یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

درذگب ...

خب گاهی اتفاق میفته دیگه ...


همه چی که دست خود آدم نیست ...


چقدر خوبه که این وبلاگ وجود داره ...




بغض گلومو گرفته...داره خفه ام میکنه ...

هیچکسی "همراه" نیست ...




دیگه حتی کسی پیدا نمیشه حال ات رو بپرسه ...


این نیز بگذرد ...


۲۱ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

همیشه!!؟!

انگار دوست داریم که "دوست داشته " بشیم ...


و فکر میکنیم که "همیشه" دوست داشته میشیم ...


نه!

اشتباه نکن ...


دو روز یک دنیا ، شبیه به هم نیستن ...


انسانها اینگونه اند ...

۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۵۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

سکوت ... و تو چه میدانی که سکوت چیست؟!!

شرم از حضور مرده دلان جهان مدار


این قوم را تصور سنگ مزار کن


خود را شکفته دار به هرحالتی که هست


خونی که میخوری ، به دل روزگار کن


#صائب


پ.ن : منتظر اتفاقات خوب هستم ...

به نظرم آدمای اطرافم ، گاهی وقتا کم میارن یا ترجیح میدن که دیگه برن ...


این تقصیر من نیست ...


من ، منم ...


بارها و بارها شده که نشستم و فکر کردم که آخه مگه من چیکار کردم؟!!


اما حالا به این نتیجه رسیدم که آروم باشم ... آروم بشینم ... هر اتفاقی که باید بیفته ، میفته ...


آدمی که باید باشه ، میمونه ...


ترجیح میدم این روزا در لاک خودم فرو برم و کاری به بقیه نداشته باشم ...


واسه همینه که خیلی توی اینستا نیستم ...

خیلی دیگه با کسی گرم نمیگیرم


خیلی دیگه اون دختر پر هیجان نیستم


به قول سعدی :

این دیگ ز خامی است که در جوش و خروش است

چون پخته شد و لذت دم یافت ، خموش است


یاعلی

۰۷ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۰۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

مقایسه!

چه اتفاق خوبی که آدم ریاضیات مهندسی رو با استاد غریب خواجه پاس کنه؟


خدا رو شکر


پ.ن : دیروز توی کلاس میگفت که :

دختران جوان به این سن ، دوست دارن مورد پسند واقع بشن و زیبایی هاشونو نشون بدن ...


یه سوال؟


وقتی میخوایم هویج بخوریم ، یا رنده اش کنیم ، هویج دلش میخواد که انتخاب بشه و خورده بشه؟!!!


(دارم هویج رو با دختران مقایسه میکنم!)

۰۵ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

زندگی باید کرد ...

دیدی یهویی به یه چیزی ، به یه حرفی یا به کسی فکر میکنی یهویی دلت میریزه ؟!!!

یا دیدی یکی رو میبینی که اصلا توقع نداشتی دلت هوری میریزه پایین؟!😂

خیلی حس جالبیه 😅


.

نمیدونم چی بگم والا؟! ...

باید زندگی کرد ...

"زندگی" 

۱۴ دی ۹۶ ، ۱۱:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

خوابم میاااد!

چقدرررر اوایل ترم دوست نداشتم که پنجشنبه صبح بیام دانشگاه ... الانم دوست ندارمااااا

حالا یه چیز جالب بگم بخندین😂

الان که آخر ترم شده فهمیدم استاد براش حضور توی یه تایم دیگه ای از کلاسش مهم نیست و اصراری نداره که حتما توی تایم خودمون بیایم و من میتونستم به جای پنجشنبه صبح ها ، تایم ساعت یک اش بیام و اینهمه زجر نکشم😂😂😂😂😂


وااای اینو الان که جلسه ی آخره فهمیدم😂

واقعا دیگه دیره...دیگه دیره😂

۱۴ دی ۹۶ ، ۰۷:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

فیلترینگ

دیگه هیچکسی توی تلگرام نیست :)

۱۲ دی ۹۶ ، ۱۴:۱۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

وبلاگ قبلی

http://borninmehrmonth.blogfa.com


اینجا بوئ تمااااام دورانم ...


چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده

۰۵ دی ۹۶ ، ۱۵:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

sadness

kheiliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii narahatam ....


:(

۰۵ دی ۹۶ ، ۱۴:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

هوس!

علاقه ای که یک شبه از بین برود ، علاقه نیست ...

هوس است ...

#حاء_میم🍁

۰۵ دی ۹۶ ، ۱۳:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

کاش ...

حواسم جمع کارم نمیشه ...


حسش نیست ...


کاش میشد همه ی حرفامو به یکی بزنم

۲۷ آذر ۹۶ ، ۰۰:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

عقده ی دل وا کن :)

یه اخلاقی که دارم ، ایبنه که حرف دلمو میزنم ... نمیگم بعدا طرف برام شاخ میشه :|


دیروز اون روسری سبز قشنگه مو سرم کرده بودم ... ولی بعدش فکر کردم که چرا باید توی دانشگاه روسری سرم کنم؟ بهتره مقنعه داشته باشم... این شد که با وجود اینکه از مقنعه متنفر بودم ، رفتم خریدمش امروز و گفتم ایشاالله یا فردا یا پس فردا دیگه اونو توی دانشگاه سر میکنم مثل باقی دانشجو ها ...

فردا که جلسه ی آخر آز شیمی آلی مونه ... ارائه داریم ...

پس فردا هم که کارگاه تخصصی مقاله نویسیه که واااااااااااااااقعا به دردم میخوره ...

وقتی فهمیدم مراسم تودیع سردبیر صنعت برتره ، یه لحظه فکر کردم شاید آقای خ.گ هم بیاد ... با خودم گفتم نمیرم اصن ... ولی وقتی مطمئن شدم نمیان ، گفتم خب خدا رو شکر میرم ان شاالله ...


یه مشکلی دارم ... اونم اینه که ای کاش گزارشکار آز فیزیک دو رو جلسه ی اولشو خودم می نوشتم و ای کاش ارائه ی پنجشنبه رو موضوعشو عوض می کردم ... :(

ناراحتم ...


نه به خاطر اینکه آدما نمیتونن ادعاشونو ثابت کنن ...

ناراحتم چون میگفتن که آدمی که به کسی میگه دوستت دارم ، یه مسئولیتی برای خودش ایجاد میکنه...

من کاری به این کارا ندارم ...

ناراحتی ام به این خاطره که تو مدام فکر میکنی مگه چیکار کردی؟!!!

هرچند که نظرم حتی الانشم منفیه...اون موقع هم بود...



فکر نمیکنم توی این مدت ، خطایی ازم سر زده باشه من باب بی حیایی ...


من اگر بودم ، دیگه به این وبلاگ سر نمیزدم یا طرف رو توی اینستا آنفالو میکردم ...


نوشته هام خیلی جذابه ...نه؟!


اون آیه ، چیزی نیست که بخوام بگم دوست دارم همسرم اون ویژگی رو داشته باش...بلکه الحمدلله از فضل خدا  حتما ان شاالله دارای این ویژگی است ...


بنابراین وقتی نمیشه ، یعنی اینکه اون ، اون طرف نیست ...


از همینجا میگ دوستت دارم همسر آینده ی عزیزم که با خوبی خودت ، نمیذاری پای منم بلغزه ... و به سخنان یاوه گویان ، روی خوش نشون بدم...

عشق منی تو ... با اینکه نمیشناسمت ولی عاشقتم :)



۲۶ آذر ۹۶ ، ۱۵:۴۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

دوباره شروع کن 😊

خیلی فکر کردم که وبمو حالا که بستم ، کجا بنویسم؟ اینستاگرام؟ یه وب دیگه؟! یه کانال؟! یه گروه؟!

ولی از خودم پرسیدم : برای چی باید وبمو ببندم؟! به خاطر کی؟!!!!

و به این نتیجه رسیدم که بستن وب ، به هر دلیلی ، نمیتونه کار درستی باشه...

آره ! من منکر این موضوع نمیشم که یه روزایی توی زندگی آدم هست که آدم توشون ناراحته ، یا شرایطی دست میده که قابل کنترل کردن نیستن ... ولی میتونیم با صبر و حوصله ، کمی این سختی رو آسون بکنیم ... حقیقتا من یکی ، یکمی هم شیطنتم این روزا گل کرده و متاسفانه زدم تو پر یکی دو نفر ... البته همه اش شیطنت هم نبود ... بالاخره توی زندگی هرکسی پیش میاد ... توی این تو پر زدنا ، مثل یه بچه ای که از زندگی لجش گرفته باشه و هرکی جلوش باشه رو بزنه ، یکی ناراحت شد و رفت ، یکی وایساد تا من حرفام و غر زدنام تموم بشه و بعدش پرسید : تموم شد؟😂 بعد وایساد ته مونده های غرمو هم سرش خالی کردم و راحت شدم و بعدش شروع کرد به آرامش دهندگی 😊

یکی دیگه هم بی محلی کرد و به گفتن "وا!" اکتفا کرد و ... کلا همینجوری رفتارای متفاوت از آدمای متفاوت و اطرافیانم دیدم 😅

وااااقعا جالب و هیجان انگیز بود ...

چون خودمو تاحالا انقدر مشوش و پریشان ندیده بودم ...

هرچند که بعدش که آروم شدم ، یعنی بعد از چند دقیقه ، شروع به عذرخواهی از همون آدما کردم ... 😊

یه همچین موجود هیجان انگیزی ام من 😅

خلاصه اینکه فهمیدم : حدیثه جان ! متعادل برو جلو ... نه وبتو ببند و نه کانالتو ببند و نه یهو استوریاتو هیدن کن و ...😅

قشنگی زندگی همینه ....💜

یه روز خوبه و یه روز بد و یه روز هم میانه ...

نه توی روزای بد غمگین و ناامید بشیم و نخ توی روزای خوب ، جو زده و از خود بی خود و نه در روزهای میانه ، عادت 😊💚

.

من حدیثه ام ... حدیثه یعنی جدید 😊💜

هیچ وقت برای دوباره شروع کردن ، دیر نیست...😊

یاعلی 💛✋

پ.ن: وبمو باز کردم 😅 البته نه مطالب قبلیشو ... 😊

۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۵:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

پست آخر :)

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

"سعدی"


پ.ن : خدایا شکرت 😊💜

هرکسی نمیتونه ادعاشو ثابت کنه ... فقط ازت ممنونم که نذاشتی مقاومتمو توی این مدت بشکنم و دست از امتحان کردن بکشم ... چون میدونستی که داشت این اتفاق میفتاد 😊

هوامو داشته باش مثل همیشه....💜

۲۳ آذر ۹۶ ، ۰۲:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

سنگ محک :)

چقدر حرفش قشنگ بود ... امشب بهم گفت : 


"

و اونی که واقعا دوستت داشته باشه

به عصبانیتت نگاه نمیکنه

چون تو براش جواهری هستی که بازم باید نگهت داره

"

.

همین یه حرف ، آب رو ریخت روی آتیش ... شد سنگ محک من ... حالا دیگه میدونم کی باشه و کی بره ... :)

۲۲ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

نمیدانم چه میخواهم بگویم ... زبانم در دهان باز بسته است

همه ناراحت میشن ...


فقط یه نفره که میمونه و میگه : چته؟!

۲۲ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

حدیث :)

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد...


حدیث ... 😊💜


من خودمو دوست داااارم و نیازی به دوست داشتن هیییییچ کسی ندارم 😊

۲۲ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۷ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

بغض شبانه

بغض کردم ... دلم میخواد گریه کنم ...

دلیل اصلی شو نمیدونم ... ولی جلوی خودمو گرفتم گریه نکنم...


من اگر بمیرم، چند نفر راحت میشن؟! چند نفر ناراحت میشن؟!

چند نفر میگن : آخیش خوب شد که مرد ...

چند نفر میگن : حیوونکی... دختر خوبی بود .. خیلی ناراحت شدم ...

چند نفر میخندن؟!

چند نفر اشک میریزن؟!


اشکم سرازیر شد ... :(


#بغضـشبانه ...

چرا ناراحتم من؟!!!!!

۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۲:۲۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

شکر خدا

امروز یکی دیگه از گروه پترولند بهم پیام داد...


برای امر خیر ... میگفت از پارسال خیلی از شما و حجاب تون خوشم اومده ...


و امسال توی کلاس مکانیک سیالات همکلاس شدیم ...

راستی چه کلاس جالبیه این مکانیک سیالات ها :))


خلاصه اینکه ردش کردم بره ... معیارامو جوری بهش گفتم که باهاش هم خونی نداشته باشه ...


و مهم ترین عامل این بود که از من کوچیکتر بود...متولد 76 بود...


برام جالبه ...

کاری به این ندارم چون از اول قصدم رد کردن بود...

ولی جدی ها ... آدما میان ... آدما میرن ...حرف میزنن ...


برام جالب تر این بود که قبلنا که کسی خواستگاری میکرد ، یه جورایی سعی میکردم تصورش کنم که ببینم به من میاد یا نه ... همین موجب میشد از لحاظ ذهنیتی بهش وابسته بشم ...

این سه تای آخری ، سعی کردم هیچ واکنشی نداشته باشم و به نشدن و اینکه قصدم ازدواج نیست فکر کنم ... و دقیقا در همین سه بار ، باعث شد هیچ ضربه ای نخورم ...

خدا رو واقعا شکر ...


شاید یه دلیلش هم اینه که یکسال بزرگتر شدم و بلد شدم که در مقابل همچین شرایطی باید چیکار کنم ...


علی ای حال ، باید خدا رو شکر کنم که ارائه ی مکانیک سیالاتمون افتاد توی تایم 10:15 درس ترمو توی پنجشنبه ... و خدا رو شکر که 30 امه ...نه پس فردا ... چون اینجوری بازم نمیتونستم برای ارائه آماده باشم ...


و بازم خدا رو شکر که استاد بهمون تایم داد...وگرنه به خاطر کنسلی تایم ارائه مون حسابی ناراحت بود ...


خدایا واقعا شکر

۲۱ آذر ۹۶ ، ۲۱:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

ترس آیا؟!

اون پسره که تعقیبم میکرد رو همیشه سر کلاس ریاضیات مهندسی هم میدیدم ... امروز ندیدمش. متوجه شدم اصلا دانشجوی کلاس ما نیست😐

اصلا اسمش توی لیست استاد نبود ...

😐

عجیبه به نظرم ... چرا واقعا؟!!!!!!!

نباید ترسید؟!

۲۰ آذر ۹۶ ، ۱۶:۰۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

بستن وبلاگ ...

شاید وبلاگمو ببندم ....

مطالب قبلی اش هم همینطور ...

😊

چون دیگه بازدید کننده ای نداره 

۱۹ آذر ۹۶ ، ۰۹:۲۰ ۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

تعقیب

پنجشنبه ها صبح ،، کلاس مکانیک سیالات داریم.این پنجشنبه افتاد به ساعت یه ربع به چهار بعداز ظهر به جای هشت صبح. منم که از شبای دانشگاه متنفررررر😕

خلاصه رفتم.من بودم و استاد و چهارتا پسر دیگه. وقتی کلاس تموم شد ، شب شده بود. یکی از پسرای کلاس زودتر از من از علوم پایه خارج شد. ولی من میخواستم برم نمازخونه. رفتم و نمازمو خوندم. بعد از علوم پایه خارج شدم چون میخواستم برم با بی آر تی امامزاده حکیمه خاتون باغ فیض. از علوم پایه که خارج شدم، دیدم اون پسره که زودتر خارج شده بود قبل از اینکه من نماز بخونم ، دقیقا جلوی من داره از دانشگاه خارج میشه. تعجب کردم که چرا نرفته بیرون ... تا اینکه فهمیدم داره منو تعقیب میکنه😨😨 انقدر ترسیده بودم که نگووووو😱

خلاصه یجوری کاری کردم که گمم کنه. ولی یکی دو ساعت بعدش آی دی مو از گروه پترو لند برداشته بود و اومد بپرسه که مجردم یا متاهل .گفت برای امر خیر میخوام. منم گفتم قصد ازدواج ندارم.

خیلی ترسیده بودم.... اینکارا یعنی چی؟!!!!!!!!!!!😠

۱۸ آذر ۹۶ ، ۱۷:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

اااااااااااا

http://sdownload2.persiangig.com/document/Sajad%20lab.docx/download?f8f4

۱۱ آذر ۹۶ ، ۰۹:۱۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

ازدواج زود است :)

یه استاد دینی دارم ... نگو و نپرس... این ادم فووووووووووووووووووووووووووووووووق العاده است....

واااااااااااااااااااااااااقعا از خیل مومنین روزگاره ...

انقدررررررررررر خوووووووووبه که حد نداره ... اصن عااااااااالیه...

سعی میکنم هر شبهه یا هر سوال دینی دارم ازش بپرسم ... یه آقای مهربون و فوق العاده...خدا خیرشون بده ... همیشه خیلی مهربونن

ساکن ایران نیستن... ساکن اروپا هستن ... ولی با این وجود هم جوری دین و ایمانشونو حفظ کردن و هم ترویج میدن که آدم میمونه ...

فوووووووووووووووق العاده ان ...

من گاهی وقتا توی مسائل زندگی هم ازشون مشاوره میگیرم...چون بسیار عاقل هستند...

معمولا در جریان خواستگاری های من هستن... اصن در جریان همه چیز هستن :))


مثلا تاکید دارن که همسر باید برائتی باشه و البته که این اعتقاد خودمم هست...

و کلی نکته ی دیگه ...

امشب خیلی واضح بعد از یه سال و ... گفتن : سادات! الآن شما سن تون برای ازدواج کمه ...

چون من خیلی با ایشون در این رابطه صحبت کردم و مشورت گرفتم و دعا خواستم بکنن ...


و من یه لحظه به فکر فرو رفتم ...

حق با ایشونه ...

مگه من چند سالمه که انقدر هولم؟!!!!!!!!!!


بابا حدیثه سادات! چته تو؟!!!

آروم باش دختر...


الان واقعا برات زوده ... 21 سال مگه چقدره؟!!!


تو اول باید بتونی زندگی خودتو هندل کنی و بعد بتونی زندگی یکی دیگه هم به دوش بکشی... الان زوده برات دختر !


بی خیال بابا :)

۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۹:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

روزایی که سخت میگذره ...

به نام خدا

مدت زیادیه که فشار روم زیاده ... و من سعی می کنم خودمو به اون راه بزنم بلکه هم با عدم توجه بهش ، این فشار کمتر روم احساس بشه ... سخته ... ولی شدنیه ...

حالا هم دیگه برام خیلی چیزا مهم نیست ...

اینکه یه عااااالمه کار درسی ریخته رو سرم و زمان تحویل شون خیلیییی کمه ... اینا دیگه برام اصلا مهم نیستن ...

حالا تو این گیری ویری ، بیای و به زندگی آینده ات فکر کنی که دیگه بدتر ...

یا مواظب باشی کسی یه وقت ناراحت نشه ها ... کسی بهش برنخوره ها ... کسی ییهویی ازت متنفر نشه ها ... کسی ازت قطع امید نکنه ها ... مواظب اینا اصلا مگه کسی میتونه باشه؟!!!

نمیدونم ... شاید من زندگی رو خیلی سخت میگیرم ... 

شاید اونقدر ها که من سخت میگیرمش ، سخت نباشه ...

فقط میدونم این روزا خیلی دارم اذیت میشم ... به بهانه های مختلف... چه ذهنی و چه جسمی ... 

انتظار ندارم کسی منو درک کنه ...

چون به این کار احتیاجی ندارم ...

من تنها بودم ... تنها هستم و حتی تنها خواهم بود ...

به یه مرحله ای رسیدم که میگم با خودم کاش توی فلان کار درسی از فلانی و فلانی و فلانی کمک نمیگرفتم ... کاش خودم کارامو انجام میدادم تا دینی ازونا روی گردن منِ گردن شکسته نباشه ... 

درستشم همینه ... مگه جز اینه؟!!

میدونید؟! من از همه قطع امید کردم ... فقط باید خودم با کمک خدا کارامو ببرم جلو ...


سخت میگذره ... ولی خودم میگم میگذره ... نمیمونه که 😉

.

و من الله توفیق


۲۸ آبان ۹۶ ، ۱۱:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

مهندسی نفت



به عنوان کسی که داره مهندسی نفت میخونه ،  دلم میخواد روزی فرا برسه که به صورت حقیقی در جایی که الان عکسشو توی پست گذاشتم ، حضور داشته باشم ...

احساس میکنم اینجا جای دیگری است ... همیشه آفشور ریگ ها برای من معنای دیگه ای داشتن ... شاید چون من همیشه عاشق نگاه کردن به دریا هستم ...

امیدوارم روزی برسه که بتونم صنعت نفت جهان رو ان شاالله متحول بکنم ...

دلم میخواد روزی روی آفشور ریگ ها برم ...

از دیدن این تصویر سیر نمیشم ...

میدونم که با خواست الهی میشه ... 

امید به خدا ...

چقدررررر خوشحالم که مشاور تحصیلی دارم که خودش موفق شده و میتونه توی این راه کمکم کنه ... الحمدلله ...

خدایا چجوری شکر بگمت ؟! 

خدایا کمکم کن ... بهم توان بده ... امید بده ... انگیزه بده ...

تو بهترینی ... 😊💜

۲۷ آبان ۹۶ ، ۰۸:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

پنجشنبه صبح دانشگاه!

دوباره صبح پنجشنبه و کلاس درس و دانشگاه ...

هفته ی اول خیلییی ناراحت بودم بابت اینکه باید صبح زود برم ...

ولی از وقتی برای خودم برنامه چیدم و یه حالت تشویق طوری درست کردم و به خودم گفتم : حدیثه ! فقط دو سه ساعته و بعدش میری تجریش و آش سید مهدی و ... دیگه بی تابی گذشته رو ندارم ...

من که با صبح زود بیدار شدن بیگانه که نیستم ... 

ترم یک ، ساعت شش ، و نهایتا هفت ، من توی ابن سینا بودم ... موقعی که حتی خدماتی های دانشگاه هم نیومده بودن ...

الانم که هوا گرگ و میشه ، منو یاد اون موقع می اندازه ...

فکر کنم ترم یک و سه تا الان برام خاطره انگیز ترین ترم ها بودن ... امیدوارم پنج هم همینطور باشه 😊

الانم که در راه دانشگاهم ... دیگه بالاخره باید عادت کرد ...

۱۱ آبان ۹۶ ، ۰۶:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

دیالوگ

حامد بِهداد :
یعنی میخوای بگی
هیچ نامَحرمی بهِت دست نَزده ؟!

رعنا آزادی ور :
من فکر میکردم ،
گذشته ی من به خودم مربوطه ..

حامد بِهداد :
ببین ،
هیچوقت یه چیزایی و به مَن نگو ..
جَنبه شو ندارم ..
شاید خودم بگم بگو وَلی نگو ؛
بِهم میریزم ..
شاید تیریپِ بی غیرتی بردارم ،
بگم بگو ، ولی نگو ..
مَن خودمو میشناسم ، بِهم میریزم ..

#دیالوگ
📽خانه دختر



ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من تا حالا این فیلمو ندیدم... ولی از وقتی این دیالوگ به غااااااااااااااااااااااایت قشنگو خوندم ، خیلی دلم میخواد فیلمو ببینم...

وااااقعا دیالوگش قشنگه...

آره...حقیقتا مردها یسری حرفا رو اصلااااااااااااااااااااااااا نمیتونن تحمل کنن...خصوصا اگر اون بخش به غیرتشون ربط داشته باشه...این دیالوگ این موضوع رو خیلی خوب نشون میده ...

۰۵ آبان ۹۶ ، ۰۱:۳۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

جودی ابوت😊

توی اینستاگرام یه پستی گذاشته بودم فکر کنم اوایل اردیبهشت... برام جالب بود... مطهره دوستی که از دبستان باهام بود ، و من خیلییییی دوسش دارم و دختر فوق العاده ایه ، برام زیرش نوشت که حدیثه! من همیشه فکر میکردم که چقدر شخصیت تو شبیه جودی ابوته 😊

خب واقعا هم راست میگه ... شاید شبیه ترین شخصیتی که میتونیم به شخصیت من مال بزنی ، همین جودی ابوته .... 

خیلی هم خوبه 😊

۰۴ آبان ۹۶ ، ۰۷:۳۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

آزمایشگاه شیمی آلی

دیروز صبح توی آزمایشگاه شیمی آلی ، داشتم سِت مُبَرِّد رو میبستم که یهو کل شیشه ی اتانول خالی شد روی گوشی ام 😐

آقا مسئول آزمایشگاه فکر کرد این شیشه حبابی گروناش شکسته ولی وقتی دید فقط گوشی من آسیب دیده ، سریع رفت سشوار رو آورد و کشید روی گوشی ام. پسرا هم میومدن میگفتن رفتی خونه ، بذار گوشیتو لای برنج 😅

اما شانس آوردم که نقطه ی جوش اتانول پایین بود وگرنه گوشیم نابود میشد چون سریع خشک شد با سشوار کشیدن ...

ازون ورم ، من و همگروهیم داشتیم آزمایش میکردیم که سه تا پسر پشت سرمون هی میخواستن اعدادی که درآوردیمو بپرسن و بنویسن توی گزارش کارشون... من حسابی حرصم گرفته بود چون تقریبا همگروهیم اعدادو بهشون گفت ...

خب بابا ما داریم زحمت میکشیما ...

بعد همگروهیمو فرستادم بره یه چیزی از استاد بپرسه ... پسره رو کرد بهم با یه لبخند که سعی در جذاب کردنش داشت بهم گفت میتونم اعدادتونو ببینم؟ فکر کرده بود خام میشم😂 

منم مستقیم جلو دوستاش خیلی محکم گفتم : نه!

پسره یه لحظه تو شوک رفت ... دوستاش زدن زیر خنده ... خودشم بعد از تو شوک در اومد و گفت چه نه محکمی گفتین ...


بعد به دوستاش گفت پاشین بریم از اون یکی گروه عددهاشونو بپرسیم ...

😂


۰۲ آبان ۹۶ ، ۰۷:۱۲ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

آهنگ عاشق که بشی احسان خواجه امیری

عشقه که دلیل اشکاته
عشقه که همیشه همراهته♪♪♫♫♪♪♯
شاید نمیدونی اما عشق
مرحم تموم درداته


عاشق که بشی حالت حال دل مجنونه
دست خود آدم نیست فکرت همه جا اونه♪♪♫♫♪♪♯
عاشق که بشی مست بوی نم بارونی


چشماتو که میبندی تو خاطرهاتونی
هواش میزنه به سرت ولی دوروبرت♪♪♫♫♪♪♯
چیزی جز جای خالیش نیست
آدم♪♪♫♫♪♪♯

عاشق که بشی حالت حال دل مجنونه
دست خود آدم نیست فکرت همه جا اونه
عاشق که بشی مست بوی نم بارونی♪♪♫♫♪♪♯
چشماتو که میبندی تو خاطرهاتونی

۲۷ مهر ۹۶ ، ۲۱:۳۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

نمیدانم چه میخواهم بگویم!

اصلا حساب نیست😑

چرا من الان باید برم دانشگاههه؟!!!!😢

اصلا ولش کن ...

وااااقعا حس میکنم شخصیت منفوری توی دانشگاه دارم... هرچند که تاحالا چیزی از اثبات این حس ندیدم ولی نمیدونم چرا این حسو دارم ...

اصن نمیدونم من کیم ...اینجا کجاست؟ و...

چرا انقدر غرق در خیالاتمم؟!!!!!

بابا خسته شدم که😅

شبا زود بخواب ، روزا دیر بیدار شو... تو راه یه هندزفری بچپون توی گوشات و صدا رو تقریبا تا ته زیاد کن... آهنگش غم انگیزه ... بعد فکر کن... روزی تقریبا ده کیلومتر پیاده روی کن ...

بعد انقدر لاغر بشو که دیگه لباسات اندازت نشن😐

تازه غذا هم نخور... به زور... روزی تقریبا یه وعده به زور که غذا بخوری همینه دیگه ...

اصن فکرم مشغوله...دارم نابود میشم... قشنگ حس میکنم 😅😂

عجبا ... چرا آخه؟!!!!!

حالا مهم نیست... نه...برای بقیه مهم نیست... نابود شد ، شد... به ما چه؟!!!!

آره واقعا...به بقیه چه؟!!

ای بابا ...

😔

نمیدونم باید چی بگم ... 

۲۷ مهر ۹۶ ، ۰۶:۱۱ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

این روزا 😊

سلااااام😊
خوب هستید؟
صبح تون بخیر...
دماغ تون چاااقه؟!
منم خوبم الحمدلله...یعنی تقریبا...
راستش اینجا دیگه شده خونه ی متروکه و پاتوق قدیمی مجازی من...یا زمانی اینجا خیلی آباد بود...
اما الآن...
بگذریم ...

احساس میکنم اگر بیام و توی این خونه ی قدیمی حرفامو بزنم ، سبک میشم...
خب باید بگم که ترم یک ، دو روز در هفته میومدم دانشگاه و ترم دو و سه و چهار ، سه روز در هفته و الانم که ترم پنجم ، چهار روز در هفته میام دانشگاه... دو روز باقیش رو ، میرم کارورزی مهد کودک که از طریق اجرای جشن عید غدیر باهاشون آشنا شدیم و درخواست همکاری دادن...
منم که عااااشق مهدی یار 😊(مهدی یار ان شاالله پسر منه در آینده 😊💜) ... با خودم گفتم میرم و از الآن مادر بودنو یاد میگیرم که مهدی یارمو قشنگ تربیت کنم ان شاالله... 😅 خلاصه که رفتم و الان یکشنبه ها و سه شنبه ها میرم مهد و کلاس پسرا رو گرفتم...بازم به خاطر مهدی یارم 😊💜
ولی الان خیلی خسته شدم... میخوام از دو تا مهد دربیام بیرون... هم کارش خیلی سنگینه و هم این ترم درسای سنگینی برداشتم و نمیرسم اصلا درس بخونم...

میخواستم در بیام که مهد اولی که مدیر جلومونو گرفت و گفت امیدوارم همکاری ما ادامه داشته باشه و مهد دومیه هم سرپرستش بهم پیام زد که من شنا رو توی جمع برای مربی ترم های بعد انتخاب کردم... شاید از کارم راضی باشن 😊 خدارو شکر... ولی واقعا دیگه نمیکشم... به یه استراحت احتیاج دارم...
حالا باید برم و به دو تا مهد بگم که ان شاالله از دی ماه که ترم جدید شروع میشه در خدمتشونمگ..چون باید درس بخونم...
راستشو بخواید ، از زمان بهمن ماه سال پیش تا الان به خاطر ناراحتی بی خودی که من فقط در طول زندگیم یه خواستگار راه دادم خونه به خاطر دوستی من و خواهرم با خواهرش  ولی مامانش پسندید و خودش فکر کنم نپسندید ، اعتماد به نفسم به شدت اومد پایین به حدی که یه دوره ای افسردگی گرفتم...
و به کل با اون دنده ای که قبل اون قضیه توی رشته ام میرفتم و هدفم فقط موفقیت توی رشته ام بود ، دیگه با اون دنده نرفتم و اهدافمو توی رشته ام فراموش کردم... و بعد از اون به مامان گفتم که دیگه خواستگار راه نمیدم چون دلم نمیخواد دوباره این ماجرا تکرار بشه...
من کلی به حضرت عباس سلام الله علیه متوسل شدم تا اون دوره رو بگذرونم...دوره ای که دیگه نمیخندیدم و دوستم جلومو گرفت و گفت حدیثه بخند... وقتی نمیخندی ، دیگه کلاس شاد نیست...
بالاخره خوب شدم...ولی ترکش هاش هنوز توی بدنم هست ...
برای یه دختر سخته کا مورد پسند واقع نشه...چون خانوما دوست دارن که همیشه مورد پسند واقع بشن... علی ای حال گذشت... استاد رفعتی منو به یکی از دانشجویان خوب یونی لینک دادن که ایشون فوق العاده ان از لحاظ دانش... ایشون مشاور درسی من محسوب میشن... من هروقت ازشون سوال درسی میپرسم ، انید و انگیزه ام به ادامه ی رشته ام و درس خوندن صد برابر میشه...
دیدم توی کانال اس پی ای دانشگاهمون ، ایشون مدرس سمیناری در حوزه ی مخازن نامتعارف شدن... خیلی خوشحالم که میتونم در سمیناری شرکت کنم که یکی از موفق ترین آدم هایی که توی زندگیم دیدم ، مدرسشه...
امیدوارم منم بتونم به اندازه ی ایشون توی رشته ام موفق بشم... از زمانی که ایشون بهم مشاوره تخصیلی میدن ، معدلم الحمدلله خیلی اومده بالا...درس خواص سنگمو ، یه بخثی رو اصلاااااا نمیفهمیدم...یعنی یه جیزی فکر میکردم ولی قضیه یه چیز دیگه بود...ایشون یه جوری برام توضیح دادن که احساس میکردم من یه سیالم و دارم توی مخیط متخلخل عبور میکنم...تا این حد یا جوری توضیح دادن که فهمیدم و در نهایت هم خواص سنگمو نوزده و هشتاد و سه شدم... چون خیلی خوب توضیح دادن...
فعلا دارم بازم به رشته ام فکر میکنم... باید ان شاالله توش موفق بشم 😊

۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۲ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

یک عدد مهرماهی!

این روزا ، کارم شده اشتباه کردن و عذرخواهی کردن 😢

کاری ندارم که عذرخواهی خوبه ولی آخه چرا باید یه کاری کنم که بعدش عذرخواهی کنم؟!

احساس میکنم همه از دستم عاصی ان ... من واقعا چه فایده ای برای بقیه دارم؟!😢

به احساس پوچی رسیدم ... 

خیلی زوده برای یه دختر که چند روز دیگه بیست و یک سالش تموم میشه ، به این حس برسه ...

ذهنم درگیره ... خیلی شدید...

به یه امید در زندگی احتیاج دارم ...


۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۹:۲۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

عجول

هیچ وقت تا الان نتونستم این حجم از عجول بودنمو کنترل کنم...

خسته شدم از بس عجولانه کار کردم و بعدش حسابی پشیمون شدم...

کاش یاد بگیرم صبر کنم...

چحوری میشه صبر رو یاد گرفت؟!!!

حتی به خاطر عجول بودنم دیشب یه اتفاق بدی افتاد و درگیر یه موضوعی توی یکی از گروه های نفتی شدم...

😢

خدایا خودت صبر منو زیاد کن...

۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

کارآموزی!

اسمشو گذاشتن کارآموزی...ترجمه دادن دستمون...

بچه های ارشد نفت دعوام کردن که چراااااااااااااا ترجمه رو به عنوان کارآموزی قبول کردی؟!!!

اما به نظر خودم خیلی خوبه... تقریبا دستم اومده چجوری باید مقالات تخصصی رو ترجمه کنم...خیلی طول کشید...دو ماه...حالا داره تموم میشه الحمدلله... اوایل گریه میکردم ...از ترسم سراغش نمیرفتم...میگفتم نمیتونم...سر یه کلمه گیر میکردم...ساختارشو نمیدونستم و کلی چیز دیگه...الان الحمدلله داره تموم میشه...ولی شیره ی جونمو ازم گرفت انقدر که سخت بود برام...

حالا هم این چند صفحه ی آخرشو توان ندارم تایپش کنم...خسته ام... واقعا نمیکشم...کاش یکی بود میتونست کمکم کنه...


نمیدونم چرا رغبت نمیکنم تایپش کنم... خیلی داره اذیتم میکنه...آرزومه تمومش کنم و تحویلش بدم و بره...


ولی خسته اممممممممم :(

۱۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۵۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

اساتید دانشگاه 😅

تا الآن که اومدم ترم پنج دانشگاه ، از بین اینهمه اساتید ، دو تاشون واقعا به دلم نشستن... هر دوتاشونم اوایل که میرفتم سرکلاس ، نه از خودشون خوشم میومد و نه از کلاسشون...

ولی الآن میبینم که چقدر دلم برای کلاسشون تنگ شده...

استاد محمد ابراهیم شفیعی (نمیدونم محمد داره اسمش یا نه 😅) که باهاش خواص سنگ داشتم و استاد روزبه رفعتی که باهاش آشنایی با نفت داشتم... با هر دو توی ترم سه آشنا شدم...

مثلا استاد شفیعی اوایل فکر کنم تا جلسه ی پنجم نمیدونست کلاس تا پنج و نیمه و فکر میکرد تا شیش و پنج دقیقه اس😂 مارو تا اون موقع نگه میداشت که خدا رو شکر بچه ها بهش گفتن که استاد داری اشتباه میزنی😂 

عشقه...عشق...اصن یه استادیه که عااااالیه... خیلی هم متواضع و در عین حال قوانین خاص کلاس خودشو داره...مثلا اون سری خودکارم افتاد زمین... داشت درس میداد...با خودم گفتم زشته استاد داره درس میده خم شم برش دارم...بعدا برش میدارم... اومد امونجوری که داشت درس میداد خودکارمو از روی زمین برداشت و داد بهم... 😊❤

حالا متوجه شدین؟! من از کسانی که اول بدم میاد ازشون بعدا خیلی خوشم میاد ازشون😂😂 با همین اخلاق مزخرفه که بهترین دوستامو از توی دعوا پیدا کردم😂😂😂😂

استاد رفعتی هم بیشتر مدل دانشجو بودنو یاد آدم میده...میگه چجوری باید دانشجو باشی ، اکتیو باشی ، فعال باشی...و مهم تر از همه اینکه موفق باشی... انقدر استاد خوبیه که من با تعاریف ایشون بود که عاشق نفت شدم...

هعی.. 

حالا اینجا منتظرم تا آزمایشگاه خواص سنگ برگزار بشه که هنوز اساتید و دانشجویان گرامی نیومدن...

ترم یک که بودم ، کلاس زبان داشتم که سه واحدی بود....کلا من از اساتید زبان شانس نیاوردم...استاد پیش دانشگاهی ام هم ازش میترسیدم...این استاد دانشگاه هم ازش میترسیدم... به حدی که میگفت خانوم میری تمرین بعدی رو شما بخونید ، توی اون کلاس پر از جمعیت و وحشتناااااااااک درحالی که نمیدونستم جواب تمرین چیه ، با صدای آهسته جوری که فقط خود استاد بشنوه میگفتم میشه من نخونم؟! که با مخالفت استاد رو با رو میشدم و مجبور بودم بخونم و غلط بخونم و استاد دعوام کنه و من بغض کنم که چه ضایع شدم تو اون کلاس که پر از آدم بود...

خلاصه اینکه روز امتحان زبان ، که آخرین امتحان ترم یک بود ، برحسب اینکه بالای برگه هامون اسم و مشخصاتمونو میزدن ، از استرس بالای برگه رو نگاه نکردم و فکر کردم اسممو نوشته...آخ که چقدر امتحانو بد دادم... وااااای... اصلا حالم گرفته بود... نفر آخر برگه ام رو دادم... حتی مراقب اومد بالا سرم و گفت کدوم سوالو موندی؟ بگو تا از روی برگه های دوستات بهت بگم که چی نوشتن ... که من همونجا برگه ام رو دادم... اومدم بیرون و حالم گرفته بود...کلی منتظر اتوبوس موندم و سوار شدم و رفتم پایین...بابا اومده بود دنبالم...دیرش هم شده بود...واااای رسیدم پایین یه لحظه شک کردم...زنگ زدم به یکی از دوستام و پرسیدم که بالای برگه هامون اسممونو نوشته بود یا باید مینوشتیم ؟ که گفت باید مینوشتیم...همونجا میخواستم بمیرم...با بدبختی خودمو رسوندم بالا...با بدبختیا... کلاسی که استاد اون تو بود رو پیدا کردم... بهش گفتم اسم ننوشتم...کلیییییییییی دعوام کرد...بعد برگه ام رو پیدا کرد و اسممو روش نوشت... خب خیلی ضایع بود اگه میفتادم... خدارو شکر نیفتادم و با ده پاسم کرد...مطمئن بودم که میفتم...ینی به همه میگم که من میفتادم و استاد پاسم کرد... پشت اکن چهره ی خشن ، قلب مهربونی نهفته بود 😂😂😂😂

خب خدا رو شکر...

تا باشه ازین پاس شدن ها...

۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۷:۴۴ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

نفت هرگز

به خاطر یه اشتباه توی ترم سه ، و برنداشتن دو تا از دروسی که پیش نیازِ دروس پیش نیازِ دروس اصلی مون بودن ، افتادم عقب از بچه ها...ییعنی توی هر ترم فقط میتونستم نهایتا 13 واحد بردارم...

اما به لطف خدای بزرگ ، هم ترم 3 18 واحد تونستم بردارم هم ترم پیش 16 واحد بعلاوه ی کارآموزی ام (با کارآموزی 1 شدش 16 واحد) و هم این ترم 17 واحد الحمدلله...

این درحالیه که عملا باید توی ترم پیش و این ترم فقط 13-14 واحد برمیداشتم...خدا خیلی بزرگه...

دمش گرم واقعا...

برای ارشد عمرا اگه نفت بخونم :))


اصلا نمیرم سراغش...

۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۲ ۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

اعتراف

واقعا اونایی که منو دوست دارن ،دقیقا از چی من خوششون میاد؟! :))

این سوالیه که واقعا دلم میخواد جوابشو بدونم...


:))

نکنین با خودتون این کارو
۱۳ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

دوباره یونی😐

امروز رفتم دانشگاه...یعنی هنوزم در یونی به سر میبرم...

اولش خیلی ناراحت بودم...مثل روز اولی که میخواستم پا بذارم توی دانشگاه...اما دیدن چهره های آشنا ، برام جالب بود... هرچند که محل نمیدادم 😂

استاد به جای درس دادن حرف زد...اون آخرش دید زشته بذار دو جمله ی درسی هم بگم 😐

خلاصه که اومدیم یونی جان ... امیدوارم بهترینا رقم بخوره ...😊

۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۴:۴۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

لون لینس

آدما همونطوری که زود و یهویی وارد زندگی آدم میشن ، همونجوری هم زود از زندگی آدم میرن بیرون...

دلم گرفته واقعا...

چرا؟!

مگه من توی زندگیم، دنبال چند نفر میگردم؟

من دنبال کسی ام که بتونه در راه خوشبخت شدنم ، کمکم کنه...

تنهام نذاره...

این روزا عجیییییییییییییب احساس تنهایی میکنم...

احساس میکنم دیگه کسی منو دوست نداره...

دیگه؟!! کی گفته که از اولش منو دوست داشتن که الان "دیگه" دوستم ندارن؟!!!


حتی پروفایلمو عوض کردم به اینکه: من اون دختری ام که باب میل هیچکسی نیست...

دلم از آدما گرفته...

شاید اگه ازشون توقعی نداشتم ، هیچ وقت هم دلم نمیگرفت...


.

امروز نرفتم تلگرامم... به مدت 15 ساعت و نیم...

وقتی رفتم ، دیدم هیچ کسی بهم پیام نداده...و این یعنی ...تنهایی...

هر روز ساعتها توی اتاق میشینم...تنهاتر از قبل میشم...

دیگه حتی حوصله ی صحبت کردن هم ندارم...


من تنهام...


و باید با این تنهایی کنار بیام...

و با اینکه هیچ کسی نه منو میخواد و نه منو دوست داره...


آره...کنار میام...چرا نیام؟!! مگه تا الآن کاری جز این میکردم؟!!!


یاحق



۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۸ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

شهید محسن حججی

همیشه دلم میخواست که کسی رو که همه دوست دارن ، اون منو دوست داشته باشه...

یکی مثل قهرمان...یکی مثل یه محبوب...

.

داشتم فارغ از تمام احساسات دلشکستگی ، حزن و گریه و... که بعد از ماجرای شهید محسن حججی اتفاق افتاده ، به خانومشون فکر میکردم...

به اینکه الآن میدونه ، کسی رو که همه ی کشور عاشقشن ، اون ، اونو دوست داشته و عاشقش بوده...

.

وقتی صدای شهید محسن حججی رو میشنوم و عکساشو میبینم ، یک احساس غرور خاصی بهم دست میده...

دلم میخواد عاقبتم مثل ایشون بشه...

.

من خیلی به اون نقطه فکر کردم...به نقطه ی بریده شدن سرم توسط دشمن آقا امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوه...

..

ولی من خیلی ادعا دارم... ولی خب این جزو آرزوهامه...

.

چقدر دل کندن ازین آدم سخته...

.

اگه من خانومشون بودم نمیذاشتم برن سوریه 🙈

.

من خیلی خودخواهم😅

.

من همه چیزو واسه خودم میخوام...

.

اگر قرار به شهادت باشه باید من و اون باهم شهید بشیم یا فقط من 😂

.

من تحمل دوری و ... رو ندارم...

.

اون شبی که خبر شهید محسن حججی پخش شد ، صبح یه خواب های نامفهومی میدیدم... خیلییییی نامفهوم...تارِ تار... فقط میدونم خواب شهید محسن حججی رو میدیدم... نمیدونم چی میدیدم ...ولی میدونم خواب خوبی بود...

.

شهیدِ جانم... خیلییییییییی دوستت دارم و میدونم هیچ وقت نمیتونم راهی رو که شما رفتین رو برم...

۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

ح مثل حکمت!!

برام جای سواله...


چرا چیزایی که ما میخوایم و دوست داریم اتفاق بیفتن ، با حکمت خدا سازگاری ندارن؟!!!!!!


چرا خیر و صلاح مون توی چیزیه که ازونا خوشمون نمیاد؟!

مثل غذاهایی میمونن که خیلیییییی بدمزه ان ولی برای سلامتی مون مفیدن...


مثل داروهایی ان که دکترها برای سلامتی مون مینویسن...تلخِ تلخ...


خدایا چرا دلمو میشکنی؟!


چرا مارو به چیزایی که قسمت مون نیست وابسته میکنی؟!!!!!!!!!!!!!!!

۲۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۳ ۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

دوستی!!!!

دیشب یکی از دوستانی که فقط یه بار اونم ریاضی دو باهاش کلاس داشتم و درحد جزوه گرفتن باهاش آشنا بودم به تلگرام مامان پیام داده بود که یکی از پسرا توی یکی از گروه ها بهش پیام داده که من میخوام با خانوم فلانی و خانواده اش آشنا بشم.


.

دوستم هم منو به فامیلی نمیشناخت...اصلا همدیگه رو کلا نمیشناسیم...میگه بهش گفتم من خانوم فلانی رو نمیشناسم...ولی پسره گفت چرا میشناسیش! اسمش حدیثه است!!


.

دختره دیشب بهم گفت که چیکار کنم؟ چی بگم؟!


منم فضولی ام گل کرد و ازش پرسیدم اسمش چیه؟ ورودی چنده؟!


.

تا اینکه توی پی ام بعدی دوستم متوجه شدم که پسر بیشعوووووووووووووووووووووووور فقط قصد دوستی داشت... حتی اسمشم به دوستم گفت که بهم نگه...فقط بهش گفته بود که گرایش خانوم فلانی چیه که من درسامو باهاش ترم بعد بردارم باهم حرف بزنیم!!!!


.

برای جامعه ی مهندسان متاسفم که در کنار بچه درس خونا و باشعور ها ، این حجم از بی شعور ها هم وجود دارن که جارو برای بقیه تنگ کردن...

.

حتی به چادری ها هم دیگه توی دانشگاه رحم نمیکنن...


.


فقط میتونم سکوت کنم...


.

چون تا صبح اعصابم خورد بود...

۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۳:۲۶ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

اینست و جز این نیست...

نمیخوام هیچ وقت ازدواج کنم...


نمیخوام...



۰۳ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

زندگی خودت!

بهتره باطن زندگی خودتو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنی...

.

تو، خودتی...

اونا، اونا هستن!

.

پس خودت باش و نه کس دیگه!

۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

تنهایی ...

دیدین یه موقع هایی دختربچه ها یه گوشه کز میکنن و لباشونو ورمیچینن و بغض میکنن و میگن:


"هیشکی منو دوس نداره"


؟!


الآن اینجوریم من...

 چه اشکالی داره گاهی وقتا با اینکه سنت بیشتر شده یه گوشه کز کنی زانوهاتو بغل بگیری و این جمله رو بگی؟!


حتی اونایی هم که ادعا دارن ، اونا هم طبل تو خالی ان...


خیلی هاشون "فکر میکنن" که دوستت دارن...


.

به مرحله ای توی زندگیم رسیدم که منم دیگه کسی رو دوست ندارم...


.


حس غریبیه...

.

ادما خیلی تنهان...خیلی

۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

خواستگار!

هو الحق


مدت ها بود که فکر میکردم این ذهن به جایی تعلق داره که خیلی از مسائل گواه اونه...


این "مدت ها" که میگم ، منظورم یه دوره ی طولانیه...یه زمانی حدود 5 ساااال!


از زمانی که من دوم دبیرستان بودم...یعنی از دوازدهم بهمن سال 1391!


مدتی قبل شخصی که بسیااااااااااااااار پسر خوبی بود و حتی فوق العاده توی لینکدین پیام دادن که میخوان به همراه خانواده به خواستگاری بیان...


اون آقا انقدر خوب بودن که مورد فوق العاده ای محسوب میشدن...


اما من دلم نبود... اما من نه آمادگیشو داشتم و نه قصدشو... مدت ها هم فکر کردم..شب و روز و حتی تصور کردم... اما نشد...


با این و اون حرف زدم ...نظرات مثبت بود اما من دلم نبود...


خب آدم باید دلش باشه دیگه...


.

سعی کردم دور شم...خیلی دور...باهاشون حرف نزنم تا این جدایی راحت تر بشه...برای من حرف زدن آسون بود...

اما بستن وبلاگی که هرروز توش مطلب مینوشتم...یا حتی پست گذاشتن توی اینستاگرامی که هر روز توش پست میذاشتم و تعدادش رو به حداقل رسوندم برای منم سخت بود...

.

مدام فکر میکردم چجوری باید به این جوان خوش قلب و با ایمان و بسیااااااااااااار با اخلاق بگم حقیقت رو؟


.


اینکه من به دلم نمیشه ، به خاطر اینه که من لیاقت ندارم نه به خاطر اینکه شرایط اون آقا مساعد نیست...


.

وگرنه روزی که دست خداست...

.

از خدا میخوام که هرچی خیره پیش بیاد...


.


و اون آقا از دست من دلخور و ناراحت نباشن...


.


و امیدوارم به قدری خوشبخت و سعادتمند بشن که هرگززززززززززز حتی منو به یاد نیارن و اگر هم آ/وردن از ته قلب به این اشتباه بخندن...


.

یاعلی


۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۵۰ موافقین ۱ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

زندگی جای دیگر است

قلب من جای دیگر است ...

۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

چرا واقعا؟!


اصلا چه خوبه که آدم توی لاک تنهایی خودش فرو بره و به مرد و زن اعتماد نکنه...


.

نه وابسته کسی باشه و نه کسی رو دوست داشته باشه...

.

خیلی خوبه اگر فقط و فقط خودت رو و خانواده ات رو دوست داشته باشی...

جدی میگم...


.

این بهترین نوع دوست داشتنه...

.

اصلا آدما دوست داشتنی نیستن...حتی خودم...

.

خیلی وقتا خیلی چیزا فقط یه تلقینه...اگر خوب فکر کنی میبینی که واقعا طرف دوست داشتنی هم نیست ولی انقدر به خودمون تلقین کردیم که چقدر خوبه و چقدر فلانه و چقدر بهمانه ، فکر میکنیم دوست داشتنیه و حتی فکر میکنیم که دوستش داریم...

.

به قول استاد اندیشه مون ، سخت ترین نوع جهل اینه که نفهمی جهل داری و یه پرده ای روی مجهولت رو پوشونده باشه...

.

به قول معروف :


آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند


.


باور میکنم که زندگی اکثریت قریب بالاتفاق ما ، تلقینیه...

.

فکر میکنیم که فلانیم...در حالی که ما متوهمیم...

.

فقط میتونم خیلی صمیمی یه سیلی بزنم به صورتم و عتاب آلوده توی آینه به خودم بگم:


خاک تو سرت حدیثه!

.

پ.ن: گفته بودم تنها زندگی کردن رو تا سالها ترجیح میدم به خیلی چیزا؟!!


۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۴ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

آشفتگی

میدونی؟!

نمیتونم با آدمایی که اطرافم دیدم و باهاشون همکلام شدم ، مقایسه ات کنم...

.

عجیبه به نظرم...

.

مثلا من ازونایی که باهاشون همکلام شدم، خیلی خوشم میومد...پرستیژشون و...

.

ولی انگار نه!

.

این وسط یه چیزی فرق میکنه...

.

حماقت نکن دختر...

😉

.


خیلیا ارزش اون توجهی که تو از خودت نشون میدی رو ندارن...

۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۲۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

ادامه بده


خسته شدن اونجایی خوب نیست که ندونیم کی، کجا و چطوری اتفاق افتاده! انگار که وسط یک مسابقه باختن خودمون رو اعلام کرده باشیم، تلخ و دردناکه. هم برای خودمون و هم برای اطرافیانمون. قبوله که یک وقتهایی اتفاق میفته. روزهایی که فکر می کنیم پس نتیجه ی این همه دویدن هامون چی میشه! پس کی میرسیم به چیزهای خوب! به حس های خوب! اما این رو برات بگم آدم رنگی جان؛ همیشه عاشق آغاز کردن ها باش! مهم این نیست که ما کی میرسیم و چقدر از آرزوهامون واقعی میشن مهم همه تجربه ها و حس های خوبی هست که وسط کارهامون بدست میاریم ❤️ 


.

خسته نشو! 

پر قدرت ادامه بده...

اصلا سردرگمی یعنی چی دختر؟!!

.

بخند و ادامه بده☺😉

۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۳۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

من عشق نمی دانم...

ای واژه ی بی معنی


رویایی بی تعبیر


آغاز ترین پایان


آزادترین تقدیر


از قلب تو می روید


نبض غزلی تازه


پنهان شده ای در من


گمنام پر آوازه


تو سایه ی خورشیدی


تو بوسه ی در بحران


تو دلهره ای آرام


مهتابِ تر از باران


آرامش طوفانی


می سازی و ویرانم


رسوایی راز آلود


می پوشی و عریانم


من حادثه بر دوشم


من عشق نمی دانم


در هیچ تمامم کن


تا زنده شود جانم


ای واژه ی بی معنی


رویایی بی تعبیر


آغاز ترین پایان


آزادترین تقدیر


من را تو به خود خواندی


معشوقه ی ناخوانده


دل را به ازل بسپار


یک دم به ابد مانــــــــده


"افشین یداللهی"

۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

حدیث دوست...

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد


پ.ن: این بیت شعر رو خیلی دوست دارم...چهارساله که دوستش دارم...

به خواهرم میگم : این شعر قشنگه؟

میگه: چون توش "حدیث" داره قشنگه :)


.

اصلا مخاطب خاص نداره...

فقط چون صرفا قشنگه گذاشتمش

۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

بهتر از بقیه هستی...

چرا انقدر با همه فرق میکنی؟!

.

برام جای سواله...

.


۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۶ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

دوست دارم زندگی رو

شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم. 
                           سهراب سپهری
  
۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۴۶ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

ذهن مشغولی!!

هیچ وقت حرف پروفسور مهران پولادی یادم نمیره...
بهم گفتن که قوی باش...خودت رو قوی کن...

و در زمینه ی تخصصی ، رشته ای ، خودت رو در دانشگاه قوی کن...

.
درسته...

توی دانشگاه باید قوی بود اما برام جالب بود که حرفش رو جوری برام بیان کرد که در زندگی به دردم بخوره...یعنی در تمام مراحل باید خودم رو قوی کنم...

.

هر انتخابی ، یه قیمتی داره...

.

و من نمیتونم انتخاب کنم...چون شاید اونقدر مسئولیت پذیر نیستم که بتونم مسئولیت حتی انتخابم رو به عهده بگیرم...

.

بر پایه ی همین ویژگیه که حتی نمی تونم رئیس جمهور کشورم رو انتخاب کنم ...چون نمیتونم مسئولیتش رو به گردن بگیرم...چون اگر در دوران یکی از رئیس جمهور هایی که من انتخاب کردم ، حتی به یک نفر از طرف اون فرد انتخابی ظلم بشه ، من هم مقصرم...
.
و من چنین چیزی رو نمی تونم بپذیرم...

.
شاید پنج سال دیگه بتونم انتخاب های بزرگ زندگی ام رو انجام بدم...اما فی الحال توانایی این امر مهم رو در خودم نمی بینم...
.
من باید برای هر انتخابی که انجام میدم ، یه قیمتی رو بپردازم...

.
بودند کسانی در طول تاریخ که حتی برای انتخاب هاشون ، قیمتی برابر جان عزیزشون پرداخت کردند...

.

عجیبه واقعا...

.

به کجا رسیدم؟!!
۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۲ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

زیاد فکر کردن

خیلی فکر کردم...

خیلی...


.

خیلی سخته برام...

.

خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی می ترسم...

.

ترسی که نمیدونم میتونم مهارش کنم یا نه...

.

خیلی سخته


.چرا تصمیم گیری انقدر سخته؟!

۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

یادآوری

دوباره ستون فقراتم درد گرفت🙈😅

.

از اون وقتی که سال دوم دبیرستان بودم و اواخر اسفند ماه بود و من سوار تاب شده بودم ، و با صدای بلند شعر تیتراژ شب دهم سروده ی افشین یداللهی رو میخوندم ، زمان زیادی میگذره...

.

انقدر غرق در زیبایی شعر شده بودم که سرعت تاب خیلی خیلی زیاد شد و منم خیلی رفتم بالا و تاب انقدر رفت بالا که برعکس شد و برگشت...و من پرت شدم و سرم خورد به سکو😱

.

یادمه همه جا ییهویی تاریک شد و من نمیتونستم نفس بکشم...

نمیتونستم😭

‌.

ولی دیدم الآنه که بمیرم چون اکسیژن بهم نمیرسید...انقدر داد زدم تا نفسم در اومد...😊

.

بعد از اون موقع تا الآن ستون فقراتم درد میکنه...دکتر هم رفتما...وای گفت هیچی نیست...چرت و پرت میگفت...وگرنه چرا من تا الآن خوب نشدم؟! 

.

حتی زیاد که میشینم خیلی کمرم درد میگیره😢

.

ولی بعدش می ایستم و خوب میشم😊

.

خدایا به خاطر همه چی شکرت😊

۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۱۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...

واقعا که...

یه حسی بهم میگه باید اون خوی لجبازی گری و کُری خونی ام رو بیدار کنم...

چون بوی جنگ میاد :))


.

اصلا از یه ساعتی به بعد ، یه حس وحشتناکی اومد سراغم که انگاری تازه بیدار شده...

.

آررره؟!!

اینجوریاست؟!!!

..

باااشه...

بااااااااااااااشه...

.

اصلا مهم نیست که...

.

حالا میبینیم...

میبینییییییییییییم

.

این خط ...این نشون :)

.

:)))


.

اصلا انتظار نداشتم...


;)

.


۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
+مرا لطف تو می باید...