یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

نویسندگان
پیوندها

سلاام

بابت غیبت طولانی ام متاسفم


امروز یه بحث طولانی با یکی از آقایون اهل تسنن یا وهابی داشتیم که البته خودشونو شیعه معرفی کردن :)) و اومده بودن خونه مونو کاغذ دیواری کنن :|


آخ آخ چنان از این بزرگان شون دفاع میکرد که خونم به جوش اومد و چادر سرم کردم و رفتم پذیرایی و حالشو گرفتم :))


آخه خیلی چرت و پرت راجع به حضرت زهرا سلام الله علیها و حضرت عباس علیه السلام و بزرگان ما میگفت :|


جالبه بدونید این آقا کلا 16 تا خواهر و برادر داشت:|


بعد از بحث با من هم سریع کارشو تموم کرد و رفت :))


خیلی بی شرم هستن بعضیا...


ازشون نمی گذرم 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۰
+مرا لطف تو می باید...

شاید دیوانه ها ، همه شان ، اَدای دیوانه بودن را در می آورند!


ما چه می دانیم دیوانه چیست؟!


شاید رفتار ما برای او غیر قابل توجیه است...!!


شاید مثل اینکه لهجه ی تهرانی ها برای بعضی خنده دار باشد!!


تو چه میدانی که آیا درست اینست یا چیز دیگر؟!


تو که همه چیز را نسبی مینگری!


از کجا معلوم نسبت تو درست باشد؟!


شاید تو دیوانه باشی و یک دیوانه ، عاقل!


شاید جواب سوال امتحان ، یک پاسخ صادقانه از جانب یک تنبل کلاس باشد!


دیدی؟!


از کجا معلوم او تنبل است؟!


با این ذهن مسموم تا کجا پیش خواهی رفت؟!

تا کی متهم خواهی کرد؟!


تا کی مُهر خودبینی بر رفتار و کردار خود خواهی زد؟!


خودت باش...


خودت را ببین...

شاید حقیقت در این دنیای وارونه، چیز دیگری است...


سخاوتمندانه خودت را نه! اول مردم را ببین ... خوبی هایشان را...


و سپس ... برای تنبیه کردار و افکار زشت خود بکوش 

:)


نویسنده :ح.م

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۹
+مرا لطف تو می باید...
بدو ایمیلتو چک کن عزیز دلم :×

خیلی خوشحالم کردی خیلییییییییییی :)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۲
+مرا لطف تو می باید...

سلااام عزیزم...:))


خیلی باحال بود کامنتت ...چرا باید ناراحت شم؟!!


زود باش بگو کی هستی؟:)

مشتاقم بدونم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۳۲
+مرا لطف تو می باید...

سلااام :)


خب راستش یه چند وقتیه که بیشتر از همیشه دلم میخواد فیلم نامه نویسی بخونم 


چرا من دارم مهندسی میخونم؟!!!


من باید الان فیلمنامه نویسی بخونم ...


وقتی 8 سالم بود فیلمنامه خوانی رو شروع کردم...

اولین فیلمنامه ای که خوندم عروس آتش بود ...توی همون 8 سالگیم!!!


بهترین تفریح من خواندن فیلمنامه ها بود...


الآن دقیقا نمیدونم باید چیکار کنم...


نمیدونم باید از کی مشورت و راهنمایی بخوام...


یه دلم میگه بشین بچه...بشین یه فیلمنامه ی توپ بنویس و ببر از هر یه نسخه اش به دفتر تهیه کننده ها و کارگردانا بده...


یه دلم میگه بچه بشین!!

برو فیلمنامه نویسی بخون و از اون راه وارد شو :)


دو تا راه خوبه...


یکی بهم میگفت که در آینده تو نویسنده ی قابلی میشی...

اون شخص خودش یه نویسنده ی بزرگ بود :)


وقتی خدا یه استعدادی رو توی وجود یکی گذاشته چرا نباید شکوفاش کرد؟!!



اون نویسنده ی بزرگ میگفت نوشتن فیلمنامه خیلی خوبه...چون از این طریق میتونی ایده ها و اعتقاداتت رو به مردم نشون بدی...



آه خدایا بی نهایت ازت میخوام که کمکم کنی یه فیلمنامه نویس بزرگ بشم توی سینما و تلویزیون الهی آمین  

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۴۰
+مرا لطف تو می باید...

پست مجدد به درخواست زهرا جان 


شاعر خودمان به سبک شعر نو  


تو را من چشم در راهم ...

پس کجایی پس کجایی؟؟

بر سر کوی نگاهت

نَه صبر ایوبی توان کرد

پس کجایی پس کجایی؟؟

این دلم تابی ندارد

همدم و یاری ندارد

پس کجایی؟پس کجایی؟

همدم و یارم شمایید...

پس کجایی؟پس کجایی؟

چشم تر خواهی برایم؟؟

ورنه این نیست

پس کجایی؟پس کجایی؟

این دلم شوریده حال است

این توان،طاقت ندارد

پس کجایی ؟پس کجایی؟

ای که نورت سرمه ی چشمان ماست

ای که رویت دیده ی اُمّیدِ ماست

پس کجایی؟پس کجایی؟

گشته ام سوی جمی از بی کران...

آغاز راهی بر روانه....

سوی این خاک کرانه...

سائل این خانه ام کن...

صاحبا ! بقیّة الله...


قاصد روزان ابری داروَگ

کی میرسد باران؟

ماءٍ مَعین،

ماءً فراتا؟

بس که گفتم

پس کجایی،پس کجایی

واژه ها سرآمدند از بی صدایی

صاحب الامر معین را

از پی نام جمیلش

نادی اند و منتظَر

منتظَر از دست او

واژه ی حصر بدو!

بی صدا فریاد کن از بی صدایی:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

آید آن نور الهی غم مخور

قطعیت دارد آن بازگشت نور و نور

غم مخور...

آید آن آمدن آمدنی...غم مخور...

پس توکَّل بر خدای حق و نور...

بطلب آمدن آن نور و نور...


پ.ن :واژه ی "جمی از بی کران" شما رو به یاد چه کلمه ای می اندازه؟!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۵:۲۳
+مرا لطف تو می باید...

سلااام

امیدوارم تنها  خواننده ی وبلاگم -زهرا جان- آزرده خاطر نشده باشه...

بهترین چیز بعد از دیدن سری فیلم سینمایی اَن شِرلی میتونه نوشتن راجع به رویاها باشه :)


در واقع همه رویاهای زیبایی دارن...

برای من ٰ متفاوت بودن چیز خوشایندی هست...

البته که متفاوت بودن به معنای بهتر بودن نیست !

من همیشه دلم میخواست چپ دست باشم و گروه خونی ام اُ منفی باشه و آخر فامیلی ام "ی" نداشته باشه


من در رویاهام توی انگلیس زندگی می کنم

شاید من توی رویاهام همون اِن شِرلی باشم...


من هم عاشق لباس های پفی و قدیمی انگلیسی هستم...

حتی مدل و الگوهای لباس های قدیمی دهه ی 1900 رو پیدا کردم و قصد دارم اگه خدا بخواد بدوزمش و داشته باشمشون :)


لباس های شیک برای خانوم های شیک :)


با کلاه های خیلی خاص...

با شینیون های کلاسیک :)


همه ی اینا منو توی رویا میبرن رویاهایی با دستکش های سفید و کیف های دستی کوچیک :)


شاید بتونم رویای دیگری داشته باشم...


رویایی توی جاده چالوس / شب/کشیدن شیشه ی ماشین به پایین و خوردن باد خنک به صورت ات که لذت رو به وجودت هدیه میکنه...


چنگ زدن باد توی موهات اگه هیچ مردی توی دنیا وجود نداشت :)


بستن چشم هات و غرق شدن توی رویاهات

.

.

.


  I'm a girl with magical dreams :)   


yes !! It's the fact of strong girl :)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۰۲:۰۶
+مرا لطف تو می باید...

سلاااام :)

مدتها پیش خوابی دیدم که خیلی عجیب بود!!

توی اون خواب بهم آدرس یه جایی رو دادن...


نمیدونم برم اونجا یا نه...

نظر شما چیه؟!


پ.ن: الآن رفتم توی اینترنت دنبال آدرس گشتم!!

باورتون نمیشه!!

آدرس یکی از دفاتر دانشگاه آزاد بود توی پاسداران...


چرا باید یه همچین آدرسی توی خواب به من داده بشه؟!!!!!!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

سلاام 


پیامبر اکرم(ص):
هرکه عاشق شود و عفت پیشه کند آنگاه از دنیا رود چونان است که شهید از دنیا رفته است.



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۶
+مرا لطف تو می باید...

سلاااااااام :)


اینجا رو دوست دارم...چون می تونم هرچی که دلم بخواد بنویسم...


اینجا زیاد بازدید کننده نداره...قبلنا داشت اما دیگه نداره...

ممنونم از زهرای خوبم که همیشه بهم سر میزنه و بهم محبت داره :)


یه مدته که همه اش یه فکری میاد توی سرم و میره...


اون هم گذاشتن عکسم توی فضای مجازیه...


من معمولا عکسامو نمیذارم توی فضای مجازی...


اما یه مدته دلم میخواد اونایی که منو ندیدن ببینن :))


اما بعدش با خودم فکر می کنم که چی؟!!

ببینن که چی بشه؟!!

عکس دختر نامحرم توی گوشی هاشون باشه که ببینن؟! 

حالا تو توشون حجاب داشته باشی...

اما این نمی تونه خیلی برای تو درست باشه...


عکس گذاشتن به چه قیمتی؟!


:)


همیشه عکسای پروفایلم گُله :)


دلم میخواد از فکر همه در بیام بیرون...


شاید اینستامو ببندم...

فقط بیام همینجا :)

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۰۰:۳۴
+مرا لطف تو می باید...

سلااااااااام :)


مدتها بود که دنبال سوژه ی مورد نظرم می گشتم برای نوشتن داستانم...


اما مگه پیدا می شد؟!!!


خلاصه اینکه یه روز قبل از سال نو از خواب صبح زود بیدار شدم و توی اینترنت دنبالش گشتم ...


رفتم توی اخبار حوادث و خدا رو شکر پیداش کردم...


اما شخصیت های داستانم باید ما به ازای عینی توی جامعه ای که توش زندگی می کردم و آدمایی که می دیدمشون می داشتن...


هر وقت می رفتم توی خیابون یا توی اجتماع  خوب به آدما نگاه میکردم و حرکاتشونو آنالیز می کردم...

اما هیچ کدومشون شخصیت داستان من نبودن... :(


دیروز مشکلی پیش اومد برام...

خیلی ناراحت بودم...


انقدر ناراحت بودم که به خواهرم گفتم نمیام کلاس زبان...


آخه من و خواهرم همکلاسی هستیم :)


اما بعدش پشیمون شدم و رفتیم...


وقتی کتابامو توی کیف میذاشتم دفتری هم گذاشتم تا شروع به نوشتن داستانم بکنم اگه خدا بخواد...


قبل از اینکه تیچر بیاد سر کلاس شروع به نوشتن کردم...

اما هنوز نمی دونستم شخصیت اول داستانم که دختری جوان هست چه جوریه...چه شکلیه...رفتارش چیه و ...


تا اینکه تیچر اومد سر کلاس... من خیلی توجه به محیط کلاس نمی کردم چون توی نوشتن غرق شده بودم که یهو تیچر گفت :

Is Hadiseh  writing a letter for Mr. Rohani ?!!

بعد همه زدیم زیر خنده...


سرمو که گرفتم بالا  با دیدن استاد جوان و خوبم شخصیت داستانمو پیدا کردم...

آره...

تیچر همون "مونا" ی قصه ی من بود...


:)


خدایا شکرت


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۶:۱۱
+مرا لطف تو می باید...

هو الرفیق


جی میل اَم را باز می کنم...بخش چت آن چراغش سبز می شود و این یعنی من اینجا هستم... من آنلاینم


ساعت ها منتظر می مانم...کسی نمی آید...

آن هایی که هستند ٰ سلامی نمی دهند...

حجم تنهایی ام عمیق و عمیق تر می شود...


به صفحه ی اینستا بر میگردم...کسی نیست...


در خود فرو می روم...

یعنی کسی به یاد من نیست؟!


چقدر تنهایی...


به وبلاگم سر می زنم...شاید آخرین امید آنجا باشد...


تنها بازدید کننده ی وبلاگ خودمم!!!


و من تنهام...


از تنهایی ها به خواب پناه می برم...


موقع خواب با او حرف می زنم...


آری...


آنهمه تنهایی ٰ احساسی پوچ بیش نبوده است...


حال من دارم با بزرگ ترین و مهم ترین و مهربان ترین و از همه مهمتر ٰ رفیق ترین مرد این کره ی خاکی صحبت می کنم...

اویی که می گوید : من همیشه به یاد شما هستم...


و من ٰ این مرد بزرگ را رها کرده و به دیگران چسبیده ام که اگر یکسال و حتی بیشتر نباشم حتی خبر از من نمی گیرند تا بفهمند مرده ام یا زنده!


و من باز بهترین بابا ٰ بهترین دوست را رها کرده ام و به تنهایی ها و حصارهای خود ساخته پناه برده ام از چه؟!!


ای بهترین دوست من! آقاجان! آقایا! دوستتان دارم به وسعت یادتان بر ما... 



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۰۴:۳۷
+مرا لطف تو می باید...

سلاااام :)


امروز سوالی ساده دارم


تا حالا عاشق شدید؟!


تا حالا وابسته شدید؟!


قبل از هرچیز خودم جواب میدم...


نه :)


تاحالا عاشق نشدم اما وابسته چرا...


به همین دلیل میگم وابستگی اگر مطابق با شرع و حتی عرف نباشه چیز خطرناک و مخربیه...


ذهن ها می تونن آزاد باشن...پس اون ها رو با وابستگی هایی که اجازه شو ندارید زندانی نکنید...


من هم طعم وابستگی که شبیه به یک زندان تاریک بود رو چشیدم و هم طعم آزادی پس از اونو...


آزادی چیز دیگری است...


خودمونو وقف احساسات پوچ و الکی نکنیم...


خودمون باشیم با تمام کسانی که دوستشون داریم و دوستمون دارن...


:)


یاعلی مدد



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۲۱:۰۷
+مرا لطف تو می باید...

باز هم اومدم تا توی این وبلاگ بنویسم تمام فکرهامو...غم هامو...شادی هامو...گله و شکایت هامو...


راستش اینبار دلم گرفته...


دلم مشهد الرضا علیه السلام و افضل الصلوة میخواد...


یادمه وقتی بچه بودم حدود هفت هشت ساله ٰٰ هروقت دلم هوای مشهد میکرد ، آهنگ ولایت عشق محمد اصفهانی رو گوش میدادم و باهاش میخوندم و گریه میکردم و در همون حال از سلطان ابالحسن علیه السلام و افضل الصلوة ٰ طلب زیارت شون رو میکردم...

.

امروز هم همین کار رو کردم...درست مثل بچگی هام...


این چند روزه مدام دارم به این فکر میکنم که چقدر اشتباه کردم در گذشته...حالا همه ی این اشتباهات و توهمات پامو گرفته...


روزی که توی فرودگاه موقع رفتن به کربلا جلومو گرفتن ، از اون روز فقط  یه فکر در سرم پدیدار شد...

فکری که هر چقدر جلوتر میرفتم بیشتر قوت میگرفت...

توی کربلا نشانه  هاشو با چشمای خودم دیدم...

اما الآن بهش شک دارم...

میگم نکنه غلط باشه...

نکنه دارم اشتباه میکنم...

اشتباه که شاخ و دم نداره...


فقط میخوام روحمو به یک نفر پیوند بزنم...

به تنها رفیقم...


:"(


آه ه ه که دارم از درون میسوزم...


با خودم میگم اگه به این قضیه شک کنم ، یعنی اینهمه میگم علی مع الحق و الحق مع علی رو الکی میگم...


اتفاقی که زیر گنبد امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوة بیفته الکیه؟!!!!!


:"(


خدایا خودت کمکم کن...


:"(







۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۰۵
+مرا لطف تو می باید...

مهم نیست که من "که" هستم...

مهم تویی...


:)




سعی میکنم "دوستت داشته باشم"


چه تلاشی از این بالاتر ای جانِ من؟!


پ.ن : رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ وَإِیتَاء الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ


پ.ن2: دوستت دارم ای جانِ من!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۴۸
+مرا لطف تو می باید...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۱۵
+مرا لطف تو می باید...

آخر مگر امروز غروب جمعه است که دل من اینقدر گرفته؟!!


:(

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۳
+مرا لطف تو می باید...

گاهی با رفتار خیلی از اطرافیان به خودم می گفتم:

"طرف با رفتارش منو خرد کرد!!!!"

اما واقعا شخصیت انسان ها با اعمال و رفتار و گفتار بقیه خرد نمیشه...

_____________

+ جالبه که من یه مدتیه همه اش خواب می بینم که وارد یه خونه ای شدم که در واقعیت اصلا تا حالا اونجا نرفتم ...

حتی آدمای اون خونه رو میبینم که توی خواب میشناسمشون اما در واقعیت اصلا تا حالا ندیدمشون!!!

اینجایی که توی خواب میبینم ، جاییه توی شمال...

یه خانواده ی مرفه و ثروتمند!!

از بچگی اونجا رو توی خواب میبینم!

اما تاحالا اونجا نرفتم...

دیشب خواب دیدم توی اونجا دیگ برنج برای سیدالشهدا  و امام صادق علیهما السلام گذاشتن...

من اونجا بودم...

اعضای اون خانواده هم اونجا بودن...

یعنی اونا کی هستن؟!!

آدمای جدّی هستن...من دوست ندارم در واقعیت ببینمشون...!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۲:۳۹
+مرا لطف تو می باید...

خــــــــــُــــــــــب :)

اولین امتحان نهایی مونو دادیم...

بقیه اش با خدا...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۲۳
+مرا لطف تو می باید...

دلم برای هوایت تنگ شده است...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۴۶
+مرا لطف تو می باید...

اسم بچه های یکی از نزدیکانمون اینه:

"مهدیار و مهزیار"


________________________________

+یه بنده خدایی یه چیز جالب میگفت:

یکی از فانتزیام اینه که اسم همسرم "مهزیار" باشه و اسم بچه ام رو بذارم "علی"

اونوقت صداش کنم:علی بن مهزیار

این بنده خدا خیـــــــــــــــــــلی "علی بن مهزیار" رو دوست داره...

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۵۱
+مرا لطف تو می باید...

//bayanbox.ir/id/7883512848397351181?view

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۹:۰۶
+مرا لطف تو می باید...

در فیلم یه حبه قند، دو جا ارزشگذاری خوبی به چادر شده است: یک جا که بچه می خواهد قایم شود، بهترین پیشنهاد و امن ترین جا چادر یکی از خانومهاست. جای دیگر هم آنجا که پسند فانوسی (چراغی ) در دست دارد و چادرش را دور آن می گیرد تا محافظ آن نور باشد. این غیر از مواردی است که تبلیغ حیا را می کند و مثلا مانع قایم شدن دختر و پسر کوچک فیلم در زیر تخت می شود. آقای تقی دژاکام

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۲۹
+مرا لطف تو می باید...

مادرم خطاب به من قبل از رفتن به مسافرت(کلا خیــــــــــــــــلی توصیه ی قبل سفری دارن!):

-ببین! این کلید رو بذار تو کیفت از مدرسه اومدی یادت نره کلید رو از رو در برداریا!

من:

وا! مامان! شده تا حالا یادم بره کلید رو از رو در بردارم؟!!!!!!!!

مادرم:

حالا دیدی ایندفعه یادت رفت!

من:

:|

فردا وقتی از مدرسه بر میگردم، تخت میرم میخوابم .

خواهرم بیدارم میکنه:

اِ اِ اِ چرا کلید رو از رو در بر نداشتی؟!!نمیگی یکی درو باز کنه بیاد تو؟!!!

من:

:|

مامانم علم غیب داره؟!!!!

__________________


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۰:۵۰
+مرا لطف تو می باید...

یه مدت بود که مادر می گفتن که "آهنگ خدا رو بذار"

هی من و خواهرم از هم می پرسیدیم که آهنگ خدا چیه؟! منظور مامان چیه؟!

از خودشون که می پرسیدیم می گفتن:

همونی که میگه "منو به حال من رها نکن"

می گفتیم مادر جان اینو که واسه خدا نخونده!!!

میگفتن"تو چیکار داری؟حالا بذار"

تا اینکه توی کنسرت احسان خواجه امیری ، خواجه امیری برگشت گفت:

"امیدوارم خدا هیچ کدوممونو به حال خودمون رها نکنه"

و شروع کرد به خوندن اهنگ تیتراژ سریال مادرانه...

فهمیدیم که نه...مثل اینکه واقعا واسه خدا خونده :|

و ما کلا فهمیدیم مادرمون خیلی چیزا رو با تعمیق بیشتری نگاه میکنه...

مثلا ما به چشم شعر عاشقانه نگاه می کردیم و مادرم به چشم عاشقانه ای برای خدا...

و حق با مادر بود...

_____________________

پ.ن:خواهرم امشب میره کربلا...

کاش من جای اون بودم...



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

امروز برای اولین بار توی زندگیم طعم سِرُم رو چشیدم...


خیلی حس جالبی بود :)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۰۶
+مرا لطف تو می باید...

به ناگاه دلمان هوای وبمونو کرد:|

نمیدونم چرا امشب یاد شهربازی افتادم:|

یاد اون موقعی که 5-6 سالم بود و نزدیک خونه مون شهر بازی بود...

مامانم شام درست میکرد و میرفتیم شهر بازی ...

من و خواهرم کلی وسیله بازی سوار می شدیم و توی مسابقه هاش برنده می شدیم و مارپله جایزه می بردیم...:)

هعی...

یادش بخیر...

چقدر زود گذشت...

دلم یه مسافرت میخواد...

با اینکه عید مسافرت رفتیم اما هیچ جا شمال نمیشه...

آقا بزنی شب، نصف شب راه بیفتی بری شمال از جاده دیزین...

اواخر  تابستون باشه ، توی همون سکوت شب تو روی صندلی عقب ماشین نشسته باشی و شیشه رو بکشی پایین (طرف راننده، سمت اون یکی لاین جاده) و باد سرد (خیلی خیلی خنک) بخوره تو صورتت و آهنگ "جاده" سیروان خسروی از ضبط ماشین پخش بشه...

"من توی جاده آزادم..."

متاسفانه به دلیل امتحانات معرفی و ایضا نهایی بنده از رفتن دو مسافرت گرانقدر یکی به شمال و دیگری به عتبات  محرومم:(

شمال آخر همین هفته است...

منم تقریبا یک هفته است که امتحان معرفی ها شروع شده و الآن اینجوریم ===> :(

اشکالی نداره...عوضش آینده در پیشه...

من برم تا آینده ام در خطر نیفتاده:)

حق یارتون...



۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۰:۱۷
+مرا لطف تو می باید...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

این روزها در آستانه ی امتحانات معرفی که چهارشنبه ی همین هفته ای که داره میاد آغاز میشه ، بنده دست به خانه داری زدم:)

امروز که کلا تا ساعت 2 کلاس داشتیم فقط هم ریاضی ها تا 2 موندن...

فکر کنید یه زنگ هندسه صبح اول صبح با امتحانش و بعدش سه زنگ فیزیک پشت سر هم...

خلاصه که امتحان معرفی در پیشه و اصلا بین امتحانا وقت نیست...

ای بابا...

بعد امتحانات نهای یه 15 روز فرصت استراحت داریم و بعدش پیش دانشگاهی شروع میشه و بعدشم کنکور...:|

امسال سال آخره که با دوستام میمونم...

فقط امیدوارم هرچه به صلاحمه اتفاق بیفته...

خواهش دارم که برای نتیجه ی بسیار خوب امتحانات معرفی و نهایی بنده و دوستانم دعا کنید...




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۳۵
+مرا لطف تو می باید...

اواخر مرداد باشه...

نصف شب ...توی جاده ی دیزین...

شیشه ی ماشینو بکشی پایین و باد سرد بخوره توی صورتت و تو ذوق کنی...

و هم زمان آهنگ "جاده" سیروان خسروی هم پخش بشه...


مــــن
توی جاده آزادم
دیگه کسی رو آزار نمیده
فـــریادم
صدای باد توی گوشم
اینو حس می کنم
همه چی شده فراموشم
اینو حس می کنم
چقدر تنهــــــا
چقدر ســـردم
دیگه نمی خوام برگردم
آخه همه چی خوبه
همه چی خوبه
همه چی اینجا خوبه


.
.
.
مـــــــن
توی جاده قدم میزنم
خاطرات خوب و چه ساده
رقم میزنم
صدای باد توی گوشم
 اینو حس میکنم
همه چی شده فراموشم
اینو حس می کنم
.

دوست دارم امتحانش کنم...

باید جالب باشه...

:)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۱۷
+مرا لطف تو می باید...

به راستی که ماجرای این دفعه کربلا رفتنم بسیار بسیار لذت بخش و جالب بود درست مثل سری پیش...

روز شنبه بود که خواب دیدم سوار شتری هستم که این شتر داره از توی کوچه پس کوچه های قدیمی عبور می کنه.

بهم گفتن که این شهر اسمش کربلاست!

اما هیچ شباهتی به کربلا نداشت...

فضا ، فضای 1400 سال پیش بود.

نمیدونم فیلم مختارنامه رو دیدید یا نه؟!

شباهتی به شهر کوفه ای داشت که توی مختارنامه نشون می داد...

از خواب بیدار شدم...

دوشنبه، سر زنگ حسابان ، کوییز حد دادیم...

بعد از کوییز حالم گرفته بود و عصبانی بودم...

یه دفعه پنج دقیقه ی آخر کلاس ، یکی در کلاسو زد...

یکی از مسئولین مدرسه بود...

گفت:

ببخشید خانم قاسمی(معلم حسابان)!کاری ندارم.فقط اومدم از فلانی(یعنی من) مشت و لق؟! بگیرم و برم...

اومد جلو...

حالا همه ساکت بودن منم هزارتا چیز به فکرم میرسه که خدایا یعنی چی شده؟!

بهم گفت:اگه قرار باشه برام دعا کنی، چه دعایی میکنی؟

گفتم:خب اون دعایی رو میکنم که الآن تو دلمه...

گفت:پس فردا داری میری کربلا...

اینو که گفت، من یک آن تصویر بین الحرمین اومد توی ذهنم ، و دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم...

هق هق گریه ام رفت بالا...

خلاصه که چهارشنبه رفتیم و یک شنبه برگشتیم...

یه سفر کوتاه و عالی...

یه سفری که کوتاهی اش اصلا حس نشد...

من باورم نمی شد...

به قول پدرم ، فقط پشت سر مسافر کربلاست که هم هنگام مشایعت و هم هنگام استقبال ، همه گریه می کنن...

انشاالله که قسمت همه تون بشه...

انشاالله سیّد الشهدا علیه السلام همه تونو دعوت کنن...

بعد یه هفته که از کربلا برگشتیم ، رفتم تعبیر خوابمو نگاه کردم...

نوشته شده بود که سوار شدن بر شترِ نشسته یا رونده دلیل بر مسافرت کردنه...

2 روزه تعبیر شد:)

شب قدر ...

:)

نمیدونم...میگن کربلاتونو از حضرت صدّیقه طاهره شهیده علیها السلام و افضل الصلوة بگیرید...

این سری ، من خیلی اتفاقی از امام رضا علیه السلام و افضل الصلوة گرفتم...

کاشکی بازم قسمتمون شه...

میدونید چیه؟

قبلنا هیچ حس خاصی به کربلا نداشتم...

این سری که اومدیم ، دلم دیگه تاب جدایی نداره...

دلم میخواد برم...

:(

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

امروز وقتی داشتم از خواب بیدار می شدم ، داشتم با خودم ناخود آگاه تکرار میکردم:


تا وقتی اشتباهاتمون رو رفع نکنیم ، ما همه ،

محکوم به تکراریم...


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۴ ، ۱۳:۰۶
+مرا لطف تو می باید...

الان ساعت 2:15 دقیقه هست...

همین الان رفتم پارکینگ و سمنو هم زدم...

یادمه پارسال که سمنو هم زدم ، بارون می اومد...

امشب دیدم هوا ابریه...

اگر بارون بباره خیلی خوبه...

از موقعی که این همسایه مون که نذر هر ساله ی سمنو داره اومده ، ساختمونمون با برکت تر شده...

پایین کلی شلوغ بود...

دلم نمیخواد امروز تموم شه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۴ ، ۰۲:۱۵
+مرا لطف تو می باید...

دلی که خانه مولا شود حرم گردد
کز احترام علی کعبه محترم گردد

من از شکستن دیوار کعبه دانستم
که هر کجا که علی پا نهد حرم گردد

هنوز روز خوش دشمن است تا آن روز
که ذوالفقار زبان علی دو دم گردد

 دلی که جام بلا را کشیده تا خط جور
چه احتیاج که دنبال جام جم گردد

قبول خاطر خون خدا شدن شرط است
نه هر که مرثیه‌ای ساخت محتشم گردد

عزای ماست که هر سال می‌شود تکرار
وگرنه حیف محرم که خرج غم گردد

نه هر که کشته شود می‌توان شهیدش گفت
نه هر سری که به نی می‌رود علم گردد

حدیث عشق و وفا ناسروده می‌ماند
مگر که دست علمدار ما قلم گردد

هنوز شعله‌ور از خیمه‌های عاشوراست
ز شور شیونی دل مباد کم گردد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

در سفر قبلی به کربلا ، به دلیل زیاد راه رفتن روی سنگ های حرم ، پاهایم مشکل پیدا کرد...

حتی دیگر توان ایستادن روی سنگ های سرد هیـــــــــــــچ حرمی را ندارم...

یادم است آبان ماه در حرم امام رضا علیه السلام ، به دلیل ایستادن و راه رفتن روی سنگ های سرد ، به شدت پایم آسیب دید...حتی نمی توانستم راه بروم اما مسیر حرم تا هتل را پیاده طی کردم...

این سری (ماه  پیش) در کربلا نیز خودم در شب زیارتی حضرت علیه السلام ، پنج شنبه شب، دوان دوان از هتل خارج شدم و به حرم حضرت عباس علیه السلام رسیدم...

دنبال جایی برای نشستن می گشتم...جایی برای ادای نماز جماعت نبود الّا یک جا که ان هم روی زمین بود!!!

خلاصه که در همان جا نشستم...

وسط نماز باز پایم درد گرفت...

یادم است اولین درد پایم را در حرم حضرت عباس علیه السلام گرفتم...

بعد از نماز با خنده رو  به حضرت عباس علیه السلام کردم و گفتم:

آقاجان!

همه مفلوج می آیند و شِفا میگیرند و می روند...

اما من سالم آمدم و مفلوج می روم...:)

اما این درد را باید به جان خرید...

این یادگاری شیرینی است از زیارت ارباب...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۴ ، ۰۸:۱۰
+مرا لطف تو می باید...

بسم ربّ الإمام المنصور


مدت ها پیش ، نوایی گوش نواز در وصف امام منتَظَر و مناجات با ایشان گوش دادم...

یکی از مصراع های آن نوا (که همگی به آن گوش سپردید) ، چنان جانم را سوزاند که در سالروز تولدم ، فقط به یاد آن بودم و بسیار گریستم...

"بیا تا جوانم ، بده رخ نشانم" ، مصراعی بود که اشک از چشمانم جاری کرد...

و من فراموش کردم که خدای من، خدای یوسُف است...

خدای من ، خدای زُلیخاست...

فراموش کردم که باید در راه فراق یوسُف زهرا ، زلیخای پیر و فرتوت و هجران زده و منتَظِر شد تا یوسُف را بدست آورد...

باید عُمر به پای هجران یوسف گذارد...

اگر پیر گشتی،مشکلی نیست...

خدای یوسف است که به تو جوانی ات را عطا خواهد کرد تا به یوسف گمگشته ات برسی...

حتی یوسف زهرا ، برای خداوند عزّوجل بسیار بالاتر است که خدای او به تو نوید می دهد که ای زلیخای در بندِ عشقِ یوسُف ، حتی اگر پیر هم شدی و یوسف نیامد ، اگر عُمرت به سر آمد و باز هم نیامد ، نگران و نومید مشو که زنده ات خواهم کرد تا به وصال سبز یوسف زهرا برسی...

اللهم ان حال بینی و بینه الموت...فاخرجنی من قبری (فرازی از دعای عهد)

تو فقط زلیخا باش و بُت درونت را بشکن و عاشقی کن...بقیه اش با الله و بقیّة الله...

بسم الله...

_________

+مادرم !

سمنو پزان تو حال و هوای دیگری دارد...آن هم در شب جمعه تا صبح جمعه...بیدار در کنار تو...


 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۴۴
+مرا لطف تو می باید...

از دست یکی از بچه های کلاس دلخور و عصبانی بودم...

رفتم دفتر تا درباره ی ثبت نام قلم چی با مشاور صحبت کنم...

آقای صفوی هم اونجا بودن...

مشاور گفتن: 

حالا چرا انقدر مضطربی؟!

گفتم :بچه ها نمیذارن که آدم آروم باشه...

آقای صفوی داشتن صبحانه میخوردن...نگام کردن و با لبخند گفتن:

الآن میام کلاس حال اون بچه رو میگیرم :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۱۳
+مرا لطف تو می باید...

امروز کسی رو دیدم که خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی آشنا می اومد...

عجیب بود...


+نانوایی سنگکی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۵۴
+مرا لطف تو می باید...

همین الان با حسی شگفت ، با حسی سرشار از عشق !! بیدار شدم!!!

دلم میخواد عشقی ابدی داشته باشم...


و چه کسی بهتر از ...

.

.

.

.

.

.

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا؟



خداااااااااااااااااااااای من دوستت دارم...

این پست برای توست...برای مهربانترین و تک ترین خدای جهانیان...

دوستت دارم به وسعت دلی که به من عطاکردی...

دووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم خدای مهربانم...


به عشقت تا ته دنیا به جنگ هر کسی میرم...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۳ ، ۱۶:۵۰
+مرا لطف تو می باید...

سر کلاس گسسته داشتیم تمرین حل میکردیم...

با زینب سر هاول حکیمی بحثم شد...

اومدم برم از آقای عمید اجازه بگیرم برم آب بخورم گفتم:

ببخشید آقای حکیمی:)))

تا خود پایین پیش آب خوری فقط میخندیدم:)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۳ ، ۲۲:۰۰
+مرا لطف تو می باید...

صبح خواب دیدم که رتبه ام 12000 شده!!!!!!!!!

تو خواب باور نمیکردم...

کلی گریه میکردم...

یه دفعه از خواب پریدم...

گفتم:

آخیش...همه اش خواب بود...چه خواب بدی بود...


یاد حرف صفوی افتادم که گفت:

اون دنیا مثل اون وقتیه که از خواب بیدار میشیم...

مومنان میگن: اخیش دنیا چه خواب بدی بودا...

اما کافران میگن:حیف شد چه خواب خوشی بود...کاش ادامه پیدا میکرد...

برای من و همه ی کنکوریا دعا کنید...

خیلی سخته که فکرای بد به ذهنت هجوم بیارن...

فردا گزینه دو دارم...


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آبان ۹۳ ، ۱۵:۵۶
+مرا لطف تو می باید...

شنبه بود که سر فیزیک بودیم.

آخرای کلاس بود...

آقای فیزیک!! گفتن خب بریم حرکت حل کنیم یا دینامیک؟؟!!

همه ی کلاس گفتن حرکت و منم گفتم دینامیک...

آقای هـ گفتن پس بریم دینامیک حل کنن...

شری گفت:آقای هـ اکثریت گفتن حرکت...

گفتن:

همه ی کلاس یه طرف ، حدیثه یه طرف!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


از خجالت آبـــــــــــــــــــــ شدم!!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۳ ، ۱۸:۳۶
+مرا لطف تو می باید...

پارسال این موقع ها مشهد بودیم...

زیر باران پاییزی توی صحن ...

شب بود و امام رضا علیه السلام و من و ریحانه و زینب و مبینا...

و مهم تر از همه این بود که امام زمان عجل الله تعالی فرجه نگاهمون میکردن با لبخندی زیبا :)


بقیه ی چیزا کمرنگ بود...

همه چی:)

عکس پروفایلم هم عکس روزیه که صبح ساعت 9 با فاطمه توی صحن انقلاب روبه روی گنبد نشستیم :)

من دستامو قلب کردم و فاطمه عکس گرفت...

چقدر لذت بخش بود...

فاطمه شکلات رو یادته؟؟؟

احساس بی نظیری ما رو گرفت...

وقتی آقا امام رضا علیه السلام همون لحظه ای که ازشون چیزی خواستیم بهمون عطا کردن :)

چقــــــــــــــــــــــــــدر امام رضا علیه السلام رئوفن...


پ.ن: آغاز ماه حزن و اندوه بر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و تمام مومنان تسلیت باد...

آجرک الله یا بقیة الله...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۳ ، ۱۵:۵۸
+مرا لطف تو می باید...

امروز 

ماشینِ فروشیِ نقره ای

کوی لاله...

موقع تعطیل شدن از مدرسه!

:|

اینها همه اتفاقی است!!!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۳ ، ۱۵:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

فقط اینو میدونم که فعلا نمیدونم که باید چه چیزی توی وبم بنویسم...


کلی حرف دارم برای زدن اما آدمش رو پیدا نمیکنم :)


اولین باره که در زندگیم این اخلاقو پیدا کردم...

اخلاقی که فقط خودم و فاطمه ازش خبر داریم...


خیلی عجیبه که با یه حرف صفوی اینجوری شدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاملا ناخواسته...

اصن نمیدونم چم شده!

:)

اما این حال رو دوست دارم...

اگر سر کلاس دیفرانسیل اون کارو نمیکردم ، و صفوی همچنان کریمانه لبخند نمیزدو نگاه نمیکرد و اون حرفو نمیزد ، فکر نمیکنم به این زودیا اینجوری میشدم!!!!!!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۳ ، ۱۹:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

حکایت ما ، حکایت کودکی بازیگوش است که پشت درختی پنهان شده.

پدرش به دنبال او میگردد...

اما او همچنان بازیگوشانه و پنهانی میخندد و از پشت درخت بیرون نمی آید!

پدرش منتظر اوست...آخر او فرزند اوست...


کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟... 

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟...

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور...

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را...



"خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش...

ماییم که پا در جای پای خود می نهیم...

غروب میکنیم هر پسین..."1


___________________________________

1.اینو روی کارت دعوتی نوشته بود و میدونم که کی نوشته!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۳ ، ۱۳:۳۲
+مرا لطف تو می باید...

داشتیم با برادر کوچولوم ، کارتون باب اسفنجی رو می دیدیم...


توی یکی از قسمتاش دیدیم که "پلانگتون" گفت :

"من اول بر شکم های مردم فرمانروایی میکنم سپس بر مغزهاشون!"

خواهرم یه دفعه برگشت گفت :

"چه جالب ! نمیدونستم که شعار اسرائیل اینه! نگاه کن ! ببین که بهترین و پر مشتری ترین و خوشمزه ترین  صنایع غذایی دست اسرائیله...

مک دونالد/پپسی/کوکا کولا/ نستله/کینتر/و..."


منم فرداش با این آیه مواجه شدم :

ای مردم! از آنچه در زمین است ، حلال و پاک بخورید و از وسوسه های شیطان پیروی نکنید، قطعا او برای شما دشمنی آشکار است...(بقره/168 و 169)

نکته ای که زیر این آیه برای کنکور نوشتیم این بود :

بر اساس این آیه ، اگر روزی های حلال و پاکیزه استفاده کنید (علت ) از وسوسه های شیطان پیروی نمیکنید(معلول)


و یاد روز عاشورا بیفتیم که سیدالشهدا علیه السلام به مردم کوفه فرمودند :

ای مردم! شکم هایتان از حرام پر شده که سخن حق را نمیشنوید...!




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۰۹
+مرا لطف تو می باید...

امروز توی یکی از شبکه های اجتماعی عضو شدم...

انقدر محیط بدی داشت که سریع لاگ اوت شدم:|

من همین وبلاگمو دوست دارم با مسنجر یاهومو...

نیازی هم به بقیه ندارم...

من عکاس نیستم و نمیخوام فرت و فرت عکس بگیرم.

من فقط کنکوری ام.همین!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۳ ، ۱۲:۱۴
+مرا لطف تو می باید...

میدونید چرا انسانِ (سالم) از فیلم ترسناک میترسه؟

برای اینه که حس "امنیت" رو ازش میگیره!

 فکر میکنه که "اگه الان که کسی خونه نیست ، یکی بیاد تو چی؟!"

ولی وقتی یکی امنیت پیدا میکنه که بفهمه و بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاور کنه:


یکی اون بیرون به فکرشه


____________________

پ.ن1:

امام مهدی عجل الله تعالی فرجه : انّا غیر مهملین لمراعاتکم و لا ناسین لذکرکم



پ.ن2:

میتونید بعد از دیدن یه فیلم ترسناک ، وقتی حالتون خرابه،وجود امام زمانتونو درک کنید.


پ.ن3:

ترس ، از نبود "احساس امنیت" نشأت میگیره...

اونایی که در روز عاشورا بدون هیــــــــــچ ترسی به صف دشمن هجوم بردن و هیچ ترسی از درد نداشتن ، 

به خاطر این بود که امنیت رو در کنارشون داشتن...

سیّدالشهدا علیه السلام و افضل الصلوة ، امنیتی بودند در کنار تمام مدافعان...

وقتی ترس میره ، که امنیت وارد بشه...

خواه تو این امنیت رو بگیری یا نگیری...

میخوای بترسی؟!

خب بترس!

کسی جلوتو نگرفته...

اما اونی میشه زیـــــــــنــــــــــــــب کبری که شجاع باشه و امنیت رو حس کنه ، درک کنه ، لمس کنه...

کسی که ترسی نداره...

چون امنیت داره...

خدا هرگز زمین رو بدون امنیت نمیذاره...

برای همینه که امام زمان ، همیـــــــــــــــــــــــــــشه روی زمین هست...

با نفس های تو نفس میکشه...

با غم های تو ، ناراحت میشه...

با اشک های تو ، اشک میریزه...

با خنده های تو ، میخنده...

با تبِ تو ، تب میکنه...

آره...

این امنیتی است که خدا وعده داده...

امنیتی ، پنهان در قلب ها...

امنیت رو نمیخوای؟

طلبش نمیکنی؟

ظهورشو نمیخوای؟

همون امنیتی که در سایه اش ، پیرزنی ، از مشرق تا مغرب عالم رو میپیماید بدون ذره ای غر زدن!!

طلبش کن...

از خدا بخواهش...

خدا مهربونه و کریم...

میگن :

وقتی از کریم ، چیزی طلب کنی ، با یه دستش بهت میده...

اما امام حسن ، تنها کریمی بودن که با دو دستشون عطا میکردن...

از خدای حسن بخواه...

:"(



۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۵۶
+مرا لطف تو می باید...

یه پروژکتور نزدیک محل زندگی ام هست که شبا وقتی بهش نگاه میکنم ، یاد خاطره ای شیرین می افتم!!!

 وقتی بهش نگاه میکنم ، احساس میکنم داره روش برف میباره!!!


_______________________________


 پ.ن1: میرم کتابخونه...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۰:۵۶
+مرا لطف تو می باید...

گاهی بهتره ساکت باشیم برای نگفتن حرفامون...

دلم به خودِ قبلیِ خودم تنگ شده...

دلم به دوستانم تنگ شده...

دیشب خوابتو دیدم یاسمین...

دلم به اون قایق درست کردنم تنگ شده...

دلم میخواد دوباره فکر مهاجرت بزنه به سرم و برم...

این بهترین کاره...

چقدر این (...) خوبه

همه ی حرفای ناگفته رو بیان میکنه...

_________________________________________________

پ.ن1: دیشب خواب دیدم که ملکه الیزابت توی بیمارستان مرد! و خواهرش به سلطنت رسید!!!!!!! :|

پ.ن2:چندین ماهه که دارم تمرین میکنم ! اگر دیدمش چی بهش بگم!!و هنوز که هنوزه به نتیجه نرسیدم!

پ.ن3:چقدر خوبه که یکی از آدمای اطرافت ، به نتیجه ای برسه که خودت درباره ی خودت رسیدی!

"من احساس میکنم که تو هنوز کشف نشدی"!!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۳۸
+مرا لطف تو می باید...
شنبه ، زنگ اول هندسه داشتیم...
آقای محمدی همیشه ادکلانایی میزنه که بوش خیلی زیاد پخش میشه...

وقتی اومدم خونه خوابیدم...
طرفای مغرب بود که داشتم درس میخوندم  دستمو بو کردم و دیدم بوی ادکلن محمدی رو میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هرچی هم بو میکنم ، بوش نمیره!
خیلی برام عجیب بود...آخه چجوری؟!!!!!!!!!!!!
آخه یکی نیست بگه دست من چجوری بوی ادکلن محمدی رو میده!
من که دستمم شستم...
از ساعت 7/30 صبح تا 8 بعد از ظظهر هم که یه چیز حدود 12 ساعت میگذره پس چه اتفاقی افتاده!!!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۳ ، ۰۱:۳۸
+مرا لطف تو می باید...

سر کلاس آقای عمید «گسسته» بودیم که ییهو خانم محسنی در زد و اومد تو۰

بعد خانم محسنی گفت:

«ببخشید میشه عمید وسایلشو جمع کنه بره خونه؟»

مارو میگید ، مرده بودیم از خنده:)

عمید هم خندید و گفت :

خانم محسنی ما از خدامونه بریم خونه۰

خانم محسنی هم فهمید چه سوتی داده خودش خندید و گفت :

نه منظورم ملیحه بود:)

-----------------------------------------

سر فیزیک (آقای هاشمی) بودیم ، معلم داشت سقوط آزاد یاد میداد۰

برگشت به شوخی گفت :هرکی علامت مثبت و منفی رو اشتباه کنه (خر است)!!

اومد پای تخته شکل کشید. علامت شتاب رو اشتباه گذاشت.

کلی خندیدیم:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

یادم میاد که 2-3 ساله بودم که یه روز صبح مادرم نون بربری خرید و گذاشت خونه و خواهرمو برد مدرسه...

منم هلک هلک بیدار شدم و دیدم ای دل غافل که دفتر خواهرم جامونده!!!!!!!!!!

برش داشتم و در خونه رو باز کردم...

اون موقع خوب نمیتونستم روی پاهام راه برم...چهاردست و پا تا خود مدرسه رفتم!!!!!!!

وقتی رسیدم مدرسه ، همه ی بچه های مدرسه بغلم کردن...

مادرم هم تو این فاصله که من برسم مدرسه ، اومدن و دیدن کهمن خونه نیستم و رفتن کلانتری!!

درحالی که من رفته بودم دفتر مشق خواهرمو برسونم مدرسه...

واقعا خدا خیلی هوامو داشت که کسی منو ندزدید...

حالا اینکه من چطوری راه مدرسه رو پیدا کردم و فهمیدم که خواهرم دفترشو خونه جا گذاشته ، خودمم هنوز نمیدونم :)

این خاطره رو پدر و مادرم جمعه داشتن برای هم یادآوری میکردن و میخندیدن :)

من واقعا بچه ی شیطونی بودم...

___________________________________________

پ.ن1: یکی از بهترین دوستای بچگی ام ، علی محمد، امسال توی رشته ی تجربی رتبه اش زیر 15 شد!

پ.ن2:بعضیا آخه مگه مجبورن توی آش رشته ، آلو بریزن؟!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۱۲
+مرا لطف تو می باید...

بچه که بودم ، به خاطر شیطنت زیاد ، زبانزد خاص و عام بودم...

دایی پدرمو وقتی بعد از 10 سال دیدم ، بهم گفتن که :

وقتی بچه بودی ، من همیشه میترسیدم که چیزیت بشه از بس که از دیوار راست میرفتی بالا!!

راست هم میگفتن...

بچه که بودم ، وقتی بهم میگفتن "بچه از دیوار راست نرو بالا" ، میرفتم یه گوشه ای و تمرین میکردم که از دیوار راست برم بالا(وجداناً اینو دارم عین حقیقت میگم، خیلی تمرین کردم که از دیوار راست برم بالا اما نشد!)


یادم میاد که 2-3 ساله بودم که یه روز صبح مادرم نون بربری خرید و گذاشت خونه و خواهرمو برد مدرسه...

منم هلک هلک بیدار شدم و دیدم ای دل غافل که دفتر خواهرم جامونده!!!!!!!!!!

برش داشتم و در خونه رو باز کردم...

اون موقع خوب نمیتونستم روی پاهام راه برم...چهاردست و پا تا خود مدرسه رفتم!!!!!!!

وقتی رسیدم مدرسه ، همه ی بچه های مدرسه بغلم کردن...

مادرم هم تو این فاصله که من برسم مدرسه ، اومدن و دیدن کهمن خونه نیستم و رفتن کلانتری!!

درحالی که من رفته بودم دفتر مشق خواهرمو برسونم مدرسه...

واقعا خدا خیلی هوامو داشت که کسی منو ندزدید...

حالا اینکه من چطوری راه مدرسه رو پیدا کردم و فهمیدم که خواهرم دفترشو خونه جا گذاشته ، خودمم هنوز نمیدونم :)

این خاطره رو پدر و مادرم جمعه داشتن برای هم یادآوری میکردن و میخندیدن :)

من واقعا بچه ی شیطونی بودم...

و چون شیطون بودم ، هیچ دختری باهام دوست نمیشد!!

:)

و یکی از بهترین دوستانِ دوران بچگی ام ، "علی محمد" بود...

علی محمد یه چیز حدود 17 روز شایدم کمتر از من کوچیکتره...

واااااااااای که من و علی محمد چه شیطنتایی که نمیکردیم...

همیشه بازی من و علی محمد منجر به خونی شدن سر و صورت اون بنده خدا میشد...اون از من شیطون تر بود!

خلاصه اینکه بزرگ شدیم و من هنوز دورادور ازش خبر دارم و بعد از 4 سال توی افطاری امسال دیدمش...

علی محمد پسر خیلی باهوشیه...

دیپلم ریاضی گرفت و با معدل نزدیک 19 امسالی که گذشت ، تغییر رشته داد به تجربی...

اون یه سال جهشی خونده...برای همین امسال دانشجو میشه...

من وقتی اینو شنیدم که تغییر رشته داده، هاج و واج موندم...

میگفتم عجب کار بدی کرده!

تا اینکه چند روز پیش مادرم با ذوق اومد خونه و گفت: فکر کن علی محمد رتبه اش چند شده؟

گفتم:چند؟!

گفت: حدس بزن...

گفتم:دو رقمی؟

گفت:زیر 15!!!!!پزشکی دانشگاه تهران رو شاخشه!!!!!!!!

من خیلی خوشحال شدم...

امیدوارم من هم بتونم اون رشته ای رو که میخوام بخونم...

برای همه ی ما کنکوریا دعا کنید...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۴۰
+مرا لطف تو می باید...

باز روز از نو ، روزی از نو...

از دیشب تا حالا حرف معلم آمادگی دفاعی ام تو گوشمه که میگفت:

«یه زن،اگه عواطف و احساساتشو از دست بده ، از یه حیوان وحشی و درنده ، پست تر میشه»

واقعا چه اتفاقی می افته که یه زن عواطفشو از دست میده؟!

اگر موفق به دیدن سریال *شب دهم* شده باشید ،با شخصیت «تاج الملوک» آشنایید.

تاج الملوک عاشق مردی شده و بعد از ازدواج به فرنگستان مهاجرت میکنن.

در فرنگ ، شوهر تاج الملوک ، عاشق زتی فرانسوی شده و به تاج الملوک خیانت میکنه.

تاج الملوک هم به ایران برمیگرده و متوجه میشه که برادرش رو قزاق ها کشته ان.

تصمیم میگیره از قاتلین برادرش انتقام بگیره و از این جهته که تاج الملوک یکی از همون زن هایی است که عواطفشو از دست داده و از کشتن مخفیانه قاتلین برادرش در خانه ی خودش به دور از چشم پلیس ابایی نداره،به عبارت دیگه،قسی القلب شده!


& این روزها غمی در دلم لانه کرده که نمیدونم از کجا نشات گرفته!

غم عجیبیه...عجیب و غریب...


_____________________________________________________


پ.ن1: اگر خواستید مگس ها یا پشه های خونه تونو تار و مار کنید ، مبادا حشره کش تارو مار بخریدا! از ما گفتن بود...

حتما حتما از سوسک کش تارومار استفاده کنید!

پ.ن2 : تاریخ ادبیات حفظ کردن ، یکی از سخت ترین کارای دنیاست...

حافظ قرن چنده؟!

از هرکی پرسیدم با شک جواب داد...

از این رو بنده کاری جالب انجام دادم که تا ابد یادم نره کی مال چه قرنیه...

به تصویر زیر نگاه کنید لطفا...


بچه ها خیلی خوشحال شدن وقتی این راهو بهشون گفتم...خیلی هاشون مشکل منو داشتن...

وقتی اینو بهشون گفتم کاملا ذوق زده شدن...

این راهو وقتی پیدا کردم که داشتم تازه شروع به لیست کردن شاعرا میکردم تا حفظشون کنم...:)


یاحق...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۴۴
+مرا لطف تو می باید...

امروز آزمون جمع بندی تابستون رو دادیم و تا اول مهر ، کلاس ها تعطیل شد...

امروز فهمیدم که چقدر بده که وقتی دفترچه ی عمومی ات تموم شد ، اولین درس اختصاصی ات "دیفرانسیل" باشه...

امروز فهمیدم که چــــــــــــــــــــــقدر "امیرکبیر" دوره...

از من دوره و برای رسیدن بهش چه تلاشها که نباید کرد...

من با آزمون امروز فهمیدم که اصلا نباید از دو سه روز مونده به کنکور آزمایشی درس خوند!

وقتی درسا رو میزدم ، چهره ی خسته ی تمام معلم هام میومد جلو...

وقتی از خستگی داشتم میمردم ، مثل کسی که توی قطب شمال تنها گیر افتاده و به خودش میگه"تو نباید بخوابی" ، میگفتم:

"تو نباید برگه ات رو بدی"!!!

فهمیدم که در کنار یادگیری درس ، پارامترهایی هم هست که میتونه همونا رو نابود کنه!

و حتی فهمیدم که چقدر مشاورم رو امروز دوست دارم...

:)

و یه چیز خیلی مهم تر هم امروز فهمیدم که از همه ی اینا مهم تر بود...

 و این بود که پاسخ نامه ی کلیدی که بهمون دادن ، اشتباهه و قراره درصدهای چرت و پرت بهمون تحویل بدن چون دارن از روی همین کلید تصحیح میکنن:)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۳ ، ۱۸:۱۸
+مرا لطف تو می باید...

زنگ تفریح که خورد ، استاد دیفرانسیل (صفوی) گفت : بچه ها خسته نباشید ، خداحافظ...

سریع از کلاس رفت بیرون دوان دوان دویدم طرفش...

چادرم گیر کرد زیر پام...چادرمو درست کردم و بیرون از کلاس صداش کردم :

"آقای صفوی"

با همون صورت مهربون و لبخند همیشگی اش گفت: صبر کن دستامو بشورم الآن میام...

اومد...

بهش گفتم :

من از دوستم شنیدم که توی کلاس  تجربی ها گفتید :

"آدم باید به درجه ای از آرامش برسه که یه چیزی نه خیلی خوشحالش کنه و نه چیزی نه خیلی ناراحت"

برگشت با لبخند گفت:

من اینو گفتم؟!!

منم با تعجب فقط نگاهش کردم...

بعد با همون لبخند مهربون و نگاه پدرانه گفت:

من اینو گفتم (به علامت تاکید )

منم لبخند زدم و گفتم : من خیلی سعی کردم اینو تمرین کنم...

برگشت گفت : بخوای تمرین کنی هم نمیتونی...

تو یه سنگ  رو از روی زمین بردار میبینی چقدر زمخت و کج و کوله است؟

حالا یه سنگ رو از روی زمین ، کنار دریا بردار...

صافی اش رو حس میکنی؟

آدم ، مثل اون سنگه میمونه...

و امواج دریا همون گر زمانه...

با گذر زمان ، به این آرامشی که میگم میرسی...

__________________________________________

پ.ن 1: بعضیا تو اینستاگرامشون ، فقط مونده از خودشون تو دستشویی و حموم عکس بگیرن!! والـــــّــــا!

پ.ن 2:یکی توی زندگیم هست که وقتی به خودش و خانوادش فکر میکنم ، غم بد و غریبی دلمو میگیره...

با همین غم بود که امتحان شیمی نهایی رو خراب کردم...

پ.ن3:چقدر معلمای مرد ، متفاوت از معلم های زن هستن...

یه جور خاصی هستن...ادم به جز درس ، ازشون زندگی کردن می آموزه...

پ.ن 4: صفوی به من آموخت که وقتی نتیجه ی تست ات رو میبینی ، فقط لبخند بزن و با آرامش از کنارش رد شو...





۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۳۵
+مرا لطف تو می باید...
سلــــــــــــــــــــــام به دوستان خوبِ خودم

راستش رو بخواید دلم برای همه تون تنگ شده بود...وبلاگ همه تون می اومدم حتی شماهایی که یک سالی میشه وبتونو آپ نکردید!!
و حتی شماهایی که با وجود اینکه وبمو بستم ، بازم بهم سر میزدید و با در بسته مواجه می شدید.

امسال کنکوری شدم و ممکنه که دیر به دیر اپ کنم اما دیگه نمیذارم وبم بسته شه!

اگر از حال ما بپرسید ، باید گفت که ملالی نیست جز دوری شما...

انقدر سال کنکور ، سال جالبیه که شاید دلم نخواد تموم شه...البته این تازه اولشه...

عید به این بزرگی رو بهتون تبریک میگم...

الآن داره اذان میگه و ما تازه وارد این شب بزرگ و عزیز شدیم...
امیدوارم همه مون باهم به زیارت امام رئوف بریم به زودی زود...
از خدای بزرگ موفقیت روزافزون شما رو خواستارم و امیدوارم همه تون تک به تک به هدف والای خودتون برسید...

دوست دار شما مدیر وبلاگ"یکی اون بیرون به فکرته!باور کن!!"
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۱۹:۴۸
+مرا لطف تو می باید...

رفتیم خونه ی دایی بابام...

عروسشو برای اولین بار دیدم...

تا وارد خونه شدم ، ییهو یاد اسم "هادیه" افتادم...

تا حالا این اسمو نشنیده بودم...

ییهو اومد تو ذهنم...

وقتی عروسشون اومد بیرون رفتم پیشش نشستم...

یه خورده با هم حرف زدیم...

ییهو بهش گفتم:

من از اسم "هادیه" خیلی خوشم میاد...

برگشت بهم گفت:

"من اسمم هادیه است"

من:|

هادیه:)

بعدش گفتم:

من از اسم "مهدیار" هم خیـــــــــــــلی خوشم میاد...

برگشت گفت:

"مهدیار" اسم برادرمه!

من:|

هادیه:|

بعد گفتم:من اسم هادیه تا حالا نشنیده بودم فقط "هدی" شنیده بودم...

برگشت گفت:

"هدی" اسم خواهرمه!!

من کف کرده بودم:)

خدایا...تلپاتی تو شکر:)))

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۱۰
+مرا لطف تو می باید...