا لطف تو می باید...

سلاااام :)


امروز سوالی ساده دارم


تا حالا عاشق شدید؟!


تا حالا وابسته شدید؟!


قبل از هرچیز خودم جواب میدم...


نه :)


تاحالا عاشق نشدم اما وابسته چرا...


به همین دلیل میگم وابستگی اگر مطابق با شرع و حتی عرف نباشه چیز خطرناک و مخربیه...


ذهن ها می تونن آزاد باشن...پس اون ها رو با وابستگی هایی که اجازه شو ندارید زندانی نکنید...


من هم طعم وابستگی که شبیه به یک زندان تاریک بود رو چشیدم و هم طعم آزادی پس از اونو...


آزادی چیز دیگری است...


خودمونو وقف احساسات پوچ و الکی نکنیم...


خودمون باشیم با تمام کسانی که دوستشون داریم و دوستمون دارن...


:)


یاعلی مدد



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۲۱:۰۷
+مرا لطف تو می باید...

آخر مگر امروز غروب جمعه است که دل من اینقدر گرفته؟!!


:(

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۳
+مرا لطف تو می باید...

خــــــــــُــــــــــب :)

اولین امتحان نهایی مونو دادیم...

بقیه اش با خدا...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۲۳
+مرا لطف تو می باید...

دلم برای هوایت تنگ شده است...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۴۶
+مرا لطف تو می باید...

در فیلم یه حبه قند، دو جا ارزشگذاری خوبی به چادر شده است: یک جا که بچه می خواهد قایم شود، بهترین پیشنهاد و امن ترین جا چادر یکی از خانومهاست. جای دیگر هم آنجا که پسند فانوسی (چراغی ) در دست دارد و چادرش را دور آن می گیرد تا محافظ آن نور باشد. این غیر از مواردی است که تبلیغ حیا را می کند و مثلا مانع قایم شدن دختر و پسر کوچک فیلم در زیر تخت می شود. آقای تقی دژاکام

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۲۹
+مرا لطف تو می باید...

مادرم خطاب به من قبل از رفتن به مسافرت(کلا خیــــــــــــــــلی توصیه ی قبل سفری دارن!):

-ببین! این کلید رو بذار تو کیفت از مدرسه اومدی یادت نره کلید رو از رو در برداریا!

من:

وا! مامان! شده تا حالا یادم بره کلید رو از رو در بردارم؟!!!!!!!!

مادرم:

حالا دیدی ایندفعه یادت رفت!

من:

:|

فردا وقتی از مدرسه بر میگردم، تخت میرم میخوابم .

خواهرم بیدارم میکنه:

اِ اِ اِ چرا کلید رو از رو در بر نداشتی؟!!نمیگی یکی درو باز کنه بیاد تو؟!!!

من:

:|

مامانم علم غیب داره؟!!!!

__________________


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۰:۵۰
+مرا لطف تو می باید...

یه مدت بود که مادر می گفتن که "آهنگ خدا رو بذار"

هی من و خواهرم از هم می پرسیدیم که آهنگ خدا چیه؟! منظور مامان چیه؟!

از خودشون که می پرسیدیم می گفتن:

همونی که میگه "منو به حال من رها نکن"

می گفتیم مادر جان اینو که واسه خدا نخونده!!!

میگفتن"تو چیکار داری؟حالا بذار"

تا اینکه توی کنسرت احسان خواجه امیری ، خواجه امیری برگشت گفت:

"امیدوارم خدا هیچ کدوممونو به حال خودمون رها نکنه"

و شروع کرد به خوندن اهنگ تیتراژ سریال مادرانه...

فهمیدیم که نه...مثل اینکه واقعا واسه خدا خونده :|

و ما کلا فهمیدیم مادرمون خیلی چیزا رو با تعمیق بیشتری نگاه میکنه...

مثلا ما به چشم شعر عاشقانه نگاه می کردیم و مادرم به چشم عاشقانه ای برای خدا...

و حق با مادر بود...

_____________________

پ.ن:خواهرم امشب میره کربلا...

کاش من جای اون بودم...



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

امروز برای اولین بار توی زندگیم طعم سِرُم رو چشیدم...


خیلی حس جالبی بود :)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۰۶
+مرا لطف تو می باید...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

این روزها در آستانه ی امتحانات معرفی که چهارشنبه ی همین هفته ای که داره میاد آغاز میشه ، بنده دست به خانه داری زدم:)

امروز که کلا تا ساعت 2 کلاس داشتیم فقط هم ریاضی ها تا 2 موندن...

فکر کنید یه زنگ هندسه صبح اول صبح با امتحانش و بعدش سه زنگ فیزیک پشت سر هم...

خلاصه که امتحان معرفی در پیشه و اصلا بین امتحانا وقت نیست...

ای بابا...

بعد امتحانات نهای یه 15 روز فرصت استراحت داریم و بعدش پیش دانشگاهی شروع میشه و بعدشم کنکور...:|

امسال سال آخره که با دوستام میمونم...

فقط امیدوارم هرچه به صلاحمه اتفاق بیفته...

خواهش دارم که برای نتیجه ی بسیار خوب امتحانات معرفی و نهایی بنده و دوستانم دعا کنید...




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۳۵
+مرا لطف تو می باید...

اواخر مرداد باشه...

نصف شب ...توی جاده ی دیزین...

شیشه ی ماشینو بکشی پایین و باد سرد بخوره توی صورتت و تو ذوق کنی...

و هم زمان آهنگ "جاده" سیروان خسروی هم پخش بشه...


مــــن
توی جاده آزادم
دیگه کسی رو آزار نمیده
فـــریادم
صدای باد توی گوشم
اینو حس می کنم
همه چی شده فراموشم
اینو حس می کنم
چقدر تنهــــــا
چقدر ســـردم
دیگه نمی خوام برگردم
آخه همه چی خوبه
همه چی خوبه
همه چی اینجا خوبه


.
.
.
مـــــــن
توی جاده قدم میزنم
خاطرات خوب و چه ساده
رقم میزنم
صدای باد توی گوشم
 اینو حس میکنم
همه چی شده فراموشم
اینو حس می کنم
.

دوست دارم امتحانش کنم...

باید جالب باشه...

:)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۱۷
+مرا لطف تو می باید...

امروز وقتی داشتم از خواب بیدار می شدم ، داشتم با خودم ناخود آگاه تکرار میکردم:


تا وقتی اشتباهاتمون رو رفع نکنیم ، ما همه ،

محکوم به تکراریم...


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۰۶
+مرا لطف تو می باید...

الان ساعت 2:15 دقیقه هست...

همین الان رفتم پارکینگ و سمنو هم زدم...

یادمه پارسال که سمنو هم زدم ، بارون می اومد...

امشب دیدم هوا ابریه...

اگر بارون بباره خیلی خوبه...

از موقعی که این همسایه مون که نذر هر ساله ی سمنو داره اومده ، ساختمونمون با برکت تر شده...

پایین کلی شلوغ بود...

دلم نمیخواد امروز تموم شه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۱۵
+مرا لطف تو می باید...

دلی که خانه مولا شود حرم گردد
کز احترام علی کعبه محترم گردد

من از شکستن دیوار کعبه دانستم
که هر کجا که علی پا نهد حرم گردد

هنوز روز خوش دشمن است تا آن روز
که ذوالفقار زبان علی دو دم گردد

 دلی که جام بلا را کشیده تا خط جور
چه احتیاج که دنبال جام جم گردد

قبول خاطر خون خدا شدن شرط است
نه هر که مرثیه‌ای ساخت محتشم گردد

عزای ماست که هر سال می‌شود تکرار
وگرنه حیف محرم که خرج غم گردد

نه هر که کشته شود می‌توان شهیدش گفت
نه هر سری که به نی می‌رود علم گردد

حدیث عشق و وفا ناسروده می‌ماند
مگر که دست علمدار ما قلم گردد

هنوز شعله‌ور از خیمه‌های عاشوراست
ز شور شیونی دل مباد کم گردد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

بسم ربّ الإمام المنصور


مدت ها پیش ، نوایی گوش نواز در وصف امام منتَظَر و مناجات با ایشان گوش دادم...

یکی از مصراع های آن نوا (که همگی به آن گوش سپردید) ، چنان جانم را سوزاند که در سالروز تولدم ، فقط به یاد آن بودم و بسیار گریستم...

"بیا تا جوانم ، بده رخ نشانم" ، مصراعی بود که اشک از چشمانم جاری کرد...

و من فراموش کردم که خدای من، خدای یوسُف است...

خدای من ، خدای زُلیخاست...

فراموش کردم که باید در راه فراق یوسُف زهرا ، زلیخای پیر و فرتوت و هجران زده و منتَظِر شد تا یوسُف را بدست آورد...

باید عُمر به پای هجران یوسف گذارد...

اگر پیر گشتی،مشکلی نیست...

خدای یوسف است که به تو جوانی ات را عطا خواهد کرد تا به یوسف گمگشته ات برسی...

حتی یوسف زهرا ، برای خداوند عزّوجل بسیار بالاتر است که خدای او به تو نوید می دهد که ای زلیخای در بندِ عشقِ یوسُف ، حتی اگر پیر هم شدی و یوسف نیامد ، اگر عُمرت به سر آمد و باز هم نیامد ، نگران و نومید مشو که زنده ات خواهم کرد تا به وصال سبز یوسف زهرا برسی...

اللهم ان حال بینی و بینه الموت...فاخرجنی من قبری (فرازی از دعای عهد)

تو فقط زلیخا باش و بُت درونت را بشکن و عاشقی کن...بقیه اش با الله و بقیّة الله...

بسم الله...

_________

+مادرم !

سمنو پزان تو حال و هوای دیگری دارد...آن هم در شب جمعه تا صبح جمعه...بیدار در کنار تو...


 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۴۴
+مرا لطف تو می باید...

از دست یکی از بچه های کلاس دلخور و عصبانی بودم...

رفتم دفتر تا درباره ی ثبت نام قلم چی با مشاور صحبت کنم...

آقای صفوی هم اونجا بودن...

مشاور گفتن: 

حالا چرا انقدر مضطربی؟!

گفتم :بچه ها نمیذارن که آدم آروم باشه...

آقای صفوی داشتن صبحانه میخوردن...نگام کردن و با لبخند گفتن:

الآن میام کلاس حال اون بچه رو میگیرم :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۱۳
+مرا لطف تو می باید...

امروز کسی رو دیدم که خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی آشنا می اومد...

عجیب بود...


+نانوایی سنگکی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۵۴
+مرا لطف تو می باید...

همین الان با حسی شگفت ، با حسی سرشار از عشق !! بیدار شدم!!!

دلم میخواد عشقی ابدی داشته باشم...


و چه کسی بهتر از ...

.

.

.

.

.

.

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا؟



خداااااااااااااااااااااای من دوستت دارم...

این پست برای توست...برای مهربانترین و تک ترین خدای جهانیان...

دوستت دارم به وسعت دلی که به من عطاکردی...

دووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم خدای مهربانم...


به عشقت تا ته دنیا به جنگ هر کسی میرم...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ، ۱۶:۵۰
+مرا لطف تو می باید...

سر کلاس گسسته داشتیم تمرین حل میکردیم...

با زینب سر هاول حکیمی بحثم شد...

اومدم برم از آقای عمید اجازه بگیرم برم آب بخورم گفتم:

ببخشید آقای حکیمی:)))

تا خود پایین پیش آب خوری فقط میخندیدم:)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۳ ، ۲۲:۰۰
+مرا لطف تو می باید...

صبح خواب دیدم که رتبه ام 12000 شده!!!!!!!!!

تو خواب باور نمیکردم...

کلی گریه میکردم...

یه دفعه از خواب پریدم...

گفتم:

آخیش...همه اش خواب بود...چه خواب بدی بود...


یاد حرف صفوی افتادم که گفت:

اون دنیا مثل اون وقتیه که از خواب بیدار میشیم...

مومنان میگن: اخیش دنیا چه خواب بدی بودا...

اما کافران میگن:حیف شد چه خواب خوشی بود...کاش ادامه پیدا میکرد...

برای من و همه ی کنکوریا دعا کنید...

خیلی سخته که فکرای بد به ذهنت هجوم بیارن...

فردا گزینه دو دارم...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۳ ، ۱۵:۵۶
+مرا لطف تو می باید...

شنبه بود که سر فیزیک بودیم.

آخرای کلاس بود...

آقای فیزیک!! گفتن خب بریم حرکت حل کنیم یا دینامیک؟؟!!

همه ی کلاس گفتن حرکت و منم گفتم دینامیک...

آقای هـ گفتن پس بریم دینامیک حل کنن...

شری گفت:آقای هـ اکثریت گفتن حرکت...

گفتن:

همه ی کلاس یه طرف ، حدیثه یه طرف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


از خجالت آبـــــــــــــــــــــ شدم!!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۳ ، ۱۸:۳۶
+مرا لطف تو می باید...

امروز 

ماشینِ فروشیِ نقره ای

کوی لاله...

موقع تعطیل شدن از مدرسه!

:|

اینها همه اتفاقی است!!!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۳ ، ۱۵:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

فقط اینو میدونم که فعلا نمیدونم که باید چه چیزی توی وبم بنویسم...


کلی حرف دارم برای زدن اما آدمش رو پیدا نمیکنم :)


اولین باره که در زندگیم این اخلاقو پیدا کردم...

اخلاقی که فقط خودم و فاطمه ازش خبر داریم...


خیلی عجیبه که با یه حرف صفوی اینجوری شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاملا ناخواسته...

اصن نمیدونم چم شده!

:)

اما این حال رو دوست دارم...

اگر سر کلاس دیفرانسیل اون کارو نمیکردم ، و صفوی همچنان کریمانه لبخند نمیزدو نگاه نمیکرد و اون حرفو نمیزد ، فکر نمیکنم به این زودیا اینجوری میشدم!!!!!!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۳ ، ۱۹:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

یه پروژکتور نزدیک محل زندگی ام هست که شبا وقتی بهش نگاه میکنم ، یاد خاطره ای شیرین می افتم!!!

 وقتی بهش نگاه میکنم ، احساس میکنم داره روش برف میباره!!!


_______________________________


 پ.ن1: میرم کتابخونه...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۵۶
+مرا لطف تو می باید...

گاهی بهتره ساکت باشیم برای نگفتن حرفامون...

دلم به خودِ قبلیِ خودم تنگ شده...

دلم به دوستانم تنگ شده...

دیشب خوابتو دیدم یاسمین...

دلم به اون قایق درست کردنم تنگ شده...

دلم میخواد دوباره فکر مهاجرت بزنه به سرم و برم...

این بهترین کاره...

چقدر این (...) خوبه

همه ی حرفای ناگفته رو بیان میکنه...

_________________________________________________

پ.ن1: دیشب خواب دیدم که ملکه الیزابت توی بیمارستان مرد! و خواهرش به سلطنت رسید!!!!!!! :|

پ.ن2:چندین ماهه که دارم تمرین میکنم ! اگر دیدمش چی بهش بگم!!و هنوز که هنوزه به نتیجه نرسیدم!

پ.ن3:چقدر خوبه که یکی از آدمای اطرافت ، به نتیجه ای برسه که خودت درباره ی خودت رسیدی!

"من احساس میکنم که تو هنوز کشف نشدی"!!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۳۸
+مرا لطف تو می باید...
شنبه ، زنگ اول هندسه داشتیم...
آقای محمدی همیشه ادکلانایی میزنه که بوش خیلی زیاد پخش میشه...

وقتی اومدم خونه خوابیدم...
طرفای مغرب بود که داشتم درس میخوندم  دستمو بو کردم و دیدم بوی ادکلن محمدی رو میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هرچی هم بو میکنم ، بوش نمیره!
خیلی برام عجیب بود...آخه چجوری؟!!!!!!!!!!!!
آخه یکی نیست بگه دست من چجوری بوی ادکلن محمدی رو میده!
من که دستمم شستم...
از ساعت 7/30 صبح تا 8 بعد از ظظهر هم که یه چیز حدود 12 ساعت میگذره پس چه اتفاقی افتاده!!!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۳۸
+مرا لطف تو می باید...

سر کلاس آقای عمید «گسسته» بودیم که ییهو خانم محسنی در زد و اومد تو۰

بعد خانم محسنی گفت:

«ببخشید میشه عمید وسایلشو جمع کنه بره خونه؟»

مارو میگید ، مرده بودیم از خنده:)

عمید هم خندید و گفت :

خانم محسنی ما از خدامونه بریم خونه۰

خانم محسنی هم فهمید چه سوتی داده خودش خندید و گفت :

نه منظورم ملیحه بود:)

-----------------------------------------

سر فیزیک (آقای هاشمی) بودیم ، معلم داشت سقوط آزاد یاد میداد۰

برگشت به شوخی گفت :هرکی علامت مثبت و منفی رو اشتباه کنه (خر است)!!

اومد پای تخته شکل کشید. علامت شتاب رو اشتباه گذاشت.

کلی خندیدیم:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

یادم میاد که 2-3 ساله بودم که یه روز صبح مادرم نون بربری خرید و گذاشت خونه و خواهرمو برد مدرسه...

منم هلک هلک بیدار شدم و دیدم ای دل غافل که دفتر خواهرم جامونده!!!!!!!!!!

برش داشتم و در خونه رو باز کردم...

اون موقع خوب نمیتونستم روی پاهام راه برم...چهاردست و پا تا خود مدرسه رفتم!!!!!!!

وقتی رسیدم مدرسه ، همه ی بچه های مدرسه بغلم کردن...

مادرم هم تو این فاصله که من برسم مدرسه ، اومدن و دیدن کهمن خونه نیستم و رفتن کلانتری!!

درحالی که من رفته بودم دفتر مشق خواهرمو برسونم مدرسه...

واقعا خدا خیلی هوامو داشت که کسی منو ندزدید...

حالا اینکه من چطوری راه مدرسه رو پیدا کردم و فهمیدم که خواهرم دفترشو خونه جا گذاشته ، خودمم هنوز نمیدونم :)

این خاطره رو پدر و مادرم جمعه داشتن برای هم یادآوری میکردن و میخندیدن :)

من واقعا بچه ی شیطونی بودم...

___________________________________________

پ.ن1: یکی از بهترین دوستای بچگی ام ، علی محمد، امسال توی رشته ی تجربی رتبه اش زیر 15 شد!

پ.ن2:بعضیا آخه مگه مجبورن توی آش رشته ، آلو بریزن؟!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۱۲
+مرا لطف تو می باید...

بچه که بودم ، به خاطر شیطنت زیاد ، زبانزد خاص و عام بودم...

دایی پدرمو وقتی بعد از 10 سال دیدم ، بهم گفتن که :

وقتی بچه بودی ، من همیشه میترسیدم که چیزیت بشه از بس که از دیوار راست میرفتی بالا!!

راست هم میگفتن...

بچه که بودم ، وقتی بهم میگفتن "بچه از دیوار راست نرو بالا" ، میرفتم یه گوشه ای و تمرین میکردم که از دیوار راست برم بالا(وجداناً اینو دارم عین حقیقت میگم، خیلی تمرین کردم که از دیوار راست برم بالا اما نشد!)


یادم میاد که 2-3 ساله بودم که یه روز صبح مادرم نون بربری خرید و گذاشت خونه و خواهرمو برد مدرسه...

منم هلک هلک بیدار شدم و دیدم ای دل غافل که دفتر خواهرم جامونده!!!!!!!!!!

برش داشتم و در خونه رو باز کردم...

اون موقع خوب نمیتونستم روی پاهام راه برم...چهاردست و پا تا خود مدرسه رفتم!!!!!!!

وقتی رسیدم مدرسه ، همه ی بچه های مدرسه بغلم کردن...

مادرم هم تو این فاصله که من برسم مدرسه ، اومدن و دیدن کهمن خونه نیستم و رفتن کلانتری!!

درحالی که من رفته بودم دفتر مشق خواهرمو برسونم مدرسه...

واقعا خدا خیلی هوامو داشت که کسی منو ندزدید...

حالا اینکه من چطوری راه مدرسه رو پیدا کردم و فهمیدم که خواهرم دفترشو خونه جا گذاشته ، خودمم هنوز نمیدونم :)

این خاطره رو پدر و مادرم جمعه داشتن برای هم یادآوری میکردن و میخندیدن :)

من واقعا بچه ی شیطونی بودم...

و چون شیطون بودم ، هیچ دختری باهام دوست نمیشد!!

:)

و یکی از بهترین دوستانِ دوران بچگی ام ، "علی محمد" بود...

علی محمد یه چیز حدود 17 روز شایدم کمتر از من کوچیکتره...

واااااااااای که من و علی محمد چه شیطنتایی که نمیکردیم...

همیشه بازی من و علی محمد منجر به خونی شدن سر و صورت اون بنده خدا میشد...اون از من شیطون تر بود!

خلاصه اینکه بزرگ شدیم و من هنوز دورادور ازش خبر دارم و بعد از 4 سال توی افطاری امسال دیدمش...

علی محمد پسر خیلی باهوشیه...

دیپلم ریاضی گرفت و با معدل نزدیک 19 امسالی که گذشت ، تغییر رشته داد به تجربی...

اون یه سال جهشی خونده...برای همین امسال دانشجو میشه...

من وقتی اینو شنیدم که تغییر رشته داده، هاج و واج موندم...

میگفتم عجب کار بدی کرده!

تا اینکه چند روز پیش مادرم با ذوق اومد خونه و گفت: فکر کن علی محمد رتبه اش چند شده؟

گفتم:چند؟!

گفت: حدس بزن...

گفتم:دو رقمی؟

گفت:زیر 15!!!!!پزشکی دانشگاه تهران رو شاخشه!!!!!!!!

من خیلی خوشحال شدم...

امیدوارم من هم بتونم اون رشته ای رو که میخوام بخونم...

برای همه ی ما کنکوریا دعا کنید...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۴۰
+مرا لطف تو می باید...

باز روز از نو ، روزی از نو...

از دیشب تا حالا حرف معلم آمادگی دفاعی ام تو گوشمه که میگفت:

«یه زن،اگه عواطف و احساساتشو از دست بده ، از یه حیوان وحشی و درنده ، پست تر میشه»

واقعا چه اتفاقی می افته که یه زن عواطفشو از دست میده؟!

اگر موفق به دیدن سریال *شب دهم* شده باشید ،با شخصیت «تاج الملوک» آشنایید.

تاج الملوک عاشق مردی شده و بعد از ازدواج به فرنگستان مهاجرت میکنن.

در فرنگ ، شوهر تاج الملوک ، عاشق زتی فرانسوی شده و به تاج الملوک خیانت میکنه.

تاج الملوک هم به ایران برمیگرده و متوجه میشه که برادرش رو قزاق ها کشته ان.

تصمیم میگیره از قاتلین برادرش انتقام بگیره و از این جهته که تاج الملوک یکی از همون زن هایی است که عواطفشو از دست داده و از کشتن مخفیانه قاتلین برادرش در خانه ی خودش به دور از چشم پلیس ابایی نداره،به عبارت دیگه،قسی القلب شده!


& این روزها غمی در دلم لانه کرده که نمیدونم از کجا نشات گرفته!

غم عجیبیه...عجیب و غریب...


_____________________________________________________


پ.ن1: اگر خواستید مگس ها یا پشه های خونه تونو تار و مار کنید ، مبادا حشره کش تارو مار بخریدا! از ما گفتن بود...

حتما حتما از سوسک کش تارومار استفاده کنید!

پ.ن2 : تاریخ ادبیات حفظ کردن ، یکی از سخت ترین کارای دنیاست...

حافظ قرن چنده؟!

از هرکی پرسیدم با شک جواب داد...

از این رو بنده کاری جالب انجام دادم که تا ابد یادم نره کی مال چه قرنیه...

به تصویر زیر نگاه کنید لطفا...


بچه ها خیلی خوشحال شدن وقتی این راهو بهشون گفتم...خیلی هاشون مشکل منو داشتن...

وقتی اینو بهشون گفتم کاملا ذوق زده شدن...

این راهو وقتی پیدا کردم که داشتم تازه شروع به لیست کردن شاعرا میکردم تا حفظشون کنم...:)


یاحق...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۴۴
+مرا لطف تو می باید...

امروز آزمون جمع بندی تابستون رو دادیم و تا اول مهر ، کلاس ها تعطیل شد...

امروز فهمیدم که چقدر بده که وقتی دفترچه ی عمومی ات تموم شد ، اولین درس اختصاصی ات "دیفرانسیل" باشه...

امروز فهمیدم که چــــــــــــــــــــــقدر "امیرکبیر" دوره...

از من دوره و برای رسیدن بهش چه تلاشها که نباید کرد...

من با آزمون امروز فهمیدم که اصلا نباید از دو سه روز مونده به کنکور آزمایشی درس خوند!

وقتی درسا رو میزدم ، چهره ی خسته ی تمام معلم هام میومد جلو...

وقتی از خستگی داشتم میمردم ، مثل کسی که توی قطب شمال تنها گیر افتاده و به خودش میگه"تو نباید بخوابی" ، میگفتم:

"تو نباید برگه ات رو بدی"!!!

فهمیدم که در کنار یادگیری درس ، پارامترهایی هم هست که میتونه همونا رو نابود کنه!

و حتی فهمیدم که چقدر مشاورم رو امروز دوست دارم...

:)

و یه چیز خیلی مهم تر هم امروز فهمیدم که از همه ی اینا مهم تر بود...

 و این بود که پاسخ نامه ی کلیدی که بهمون دادن ، اشتباهه و قراره درصدهای چرت و پرت بهمون تحویل بدن چون دارن از روی همین کلید تصحیح میکنن:)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۱۸
+مرا لطف تو می باید...

زنگ تفریح که خورد ، استاد دیفرانسیل (صفوی) گفت : بچه ها خسته نباشید ، خداحافظ...

سریع از کلاس رفت بیرون دوان دوان دویدم طرفش...

چادرم گیر کرد زیر پام...چادرمو درست کردم و بیرون از کلاس صداش کردم :

"آقای صفوی"

با همون صورت مهربون و لبخند همیشگی اش گفت: صبر کن دستامو بشورم الآن میام...

اومد...

بهش گفتم :

من از دوستم شنیدم که توی کلاس  تجربی ها گفتید :

"آدم باید به درجه ای از آرامش برسه که یه چیزی نه خیلی خوشحالش کنه و نه چیزی نه خیلی ناراحت"

برگشت با لبخند گفت:

من اینو گفتم؟!!

منم با تعجب فقط نگاهش کردم...

بعد با همون لبخند مهربون و نگاه پدرانه گفت:

من اینو گفتم (به علامت تاکید )

منم لبخند زدم و گفتم : من خیلی سعی کردم اینو تمرین کنم...

برگشت گفت : بخوای تمرین کنی هم نمیتونی...

تو یه سنگ  رو از روی زمین بردار میبینی چقدر زمخت و کج و کوله است؟

حالا یه سنگ رو از روی زمین ، کنار دریا بردار...

صافی اش رو حس میکنی؟

آدم ، مثل اون سنگه میمونه...

و امواج دریا همون گر زمانه...

با گذر زمان ، به این آرامشی که میگم میرسی...

__________________________________________

پ.ن 1: بعضیا تو اینستاگرامشون ، فقط مونده از خودشون تو دستشویی و حموم عکس بگیرن!! والـــــّــــا!

پ.ن 2:یکی توی زندگیم هست که وقتی به خودش و خانوادش فکر میکنم ، غم بد و غریبی دلمو میگیره...

با همین غم بود که امتحان شیمی نهایی رو خراب کردم...

پ.ن3:چقدر معلمای مرد ، متفاوت از معلم های زن هستن...

یه جور خاصی هستن...ادم به جز درس ، ازشون زندگی کردن می آموزه...

پ.ن 4: صفوی به من آموخت که وقتی نتیجه ی تست ات رو میبینی ، فقط لبخند بزن و با آرامش از کنارش رد شو...





۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۳۵
+مرا لطف تو می باید...
سلــــــــــــــــــــــام به دوستان خوبِ خودم

راستش رو بخواید دلم برای همه تون تنگ شده بود...وبلاگ همه تون می اومدم حتی شماهایی که یک سالی میشه وبتونو آپ نکردید!!
و حتی شماهایی که با وجود اینکه وبمو بستم ، بازم بهم سر میزدید و با در بسته مواجه می شدید.

امسال کنکوری شدم و ممکنه که دیر به دیر اپ کنم اما دیگه نمیذارم وبم بسته شه!

اگر از حال ما بپرسید ، باید گفت که ملالی نیست جز دوری شما...

انقدر سال کنکور ، سال جالبیه که شاید دلم نخواد تموم شه...البته این تازه اولشه...

عید به این بزرگی رو بهتون تبریک میگم...

الآن داره اذان میگه و ما تازه وارد این شب بزرگ و عزیز شدیم...
امیدوارم همه مون باهم به زیارت امام رئوف بریم به زودی زود...
از خدای بزرگ موفقیت روزافزون شما رو خواستارم و امیدوارم همه تون تک به تک به هدف والای خودتون برسید...

دوست دار شما مدیر وبلاگ"یکی اون بیرون به فکرته!باور کن!!"
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۴۸
+مرا لطف تو می باید...

رفتیم خونه ی دایی بابام...

عروسشو برای اولین بار دیدم...

تا وارد خونه شدم ، ییهو یاد اسم "هادیه" افتادم...

تا حالا این اسمو نشنیده بودم...

ییهو اومد تو ذهنم...

وقتی عروسشون اومد بیرون رفتم پیشش نشستم...

یه خورده با هم حرف زدیم...

ییهو بهش گفتم:

من از اسم "هادیه" خیلی خوشم میاد...

برگشت بهم گفت:

"من اسمم هادیه است"

من:|

هادیه:)

بعدش گفتم:

من از اسم "مهدیار" هم خیـــــــــــــلی خوشم میاد...

برگشت گفت:

"مهدیار" اسم برادرمه!

من:|

هادیه:|

بعد گفتم:من اسم هادیه تا حالا نشنیده بودم فقط "هدی" شنیده بودم...

برگشت گفت:

"هدی" اسم خواهرمه!!

من کف کرده بودم:)

خدایا...تلپاتی تو شکر:)))

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۱۰
+مرا لطف تو می باید...

من از کمبود بازدید کننده گله ای ندارم...

رفتن دوستانم عذابم می دهند...

ماه هاست که عهد کرده ام دل نوشته ننویسم...

دردها و خنده هایم برای خودم بمانند...

روزی سه پست مینوشتم و پاکش میکردم!!

دوستان من کجا هستند؟


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۲ ، ۲۱:۳۲
+مرا لطف تو می باید...

و ما نیــــــــــــــــز برگشتیم:)

سفر کوتاه اما پربار بود خدا رو شکر...

برای همه تونم دعا کردم:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۲ ، ۱۸:۵۶
+مرا لطف تو می باید...

پارسال هم که داشتیم میرفتیم ، چهارشنبه بود...

چه تداخل عجیبی...!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۲ ، ۰۶:۱۱
+مرا لطف تو می باید...

وقتی راننده سرویست که قراره سه و نیم بیاد و نمیاد...

وقتی فقط یک ساعت و خرده ای از سه و نیم گذشته و تو  (جلوی مدرسه) ایستاده منتظری

وقتی که انقدر خسته ای که گریه ات می گیره...

وقتی که دلو میزنی به دریا و میگی:جهنم!!!پیاده میرم خونه...

و با صلابت گام هاتو بر میداری و با وجود خستگی از دو تا شهرک عبور میکنی...


و انقدر خسته ای و کیفت سنگین است که کمرت درد میگیرد...

وقتی با تمام سختی میرسی خونه و موقع شستن دست هایت به آینه نگاه میکنی و میبینی که:رنگت پریده و از شدت خستگی چشمانت داره میره...

هیچ وقت ندیدم رنگم بپره...

الان هم تازه رسیدم خونه....الان ساعت 5:15 هستش...

و من خسته ام

:(

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۱۵
+مرا لطف تو می باید...

انگار همین دیروز بود که خیلی اتفاقی وارد وبی به نام"خوشبختی های یک زوج شیعه" شدم...

هم دست نوشته های زندگی اش رو خوندم هم معجزه ی ازدواجش....

ستاره دیگه رفت...

ستاره وبشو بست...

و من موندم و دلی شکسته...


وقتی وبشو بست ، احساس دلتنگی کردم...

من به نوشته هاش خو گرفته بودم...

کاش ستاره برگرده...




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۲ ، ۲۰:۳۳
+مرا لطف تو می باید...

http://www.shiapics.ir/components/com_joomgallery/img_originals/___imam_hadi_15/imam_hadi_pbuh_www_shiapics_ir_20120526_1130902083.jpg


دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نگشت آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست



+مبارزه ی سایبری علیه عکس های توهین آمیز نسبت به ساحت مقدّس امام هادی علیه السلام و افضل الصلوة

++اللهم عجل لولیک الفرج


۱۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۰۳
+مرا لطف تو می باید...
گاهی برای ابراز دوستی ، نیاز به "حرف زدن" نیست!
"عمل کردن" از اون خیلی مهم تره!

مثلا وقتی با خواهرت سر موضوع کوچیکی دعوات میشه به طوری که حتی ممکنه از صندلی کمک راننده پاشی و بری عقب بشینی ، و پس از مدتی که خواهرت داره رانندگی میکنه ، آهنگ مورد علاقه ات رو پیدا میکنه و صدا رو زیاد میکنه با اینکه خودش اون اهنگو دوست نداره...

این یعنی اینکه:من تو رو دوستت دارم!


و یا اینکه سر یه موضوع کاملا مسخره دیگه با مامانت حرف نزنی و مامانتم باهات حرف نزنه اما شب ببینی که غذای مورد علاقه ات رو پخته،
اونوقته که میفهمی:
با اینکه مادر و خواهرت انسانهای به شدت درون گرایی هستن،اما گاهی با عملشون بهت میفهمونن که چقدر دوستت دارن و براشون مهم هستی...
۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۳۷
+مرا لطف تو می باید...
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ بهمن ۹۲ ، ۱۶:۳۸
+مرا لطف تو می باید...

وقتی تو اوج آرزومندی به دوستت میگی:

کاش یه نفر به نوای وبم گوش می کرد

و دوستت میخنده و میگه:

-هه! روزی صدبار بهش گوش میدم

اونوقته که میفهمی:دوستات پشتتو خالی نکردن


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۲ ، ۱۴:۰۶
+مرا لطف تو می باید...

چه روزهای خوبی است این روزها؛ دانه های سفید برف چقدر به "چادر مشکی ام" می آیند. برف می بارد و من ، زیر دانه های سفیدش به این جمله فکر می کنم :

سیاهی تو باید سفیدی قلبم را تضمین کند...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۲۳
+مرا لطف تو می باید...

فک کن هــــــــــــــــــــــشت روز منتظر امروز باشی تا بری  مدرسه و یه کاری رو انجام بدی که دیگه هیــــــــــــچ وقت نتونی انجامش بدی، اونوقت بزنه امروز تعطیل شی!



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۲ ، ۰۸:۳۹
+مرا لطف تو می باید...

سال پیش،این موقع ، بارون شـــــــــــــــــــــــــــــــدیدی می بارید...

امسال برف شدید=)

تا ابد عاشق دوازدهم بهمن خواهم ماند...


امروز درونم میگفت:سالروز تولد دوباره ات مبارک...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۲ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۴۸
+مرا لطف تو می باید...

همه و همه و همه ، دوستانم ، حتی معلم هایم و حتی خانواده ام میگویند:

عوض شده ای!

منکر نشدم...

من همینم...

ورژنی جدید...


...


گاهی تغییر لازم است...

باور کن!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۲۱
+مرا لطف تو می باید...

دوربین،صدا،حرکـــــــت


بازهم جمعه ها دلگیر است...

آقای من...

="(


کــــــــــــات...




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۲ ، ۱۷:۱۱
+مرا لطف تو می باید...

پارسال...

این موقع ها....

آهنگ کجایی خواجه امیری...

اینا نوستالژی است آیا؟!


برمیگردم به عقب...خدایا...

کی بودم...؟

سیم بکسل؟

ان تمسکتم بهما لن تضلوا ابدا...


......

الحمدلله کما هو اهله...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۲۱
+مرا لطف تو می باید...

آقا این فیلم هندیا عجیــــــــــــــــــــــــب اشک آدمو در میاره=)))))

یکی از جملات قصار فیلم این بود که:


آدم یه بار به دنیا میاد ، یه بار زندگی میکنه و یه بارم عاشق! میشه و حتی یه بار ازدواج میکنه=)))


چقدر این هندیا با شـــــــــعورن=)


خدا بده شوهر هندی صلــــــــــــــوات=)))



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۲ ، ۱۲:۰۰
+مرا لطف تو می باید...