یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوندها

سلااااام😊
خوب هستید؟
صبح تون بخیر...
دماغ تون چاااقه؟!
منم خوبم الحمدلله...یعنی تقریبا...
راستش اینجا دیگه شده خونه ی متروکه و پاتوق قدیمی مجازی من...یا زمانی اینجا خیلی آباد بود...
اما الآن...
بگذریم ...

احساس میکنم اگر بیام و توی این خونه ی قدیمی حرفامو بزنم ، سبک میشم...
خب باید بگم که ترم یک ، دو روز در هفته میومدم دانشگاه و ترم دو و سه و چهار ، سه روز در هفته و الانم که ترم پنجم ، چهار روز در هفته میام دانشگاه... دو روز باقیش رو ، میرم کارورزی مهد کودک که از طریق اجرای جشن عید غدیر باهاشون آشنا شدیم و درخواست همکاری دادن...
منم که عااااشق مهدی یار 😊(مهدی یار ان شاالله پسر منه در آینده 😊💜) ... با خودم گفتم میرم و از الآن مادر بودنو یاد میگیرم که مهدی یارمو قشنگ تربیت کنم ان شاالله... 😅 خلاصه که رفتم و الان یکشنبه ها و سه شنبه ها میرم مهد و کلاس پسرا رو گرفتم...بازم به خاطر مهدی یارم 😊💜
ولی الان خیلی خسته شدم... میخوام از دو تا مهد دربیام بیرون... هم کارش خیلی سنگینه و هم این ترم درسای سنگینی برداشتم و نمیرسم اصلا درس بخونم...

میخواستم در بیام که مهد اولی که مدیر جلومونو گرفت و گفت امیدوارم همکاری ما ادامه داشته باشه و مهد دومیه هم سرپرستش بهم پیام زد که من شنا رو توی جمع برای مربی ترم های بعد انتخاب کردم... شاید از کارم راضی باشن 😊 خدارو شکر... ولی واقعا دیگه نمیکشم... به یه استراحت احتیاج دارم...
حالا باید برم و به دو تا مهد بگم که ان شاالله از دی ماه که ترم جدید شروع میشه در خدمتشونمگ..چون باید درس بخونم...
راستشو بخواید ، از زمان بهمن ماه سال پیش تا الان به خاطر ناراحتی بی خودی که من فقط در طول زندگیم یه خواستگار راه دادم خونه به خاطر دوستی من و خواهرم با خواهرش  ولی مامانش پسندید و خودش فکر کنم نپسندید ، اعتماد به نفسم به شدت اومد پایین به حدی که یه دوره ای افسردگی گرفتم...
و به کل با اون دنده ای که قبل اون قضیه توی رشته ام میرفتم و هدفم فقط موفقیت توی رشته ام بود ، دیگه با اون دنده نرفتم و اهدافمو توی رشته ام فراموش کردم... و بعد از اون به مامان گفتم که دیگه خواستگار راه نمیدم چون دلم نمیخواد دوباره این ماجرا تکرار بشه...
من کلی به حضرت عباس سلام الله علیه متوسل شدم تا اون دوره رو بگذرونم...دوره ای که دیگه نمیخندیدم و دوستم جلومو گرفت و گفت حدیثه بخند... وقتی نمیخندی ، دیگه کلاس شاد نیست...
بالاخره خوب شدم...ولی ترکش هاش هنوز توی بدنم هست ...
برای یه دختر سخته کا مورد پسند واقع نشه...چون خانوما دوست دارن که همیشه مورد پسند واقع بشن... علی ای حال گذشت... استاد رفعتی منو به یکی از دانشجویان خوب یونی لینک دادن که ایشون فوق العاده ان از لحاظ دانش... ایشون مشاور درسی من محسوب میشن... من هروقت ازشون سوال درسی میپرسم ، انید و انگیزه ام به ادامه ی رشته ام و درس خوندن صد برابر میشه...
دیدم توی کانال اس پی ای دانشگاهمون ، ایشون مدرس سمیناری در حوزه ی مخازن نامتعارف شدن... خیلی خوشحالم که میتونم در سمیناری شرکت کنم که یکی از موفق ترین آدم هایی که توی زندگیم دیدم ، مدرسشه...
امیدوارم منم بتونم به اندازه ی ایشون توی رشته ام موفق بشم... از زمانی که ایشون بهم مشاوره تخصیلی میدن ، معدلم الحمدلله خیلی اومده بالا...درس خواص سنگمو ، یه بخثی رو اصلاااااا نمیفهمیدم...یعنی یه جیزی فکر میکردم ولی قضیه یه چیز دیگه بود...ایشون یه جوری برام توضیح دادن که احساس میکردم من یه سیالم و دارم توی مخیط متخلخل عبور میکنم...تا این حد یا جوری توضیح دادن که فهمیدم و در نهایت هم خواص سنگمو نوزده و هشتاد و سه شدم... چون خیلی خوب توضیح دادن...
فعلا دارم بازم به رشته ام فکر میکنم... باید ان شاالله توش موفق بشم 😊

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۲
+مرا لطف تو می باید...

این روزا ، کارم شده اشتباه کردن و عذرخواهی کردن 😢

کاری ندارم که عذرخواهی خوبه ولی آخه چرا باید یه کاری کنم که بعدش عذرخواهی کنم؟!

احساس میکنم همه از دستم عاصی ان ... من واقعا چه فایده ای برای بقیه دارم؟!😢

به احساس پوچی رسیدم ... 

خیلی زوده برای یه دختر که چند روز دیگه بیست و یک سالش تموم میشه ، به این حس برسه ...

ذهنم درگیره ... خیلی شدید...

به یه امید در زندگی احتیاج دارم ...


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۹:۲۹
+مرا لطف تو می باید...

هیچ وقت تا الان نتونستم این حجم از عجول بودنمو کنترل کنم...

خسته شدم از بس عجولانه کار کردم و بعدش حسابی پشیمون شدم...

کاش یاد بگیرم صبر کنم...

چحوری میشه صبر رو یاد گرفت؟!!!

حتی به خاطر عجول بودنم دیشب یه اتفاق بدی افتاد و درگیر یه موضوعی توی یکی از گروه های نفتی شدم...

😢

خدایا خودت صبر منو زیاد کن...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۴
+مرا لطف تو می باید...

اسمشو گذاشتن کارآموزی...ترجمه دادن دستمون...

بچه های ارشد نفت دعوام کردن که چراااااااااااااا ترجمه رو به عنوان کارآموزی قبول کردی؟!!!

اما به نظر خودم خیلی خوبه... تقریبا دستم اومده چجوری باید مقالات تخصصی رو ترجمه کنم...خیلی طول کشید...دو ماه...حالا داره تموم میشه الحمدلله... اوایل گریه میکردم ...از ترسم سراغش نمیرفتم...میگفتم نمیتونم...سر یه کلمه گیر میکردم...ساختارشو نمیدونستم و کلی چیز دیگه...الان الحمدلله داره تموم میشه...ولی شیره ی جونمو ازم گرفت انقدر که سخت بود برام...

حالا هم این چند صفحه ی آخرشو توان ندارم تایپش کنم...خسته ام... واقعا نمیکشم...کاش یکی بود میتونست کمکم کنه...


نمیدونم چرا رغبت نمیکنم تایپش کنم... خیلی داره اذیتم میکنه...آرزومه تمومش کنم و تحویلش بدم و بره...


ولی خسته اممممممممم :(

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

تا الآن که اومدم ترم پنج دانشگاه ، از بین اینهمه اساتید ، دو تاشون واقعا به دلم نشستن... هر دوتاشونم اوایل که میرفتم سرکلاس ، نه از خودشون خوشم میومد و نه از کلاسشون...

ولی الآن میبینم که چقدر دلم برای کلاسشون تنگ شده...

استاد محمد ابراهیم شفیعی (نمیدونم محمد داره اسمش یا نه 😅) که باهاش خواص سنگ داشتم و استاد روزبه رفعتی که باهاش آشنایی با نفت داشتم... با هر دو توی ترم سه آشنا شدم...

مثلا استاد شفیعی اوایل فکر کنم تا جلسه ی پنجم نمیدونست کلاس تا پنج و نیمه و فکر میکرد تا شیش و پنج دقیقه اس😂 مارو تا اون موقع نگه میداشت که خدا رو شکر بچه ها بهش گفتن که استاد داری اشتباه میزنی😂 

عشقه...عشق...اصن یه استادیه که عااااالیه... خیلی هم متواضع و در عین حال قوانین خاص کلاس خودشو داره...مثلا اون سری خودکارم افتاد زمین... داشت درس میداد...با خودم گفتم زشته استاد داره درس میده خم شم برش دارم...بعدا برش میدارم... اومد امونجوری که داشت درس میداد خودکارمو از روی زمین برداشت و داد بهم... 😊❤

حالا متوجه شدین؟! من از کسانی که اول بدم میاد ازشون بعدا خیلی خوشم میاد ازشون😂😂 با همین اخلاق مزخرفه که بهترین دوستامو از توی دعوا پیدا کردم😂😂😂😂

استاد رفعتی هم بیشتر مدل دانشجو بودنو یاد آدم میده...میگه چجوری باید دانشجو باشی ، اکتیو باشی ، فعال باشی...و مهم تر از همه اینکه موفق باشی... انقدر استاد خوبیه که من با تعاریف ایشون بود که عاشق نفت شدم...

هعی.. 

حالا اینجا منتظرم تا آزمایشگاه خواص سنگ برگزار بشه که هنوز اساتید و دانشجویان گرامی نیومدن...

ترم یک که بودم ، کلاس زبان داشتم که سه واحدی بود....کلا من از اساتید زبان شانس نیاوردم...استاد پیش دانشگاهی ام هم ازش میترسیدم...این استاد دانشگاه هم ازش میترسیدم... به حدی که میگفت خانوم میری تمرین بعدی رو شما بخونید ، توی اون کلاس پر از جمعیت و وحشتناااااااااک درحالی که نمیدونستم جواب تمرین چیه ، با صدای آهسته جوری که فقط خود استاد بشنوه میگفتم میشه من نخونم؟! که با مخالفت استاد رو با رو میشدم و مجبور بودم بخونم و غلط بخونم و استاد دعوام کنه و من بغض کنم که چه ضایع شدم تو اون کلاس که پر از آدم بود...

خلاصه اینکه روز امتحان زبان ، که آخرین امتحان ترم یک بود ، برحسب اینکه بالای برگه هامون اسم و مشخصاتمونو میزدن ، از استرس بالای برگه رو نگاه نکردم و فکر کردم اسممو نوشته...آخ که چقدر امتحانو بد دادم... وااااای... اصلا حالم گرفته بود... نفر آخر برگه ام رو دادم... حتی مراقب اومد بالا سرم و گفت کدوم سوالو موندی؟ بگو تا از روی برگه های دوستات بهت بگم که چی نوشتن ... که من همونجا برگه ام رو دادم... اومدم بیرون و حالم گرفته بود...کلی منتظر اتوبوس موندم و سوار شدم و رفتم پایین...بابا اومده بود دنبالم...دیرش هم شده بود...واااای رسیدم پایین یه لحظه شک کردم...زنگ زدم به یکی از دوستام و پرسیدم که بالای برگه هامون اسممونو نوشته بود یا باید مینوشتیم ؟ که گفت باید مینوشتیم...همونجا میخواستم بمیرم...با بدبختی خودمو رسوندم بالا...با بدبختیا... کلاسی که استاد اون تو بود رو پیدا کردم... بهش گفتم اسم ننوشتم...کلیییییییییی دعوام کرد...بعد برگه ام رو پیدا کرد و اسممو روش نوشت... خب خیلی ضایع بود اگه میفتادم... خدارو شکر نیفتادم و با ده پاسم کرد...مطمئن بودم که میفتم...ینی به همه میگم که من میفتادم و استاد پاسم کرد... پشت اکن چهره ی خشن ، قلب مهربونی نهفته بود 😂😂😂😂

خب خدا رو شکر...

تا باشه ازین پاس شدن ها...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۷:۴۴
+مرا لطف تو می باید...

به خاطر یه اشتباه توی ترم سه ، و برنداشتن دو تا از دروسی که پیش نیازِ دروس پیش نیازِ دروس اصلی مون بودن ، افتادم عقب از بچه ها...ییعنی توی هر ترم فقط میتونستم نهایتا 13 واحد بردارم...

اما به لطف خدای بزرگ ، هم ترم 3 18 واحد تونستم بردارم هم ترم پیش 16 واحد بعلاوه ی کارآموزی ام (با کارآموزی 1 شدش 16 واحد) و هم این ترم 17 واحد الحمدلله...

این درحالیه که عملا باید توی ترم پیش و این ترم فقط 13-14 واحد برمیداشتم...خدا خیلی بزرگه...

دمش گرم واقعا...

برای ارشد عمرا اگه نفت بخونم :))


اصلا نمیرم سراغش...

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۲
+مرا لطف تو می باید...
واقعا اونایی که منو دوست دارن ،دقیقا از چی من خوششون میاد؟! :))

این سوالیه که واقعا دلم میخواد جوابشو بدونم...


:))

نکنین با خودتون این کارو
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۴
+مرا لطف تو می باید...

امروز رفتم دانشگاه...یعنی هنوزم در یونی به سر میبرم...

اولش خیلی ناراحت بودم...مثل روز اولی که میخواستم پا بذارم توی دانشگاه...اما دیدن چهره های آشنا ، برام جالب بود... هرچند که محل نمیدادم 😂

استاد به جای درس دادن حرف زد...اون آخرش دید زشته بذار دو جمله ی درسی هم بگم 😐

خلاصه که اومدیم یونی جان ... امیدوارم بهترینا رقم بخوره ...😊

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۴:۴۸
+مرا لطف تو می باید...

آدما همونطوری که زود و یهویی وارد زندگی آدم میشن ، همونجوری هم زود از زندگی آدم میرن بیرون...

دلم گرفته واقعا...

چرا؟!

مگه من توی زندگیم، دنبال چند نفر میگردم؟

من دنبال کسی ام که بتونه در راه خوشبخت شدنم ، کمکم کنه...

تنهام نذاره...

این روزا عجیییییییییییییب احساس تنهایی میکنم...

احساس میکنم دیگه کسی منو دوست نداره...

دیگه؟!! کی گفته که از اولش منو دوست داشتن که الان "دیگه" دوستم ندارن؟!!!


حتی پروفایلمو عوض کردم به اینکه: من اون دختری ام که باب میل هیچکسی نیست...

دلم از آدما گرفته...

شاید اگه ازشون توقعی نداشتم ، هیچ وقت هم دلم نمیگرفت...


.

امروز نرفتم تلگرامم... به مدت 15 ساعت و نیم...

وقتی رفتم ، دیدم هیچ کسی بهم پیام نداده...و این یعنی ...تنهایی...

هر روز ساعتها توی اتاق میشینم...تنهاتر از قبل میشم...

دیگه حتی حوصله ی صحبت کردن هم ندارم...


من تنهام...


و باید با این تنهایی کنار بیام...

و با اینکه هیچ کسی نه منو میخواد و نه منو دوست داره...


آره...کنار میام...چرا نیام؟!! مگه تا الآن کاری جز این میکردم؟!!!


یاحق



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۸
+مرا لطف تو می باید...

همیشه دلم میخواست که کسی رو که همه دوست دارن ، اون منو دوست داشته باشه...

یکی مثل قهرمان...یکی مثل یه محبوب...

.

داشتم فارغ از تمام احساسات دلشکستگی ، حزن و گریه و... که بعد از ماجرای شهید محسن حججی اتفاق افتاده ، به خانومشون فکر میکردم...

به اینکه الآن میدونه ، کسی رو که همه ی کشور عاشقشن ، اون ، اونو دوست داشته و عاشقش بوده...

.

وقتی صدای شهید محسن حججی رو میشنوم و عکساشو میبینم ، یک احساس غرور خاصی بهم دست میده...

دلم میخواد عاقبتم مثل ایشون بشه...

.

من خیلی به اون نقطه فکر کردم...به نقطه ی بریده شدن سرم توسط دشمن آقا امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوه...

..

ولی من خیلی ادعا دارم... ولی خب این جزو آرزوهامه...

.

چقدر دل کندن ازین آدم سخته...

.

اگه من خانومشون بودم نمیذاشتم برن سوریه 🙈

.

من خیلی خودخواهم😅

.

من همه چیزو واسه خودم میخوام...

.

اگر قرار به شهادت باشه باید من و اون باهم شهید بشیم یا فقط من 😂

.

من تحمل دوری و ... رو ندارم...

.

اون شبی که خبر شهید محسن حججی پخش شد ، صبح یه خواب های نامفهومی میدیدم... خیلییییی نامفهوم...تارِ تار... فقط میدونم خواب شهید محسن حججی رو میدیدم... نمیدونم چی میدیدم ...ولی میدونم خواب خوبی بود...

.

شهیدِ جانم... خیلییییییییی دوستت دارم و میدونم هیچ وقت نمیتونم راهی رو که شما رفتین رو برم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۷
+مرا لطف تو می باید...

برام جای سواله...


چرا چیزایی که ما میخوایم و دوست داریم اتفاق بیفتن ، با حکمت خدا سازگاری ندارن؟!!!!!!


چرا خیر و صلاح مون توی چیزیه که ازونا خوشمون نمیاد؟!

مثل غذاهایی میمونن که خیلیییییی بدمزه ان ولی برای سلامتی مون مفیدن...


مثل داروهایی ان که دکترها برای سلامتی مون مینویسن...تلخِ تلخ...


خدایا چرا دلمو میشکنی؟!


چرا مارو به چیزایی که قسمت مون نیست وابسته میکنی؟!!!!!!!!!!!!!!!

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۳
+مرا لطف تو می باید...

دیشب یکی از دوستانی که فقط یه بار اونم ریاضی دو باهاش کلاس داشتم و درحد جزوه گرفتن باهاش آشنا بودم به تلگرام مامان پیام داده بود که یکی از پسرا توی یکی از گروه ها بهش پیام داده که من میخوام با خانوم فلانی و خانواده اش آشنا بشم.


.

دوستم هم منو به فامیلی نمیشناخت...اصلا همدیگه رو کلا نمیشناسیم...میگه بهش گفتم من خانوم فلانی رو نمیشناسم...ولی پسره گفت چرا میشناسیش! اسمش حدیثه است!!


.

دختره دیشب بهم گفت که چیکار کنم؟ چی بگم؟!


منم فضولی ام گل کرد و ازش پرسیدم اسمش چیه؟ ورودی چنده؟!


.

تا اینکه توی پی ام بعدی دوستم متوجه شدم که پسر بیشعوووووووووووووووووووووووور فقط قصد دوستی داشت... حتی اسمشم به دوستم گفت که بهم نگه...فقط بهش گفته بود که گرایش خانوم فلانی چیه که من درسامو باهاش ترم بعد بردارم باهم حرف بزنیم!!!!


.

برای جامعه ی مهندسان متاسفم که در کنار بچه درس خونا و باشعور ها ، این حجم از بی شعور ها هم وجود دارن که جارو برای بقیه تنگ کردن...

.

حتی به چادری ها هم دیگه توی دانشگاه رحم نمیکنن...


.


فقط میتونم سکوت کنم...


.

چون تا صبح اعصابم خورد بود...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۳:۲۶
+مرا لطف تو می باید...

نمیخوام هیچ وقت ازدواج کنم...


نمیخوام...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۳
+مرا لطف تو می باید...

بهتره باطن زندگی خودتو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنی...

.

تو، خودتی...

اونا، اونا هستن!

.

پس خودت باش و نه کس دیگه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۳
+مرا لطف تو می باید...

دیدین یه موقع هایی دختربچه ها یه گوشه کز میکنن و لباشونو ورمیچینن و بغض میکنن و میگن:


"هیشکی منو دوس نداره"


؟!


الآن اینجوریم من...

 چه اشکالی داره گاهی وقتا با اینکه سنت بیشتر شده یه گوشه کز کنی زانوهاتو بغل بگیری و این جمله رو بگی؟!


حتی اونایی هم که ادعا دارن ، اونا هم طبل تو خالی ان...


خیلی هاشون "فکر میکنن" که دوستت دارن...


.

به مرحله ای توی زندگیم رسیدم که منم دیگه کسی رو دوست ندارم...


.


حس غریبیه...

.

ادما خیلی تنهان...خیلی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۸
+مرا لطف تو می باید...


اصلا چه خوبه که آدم توی لاک تنهایی خودش فرو بره و به مرد و زن اعتماد نکنه...


.

نه وابسته کسی باشه و نه کسی رو دوست داشته باشه...

.

خیلی خوبه اگر فقط و فقط خودت رو و خانواده ات رو دوست داشته باشی...

جدی میگم...


.

این بهترین نوع دوست داشتنه...

.

اصلا آدما دوست داشتنی نیستن...حتی خودم...

.

خیلی وقتا خیلی چیزا فقط یه تلقینه...اگر خوب فکر کنی میبینی که واقعا طرف دوست داشتنی هم نیست ولی انقدر به خودمون تلقین کردیم که چقدر خوبه و چقدر فلانه و چقدر بهمانه ، فکر میکنیم دوست داشتنیه و حتی فکر میکنیم که دوستش داریم...

.

به قول استاد اندیشه مون ، سخت ترین نوع جهل اینه که نفهمی جهل داری و یه پرده ای روی مجهولت رو پوشونده باشه...

.

به قول معروف :


آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند


.


باور میکنم که زندگی اکثریت قریب بالاتفاق ما ، تلقینیه...

.

فکر میکنیم که فلانیم...در حالی که ما متوهمیم...

.

فقط میتونم خیلی صمیمی یه سیلی بزنم به صورتم و عتاب آلوده توی آینه به خودم بگم:


خاک تو سرت حدیثه!

.

پ.ن: گفته بودم تنها زندگی کردن رو تا سالها ترجیح میدم به خیلی چیزا؟!!


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۴
+مرا لطف تو می باید...

میدونی؟!

نمیتونم با آدمایی که اطرافم دیدم و باهاشون همکلام شدم ، مقایسه ات کنم...

.

عجیبه به نظرم...

.

مثلا من ازونایی که باهاشون همکلام شدم، خیلی خوشم میومد...پرستیژشون و...

.

ولی انگار نه!

.

این وسط یه چیزی فرق میکنه...

.

حماقت نکن دختر...

😉

.


خیلیا ارزش اون توجهی که تو از خودت نشون میدی رو ندارن...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۲۸
+مرا لطف تو می باید...


خسته شدن اونجایی خوب نیست که ندونیم کی، کجا و چطوری اتفاق افتاده! انگار که وسط یک مسابقه باختن خودمون رو اعلام کرده باشیم، تلخ و دردناکه. هم برای خودمون و هم برای اطرافیانمون. قبوله که یک وقتهایی اتفاق میفته. روزهایی که فکر می کنیم پس نتیجه ی این همه دویدن هامون چی میشه! پس کی میرسیم به چیزهای خوب! به حس های خوب! اما این رو برات بگم آدم رنگی جان؛ همیشه عاشق آغاز کردن ها باش! مهم این نیست که ما کی میرسیم و چقدر از آرزوهامون واقعی میشن مهم همه تجربه ها و حس های خوبی هست که وسط کارهامون بدست میاریم ❤️ 


.

خسته نشو! 

پر قدرت ادامه بده...

اصلا سردرگمی یعنی چی دختر؟!!

.

بخند و ادامه بده☺😉

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۳۱
+مرا لطف تو می باید...

ای واژه ی بی معنی


رویایی بی تعبیر


آغاز ترین پایان


آزادترین تقدیر


از قلب تو می روید


نبض غزلی تازه


پنهان شده ای در من


گمنام پر آوازه


تو سایه ی خورشیدی


تو بوسه ی در بحران


تو دلهره ای آرام


مهتابِ تر از باران


آرامش طوفانی


می سازی و ویرانم


رسوایی راز آلود


می پوشی و عریانم


من حادثه بر دوشم


من عشق نمی دانم


در هیچ تمامم کن


تا زنده شود جانم


ای واژه ی بی معنی


رویایی بی تعبیر


آغاز ترین پایان


آزادترین تقدیر


من را تو به خود خواندی


معشوقه ی ناخوانده


دل را به ازل بسپار


یک دم به ابد مانــــــــده


"افشین یداللهی"

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۰
+مرا لطف تو می باید...

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد


پ.ن: این بیت شعر رو خیلی دوست دارم...چهارساله که دوستش دارم...

به خواهرم میگم : این شعر قشنگه؟

میگه: چون توش "حدیث" داره قشنگه :)


.

اصلا مخاطب خاص نداره...

فقط چون صرفا قشنگه گذاشتمش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۵
+مرا لطف تو می باید...

چرا انقدر با همه فرق میکنی؟!

.

برام جای سواله...

.


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۱۶
+مرا لطف تو می باید...
شب آرامی بود
 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم 
زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
 
زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم. 
                           سهراب سپهری
  
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۴۶
+مرا لطف تو می باید...
هیچ وقت حرف پروفسور مهران پولادی یادم نمیره...
بهم گفتن که قوی باش...خودت رو قوی کن...

و در زمینه ی تخصصی ، رشته ای ، خودت رو در دانشگاه قوی کن...

.
درسته...

توی دانشگاه باید قوی بود اما برام جالب بود که حرفش رو جوری برام بیان کرد که در زندگی به دردم بخوره...یعنی در تمام مراحل باید خودم رو قوی کنم...

.

هر انتخابی ، یه قیمتی داره...

.

و من نمیتونم انتخاب کنم...چون شاید اونقدر مسئولیت پذیر نیستم که بتونم مسئولیت حتی انتخابم رو به عهده بگیرم...

.

بر پایه ی همین ویژگیه که حتی نمی تونم رئیس جمهور کشورم رو انتخاب کنم ...چون نمیتونم مسئولیتش رو به گردن بگیرم...چون اگر در دوران یکی از رئیس جمهور هایی که من انتخاب کردم ، حتی به یک نفر از طرف اون فرد انتخابی ظلم بشه ، من هم مقصرم...
.
و من چنین چیزی رو نمی تونم بپذیرم...

.
شاید پنج سال دیگه بتونم انتخاب های بزرگ زندگی ام رو انجام بدم...اما فی الحال توانایی این امر مهم رو در خودم نمی بینم...
.
من باید برای هر انتخابی که انجام میدم ، یه قیمتی رو بپردازم...

.
بودند کسانی در طول تاریخ که حتی برای انتخاب هاشون ، قیمتی برابر جان عزیزشون پرداخت کردند...

.

عجیبه واقعا...

.

به کجا رسیدم؟!!
۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۲
+مرا لطف تو می باید...

خیلی فکر کردم...

خیلی...


.

خیلی سخته برام...

.

خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی می ترسم...

.

ترسی که نمیدونم میتونم مهارش کنم یا نه...

.

خیلی سخته


.چرا تصمیم گیری انقدر سخته؟!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۵۹
+مرا لطف تو می باید...

دوباره ستون فقراتم درد گرفت🙈😅

.

از اون وقتی که سال دوم دبیرستان بودم و اواخر اسفند ماه بود و من سوار تاب شده بودم ، و با صدای بلند شعر تیتراژ شب دهم سروده ی افشین یداللهی رو میخوندم ، زمان زیادی میگذره...

.

انقدر غرق در زیبایی شعر شده بودم که سرعت تاب خیلی خیلی زیاد شد و منم خیلی رفتم بالا و تاب انقدر رفت بالا که برعکس شد و برگشت...و من پرت شدم و سرم خورد به سکو😱

.

یادمه همه جا ییهویی تاریک شد و من نمیتونستم نفس بکشم...

نمیتونستم😭

‌.

ولی دیدم الآنه که بمیرم چون اکسیژن بهم نمیرسید...انقدر داد زدم تا نفسم در اومد...😊

.

بعد از اون موقع تا الآن ستون فقراتم درد میکنه...دکتر هم رفتما...وای گفت هیچی نیست...چرت و پرت میگفت...وگرنه چرا من تا الآن خوب نشدم؟! 

.

حتی زیاد که میشینم خیلی کمرم درد میگیره😢

.

ولی بعدش می ایستم و خوب میشم😊

.

خدایا به خاطر همه چی شکرت😊

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۱۰
+مرا لطف تو می باید...

یه حسی بهم میگه باید اون خوی لجبازی گری و کُری خونی ام رو بیدار کنم...

چون بوی جنگ میاد :))


.

اصلا از یه ساعتی به بعد ، یه حس وحشتناکی اومد سراغم که انگاری تازه بیدار شده...

.

آررره؟!!

اینجوریاست؟!!!

..

باااشه...

بااااااااااااااشه...

.

اصلا مهم نیست که...

.

حالا میبینیم...

میبینییییییییییییم

.

این خط ...این نشون :)

.

:)))


.

اصلا انتظار نداشتم...


;)

.


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۲
+مرا لطف تو می باید...

نه!

اشتباه نکن!

اسم اینکار خودخواهی نیست...

نمیدونم شایدم باشه...

شاید من انقدر خودخواهم که وقتی میبینم ناراحتی کسی یا گروهی انقدر منو اذیت میکنه که نمیتونم هیچ کاری انجام بدم و فقط گریه میکنم و زندگی برام نمیمونه ، خودخواهی ام نمیذاره چنین اتفاقی دوباره برام بیفته...


نمیتونم اجازه بدم کسی ناراحت بشه...و باعث و بانی این ناراحتی من باشم...

.

واقعا نمیتونم...

.

یااباصالح المهدی ادرکنی...

.

باور کنید فکر من این روزا فقط درسمه...

.

و نمیخوام به چیز دیگه ای فکر کنم...

.

به هیچی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۴۲
+مرا لطف تو می باید...

دیگه ادعای کسی برام مهم نیست...

.

زندگی هامون شده سراسر ادعا...

.

خجالت آوره...

خب وقتی نمیتونی بگو نمیتونم...چرا ادعا میکنی؟!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۳۹
+مرا لطف تو می باید...

حدیثه جانم!

زین پس، مشکلات زندگی هموار تر نخواهد شد...

هرگز به دنبال اینکه روزی مشکلات تمام شوند ، نباش...

بدان که قانون بقای مشکلات همواره پرچمش بالاست...

مشکلات نه خود به خود به وجود می آیند و نه خود به خود از بین می روند...بلکه از شکلی به شکل دیگر تغییر می یابند...

اگرچه ناراحت هستی...اگر چه غمی آشفته درون سینه ات جای گرفته...اگرچه کسی نمی تواند تو را درک کند...

اگرچه تو همواره منتظر هستی... بدان تو در آغاز این راه پر فراز و نشیب میباشی...

حدیثه ی عزیزم!

یادت باشد که همواره کسی خارج از دایره ی تفکر و حتی توجهِ تو ، بر خلافِ تو ، به یاد توست...

.

نگذار این مشکلات تو را از پای درآورند...

.

گریه هایت را بگذار برای بعد...

خنده هایت را رو کن ای دخترِ شادِ این حوالی...

.

اگر کسی قدر و ارزشت را نمی داند، خب نداند...

قدر زر، زرگر شناسد...

.

سرانجام روزی خواهد رسید که شخصی هویت واقعی و گوهر درونت را خواهد شناخت...

.

زمانی خواهد رسید که مات و مبهوت میمانی از رحمة حق...

.

اکنون صبر پیشه دار که پیشه ی مردان روزگار صبر است...

.

دوستت دارم...چون من تو را می شناسم...

مثل همیشه، بی بهانه بخند...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۲۹
+مرا لطف تو می باید...

نمیدونم واقعا چجوری این اتفاق افتاد...

.

چرا ؟!

.

قصور از من بود...

.

دیگه نمیذارم چنین اتفاقی بیفته...

.

کاش همون بهمن ماه رو که دستمو داغ کردم که چنین اتفاقی رو نذارم دوباره بیفته، دوباره مرور می کردم...

.

قصور از من بود...

.

اما دیگه مهم نیست...

.

من هنوز روی قسمم هستم...

.

و امروز اتمام حجت کردم...

.

به نام نامی پروردگارم ...

.

جدی نیست حدیثه ... جدی نگیر😉

.

بیخیال دختر😊

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۰۸
+مرا لطف تو می باید...

من میخوام به سبک خودم زندگی کنم...

.

و تنهایی از پس هرکااااری برمیام به لطف خدا...

.

پس تنها زندگی کردن رو بیشتر میپسندم😉

.

#خود_شناسی

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۰۰
+مرا لطف تو می باید...

مطمئنم و شک ندارم...یقین دارم که کسی که قلب کسی یا غرور کسی‌رو میشکونه، تاوانشو پس میده...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۴۹
+مرا لطف تو می باید...

خیلییی وقت پیش ، مثلا سال نود یا نود و یک!  یه وبی رو میخوندم که عاااشق نویسنده ی وب بودم...اسمش ستاره بود...

ماجرای ازدواجش و زندگی اش رو میذاشت...

برام جالب بود چون منم دلم میخواست مثل ستاره باشم...

من از بچگی ام اسم مستعارمو میذاشتم ستاره و میدونم که ستاره اسم مستعار وبلاگیشه...

اسم اون موقع وبلاگش خوشبختی های یک زوج شیعه بود...اما الآن که بچه هم داره اسم وبلاگشو گذاشته یک روح در سه بدن...

اگر سرچش کنم توی گوگل میاد...

بماند که چه آیه ای برای اینکه ویژگی همسر آینده اش رو بدونه وقتی که توی حرم امام رضا علیه السلام اومد و بماند که چقدر احساس میکنم من شبیه ستاره ام...

متاسفانه چند تا چیز از زندگی آینده ام میدونم که نمیتونم به کسی بگمش چون اجازه اش رو ندارم😅

.

نمیدونم واقعا ...

.

دیروز استخاره زدم به قرآن و گفتم: خداجونم...اگه تو از فضل خودت بنده هات رو و خصوصا جوونا رو بی نیاز میکنی(از لحاظ مالی) ، یه آیه ای بیاد که من بفهمم...

قرآن رو که باز کردم ، آیه ی سی و دو سوره نور اومد🙏

.

و من واقعااااا شگفت زده شده بودم!

.

پ.ن: یه ویژگی که دارم و تقریبا از بهمن ماهه که فهمیدم چقدر توی من پر رنگه اینه که وقتی میبینم یکی ناراحته ، اصلا مهم نیست کیه ها، ببینم یکی ناراحته، زندگی برام نمیمونه...و قلبم میشکنه ...و زار زار اشکه که از چشمانم سرازیر میشه...

.

پیشنهاد میکنم حتما وبلاگ یک روح در سه بدن رو مطالعه کنید...

.

عاقلانه باید جلو رفت...

.

یه بیت از شعر تیتراژ مثل هیچکس که برای خدا گفته شده ، چند ماهیه که توی سرمه و تا حالا چند بااار پروفایل تلگرامم بوده(مخاطبش خداست):

همه دنیا بخواد و تو بگی : نه!

نخواد و تو بگی : آره! تمومه😉

.

یاعلی مدد✋ 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۰
+مرا لطف تو می باید...

😢😭

جگرم داره آتیش میگیره...

😭😭😖

.

😭😭

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۰
+مرا لطف تو می باید...

همه ی زندگی آدم به تلاشی که میکنه بستگی داره...

اگه اوضاع بر وفق مراد نیست و اگر کسی دائم این موضوع رو یادآوری میکنه، یعنی اینکه وقتشه از جا بلند شی و یه یاعلی بگی و شروع کنی به تغییر دادن اوضاع...

.

همیشه حس کردم که پدرم آقا امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوة هستن...

.

تمام زندگی دختر ، پدرشه...

و اون پدر ، دخترش رو ساپورت میکنه...

.

نذار هیچی و هیچکس ناراحتت کنه...

.

اینو بدون که قدرت درونی میتونه شجاعت آدم رو نمایان کنه و این شجاعت میتونه اوضاع رو تغییر بده...

.

پس چرا نشستی؟! 

یه یاعلی بگو و دستای خسته ات رو بده به دستان نصرت آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف و بلند شو...

.

😉

بدون که خدا هواتو داره...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۳۶
+مرا لطف تو می باید...

نگران نباش😉

همه چی درست میشه🙏

.

😉

.


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۱۰
+مرا لطف تو می باید...

 خدای خوبم سلام

.

نذار هیچکس ناراحت بشه

.

🙏

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۲
+مرا لطف تو می باید...

نمیدونم چرا انقدررررررر فکرم مشغوله...

حتی خودمم نمیدونم دارم به چی فکر میکنم...

فقط اینو میدونم که برای چهارشنبه ، گزارش کار آزمایشگاه رو تایپ نکردیم و لپ تاپ من داغووووون شده و من یه سیستمی دسترسی ندارم و یکشنبه هفته دیگه امتحان موازنه دارم که شش نمره مستفیم پایان ترمه و مشق این هفته و هفته قبل موازنه رو ننوشتم که تحویل بدم و هیچی درس نخوندم و دوشنبه جبرانی کلاس زبان دارم و از الآن عزای اتو کردن لباسامو گرفتم و ... هزاران هزاران مشکل دیگه...

تازه غم اینکه خواهرم هنوز پروژه اش رو تحویل نداده و خیلییییییی مضطربه و از چند جا تحت فشاره و ناراحته هم به مشغولیاتم اضافه شده...

.

و من فقط میتونم براش دعا و آرزوی موفقیت کنم...

.

واااای خدا سرم داره از این همه حجم فکر منفجر میشه...

امروز سر کلاس زبان اصلا حواسم به هیچی نبود...سر کلاس هم فقط من بودم و فاطیما و تیچر...

انقدر فکرم مشغول بود که سوالی رو که تیچر میپرسید نمیفهمیدم!!!! 

فقط برگشت خندید و گفت:

Hadiseh isn't in this world😅

.راستم میگفت...

یه نفس عمییییق میکشم...

همه چی درست میشه...

.

امیرحسین سفارش داده بود اومدنی از کلاس زبان براش بازی فوتبال پلی استیشن هم بخریم...

از سر تنبلی نخریدم براش...

اومدم خونه ، بچه با ذوق وایساده بود دم در و بالا و پایین میپرید😢😔

.

منم روم نشد توی چشماش نگاه کنم...گفتم ببخشید فردا برات میخرم...ولی دیدم یک آن قلب خودمم شکست...

.

رفتم سراغش دیدم قایم شده و داره یواشکی گریه میکنه😢😔😭😭😭😭

.

دلم تاب نیاورد...سریع چادرمو سر کردم و دویدم و رفتم براش بازی پلی استیشنشو خریدم و وقتی اومدم خونه انقدرررررر خوشحال بود که حد نداشت...

قلبم آروم شد... اومدم چند باااررر بوسم کرد و تشکر کرد😍☺ 

قربونش بشم من...

الآنم داره بازی میکنه...

بچه بنده خدا درساش خیلی سخت شده...

حتی جمعه هم کلاس ریاضی داشتن...هر روز هم تا دو و نیم مدرسه است...هر روز هم امتحان داره😔😢

.

بمیرم براش...

😔😭

.

همه چی خوووبه آره..مگه جز اینه؟!!!!😉

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۹
+مرا لطف تو می باید...

پست قبل صرفا جهت خنده و اوقات فراغت بود...

.

اما جدی اش اینه که ما واقعا چقدر خودمونو میشناسیم؟!

چقدر سعی کردیم که خودمونو بشناسیم؟!

.

آیا اون شناخت نسبی که از خودمون داریم ، شناخت درستیه؟!

.

حالا که به این سوالات جواب دادیم، از کی قراره شروع کنیم که خودمونو بشناسیم؟!

.

شناخت خود، زمانی میسر میشه که ببینیم در موقعیت و شرایط مختلف ، چه واکنشی از خودمون نشون میدیم؟!

.

الحمدلله علی کل حال...

.

پ.ن: لوس نباشیم...لوس بودن، شایسته یک انسان نیست😉

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۵۴
+مرا لطف تو می باید...

پست قبلم قشنگ بود☺

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۲۷
+مرا لطف تو می باید...

در این روزها ، بیش از پیش به اهمیت"مبحث خود شناسی "  پی برده ام و قصد پیاده سازی این مهم را اگر خداوند بخواهد دارم...

.

احساسم از "خود "، یک احساس پیچیده و ناشناخته است و خود را اقیانوسی بیکران با پیچیدگی های خاص خودم می دانم...

.

جرقه ی اینکه به این موضوع پی ببرم که خودم را نمی شناسم ، برای اولین بار زمانی خورد که در کاشان، در فصل زمستان، لبو فروشی را از دور مشاهده کردیم...

.

من: وااای بابا😍 باقالی هم میفروشه... من باقالی میخوااام☺👏

.

و پدر جان با سرعت زیاد به سمت لبو فروش و باقالی فروش رفتند و با دو ظرف که محتوی شان لبو و باقالی بود ، درحالی که برف می بارید وارد ماشین شدند...

.

تا آن شب من با شناختی که از خودم سراغ داشتم، از لبو به شدتتتتتتتتتت متنفر بودم و این موجود حال مرا بهم میزد...

.

تا اینکه من مشغول خوردن باقالی های داغ در سرمای سوزناک زمستان شدم و خواهرم مشغول خوردنِ خوردنیِ مورد علاقه اش...

.

از آنجایی که نحوه ی غذا خوردن خواهر گرامی مان به نحوی است که اگر مشغول به خوردن سوسک هم باشد من هوس می کنم، تاب نیاوردم و باقالی را کنار گذاشته و مشغول خوردن لبو شدم😐

.

با گاز اول ، چشمانم گرد شد و نزدیک بود اشکم سرازیر شود از بس که خوشمزه بود و اولین بار بود که من طعم این موجود به خصوص را می چشیدم...

.

بحث سر خود شناسی بود...

.

من فکر می کردم که خودم را میشناسم اما ماجرای لبو، خلاف این را به من ثابت کرد...

.

حال کوله ام را بر پشتم انداخته و با چوب دستی ام وارد معدن روحیاتم شده ام تا کمی از خودم را کشف کنم...

.

گاهی یک لبو چقدر می تواند موثر باشد...

.

باشد که بیندیشیم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۵۴
+مرا لطف تو می باید...

ترس

😰😭



موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۳۴
+مرا لطف تو می باید...

😊

زودی خوب شم 

اللهم اشف کلّ مریض🙏

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۱۹
+مرا لطف تو می باید...

 از اون موقعی که میرم دانشگاه ، دو سالی میگذره...

توی این دو سال، معمولا با آژانس میرم دانشگاه...

یکی از راننده های آژانس خیلی تیز هستن و رانندگی شون عالیه...

اسمشون خانوم هدیه هست... منم خیلی دوستشون دارم...

انقدر دوستشون دارم و باهم دوست شدیم که خود رزروشن آژانس بانوان ، به صورت پیش فرض همیشه خانوم هدیه  رو برام میفرستن دانشگاه تا برگردم خونه...

.

ایشون فقط یه دوست خوب برام نیستن بلکه یه مشاور بزرگ هم برای من به حساب میان... جای مادرم هستن...

.

یادمه این یکشنبه که داشتم برمیگشتم خونه، برگشت یه حرفی بهم زد که در جانم ریشه دواند...

گفت:

میدونی عزیزم؟! دوست داشتن، از عشق ، برتره...

منم با چشمای گرد شده پرسیدم: برتره؟! چجوری؟!!!

.

گفت:

تو یه لیوان رو بگیر زیر شیر آب...یه دفعه شیر رو با فشار باز کن و بعد هم ببندش...

آیا لیوان پر میشه؟!!

من: معلومه که نه...فقط یه ذره پر میشه...بقیه اش میریزه بیرون بر اثر فشار...

ادامه داد: حالا لیوان رو بذار زیر شیر آب... بذار قطره قطره آب داخلش بریزه...میبینی که لیوان پر پر میشه...حتی سر ریز خواهد شد...

عشق مثل باز کردن یهویی آب میمونه... لیوان پر نمیشه... عشق یه جور هیجانه...

اما دوست داشتن ، کم کم در جانت نفوذ میکنه و تمام درونت رو پر میکنه....

.

چقدر خانوم هدیه خوب این مفهوم رو در ذهن من جا انداختن...

.

راست میگن... منم دوست داشتن رو به عشق ترجیح میدم...

.

خدایا شکرت🙏🌸

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۴۴
+مرا لطف تو می باید...

خسته جانی می خریم...

واقعا چرا این جمله الآن توی ذهنم داره تکرار میشه؟!!

چرا همه چیز انقدر عجیبه؟!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۵
+مرا لطف تو می باید...

عید که رفتیم مشهد ، توی حرم دنبال دارالإجابة میگشتم...

از خادم که پرسیدم کجاست ؟ گفت دیگه چنین جایی وجود نداره و به نام دیگه ای تغییر نام کرده...

و برای آقایونه!!

.

خیلی عجیبه...

انگار اون شب جایی بود برای اجابت من در کنار امام خوبی ها علیه السلام و افضل الصلوة...

.

همون شب که تفال به قرآن در دارالإجابة زدم و در کمااال ناباوری آیه ای اومد که حتی در مخیله من نمیگنجید.‌.

.

امروز یاد اون شب افتادم...

.

من خیلی دنبالش گشتم‌...

هرکیو میدیدم که چنین ویژگی داره زیر ذره بین میگرفتمش که نکنه خودشه؟!

.

به خاطر همین کار سختی زیادی متحمل شدم...

.

اما عادتکم الإحسان و سجیتکم الکرم...

مگه میشه چیزی رو که ائمه علیهم السلام و افضل الصلوة به کسی دادن پس بگیرن؟!!!

.

نمیشه...

.

پ.ن: احساس میکنم پست هام رنگ تعریف و ریا گرفته...ولی اصلا مهم نیست... چون ریا چیه بابا؟!!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۳۴
+مرا لطف تو می باید...

دیشب زود خوابیدم که صبح هم زود بیدار شم...هم برای نماز صبح و هم صبحانه و درس و...

.

صبح ساعت پنج صبح بود که نمیدونم چی شد بیدار شدم... صدای اذان میومد...

منم از تنبلی مفرط گفتم حالا وقت دارم بخونم و گرفتم خوابیدم😅

.

ساعتم یه ربع به شش و شش صبح زنگ زد و من خاموشش کردم😐

.

گفتم الآن بیدار میشم😐

.

خب نهایتا هم نشدم و نماز جانم قضا شد😢

.

خیلی حس بدیه وقتی نماز آدم قضا میشه...

اون حس بعد از فهمیدن اینکه نمازت قضا شده انثدر وحشتناکه که حاضری صبح روز بد با هر خستگی که شده و برای اجتناب از این حس مخرب بلند شی و سریع دو رکعت نماز بخونی و دوباره بخوابی...

هرچند که وقتی وضو میگیری خواب از سرت میپره خصوصا اگه هوا سرد باشه...

.

علی ای حال به فرمول عجیب و غریبی برای قضا نشدن نماز صبح دست پیدا کردم که فوق العاده است اما خب خیلی وقته اجراش نمیکنم چون حوصله ندارم😐

.

تنبلی اشد من الموت😂

.


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۴۹
+مرا لطف تو می باید...

خدایا به خاطر همه چیز همینجوری ییهویی شکرت🙏☺

.

همیشه فکر میکردم اگه یه خدای ظالم بودی چی به سر بنده هات میومد...

چقدر خوبه که هوامونو داری و انقدر مهربونی...

مرسی که هستی☺

‌.

اگه تو رو نداشتم الآن کجا بودم؟! 

.


حقا که شایسته ی بهترین عباداتی...

.

مرسی که برامون بهترین بنده هات رو فرستادی که ما رو به تو برسونن ...همونا که خیلی دوستشون داری...همون چهارده نفر که دردانه های هستی هستند...

.

خداوندا حقا که تو بسیار سخاوتمندی...

.

دوستت دارم...

.

بنده ی گناهکار و روسیاه تو ...حدیثه🌸

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۳۳
+مرا لطف تو می باید...

Hadiseh Miri:

از اونجا که خدا برای انسان دو نوع پیامبر ارسال کرده که یکی از اون دو نوع عقل و منطق انسان که حجت درونی انسان است دلم میخواد به ادله ی من گوش بدید و سپس تصمیم بگیرید:

آقای خامنه ای به جهت ایجاد حفظ وحدن میان شیعه و سنی این حکم رو دادن.

حال آنکه من دلایلی دارم که قابل تامل است:

امام صادق (ع)بعد از هر نماز واجب لعن می کرد چهار مرد ملعون و چهار زن ملعون را

اما مردان عبارتند از:ابابکر؛ عمر؛ عثمان؛ معاویه

و زنان عبارت بودند از:عائشه؛ حفصه؛ هند و ام الحکم خواهر معاویه

الکافی ج3 ص342

امام صادق (ع):

دروغ میگوید کسی که گمان می کند دوستدار ماست اما از دشمنان ما برائت نمی جوید

بحارالانوار ج27ص 57


حال سوال من از شما اینست:

ما در مساجد خود بعد از هر نماز یومیه ی خود چه کسانی را لعن می کنیم؟!

آمریکا-اسرائیل-آل سعود

و دستور لعن رو ائمه علیهم السلام به صورت واضح و علنی به ما فرمودند مگر درحالت تقیه که برای حفظ جان شیعه واجب است.


2.متاسفانه ما فکر میکنیم که دلیل کشته شدن شیعیان لعن علنی شیعیان بر بزرگان اهل سنت است که بزرگان و ائمه ی ما علیهم السلام را کشته اند حال آنکه اگر ما کمی تحقیق کنیم متوجه می شویم که داعش رو اسرائیل بوجود آورده و دلیل اصلی که اسرائیل صهیونیست از ایران و ایرانیان متنفر است همین مرگ بر اسرائیل علنی است که ما در مراسم های خود میگوییم و در روز قدس پرچم آنان و آبلیسک شان را آتش می زنیم و مسخره شان میکنیم...

آنها به کودکان و سربازان صهیونیستی  خود این فیلم هارا نشان می دهند و از کودکی کودکانشان را بر دشمنی و کشتن ما آماده می کنند...

پس ما چه عمر ابوبکر و عثمان و معاویه لعنت الله علیهم را لعن کنیم و چه نکنیم کشته میشویم...

چون مشکل از جای دیگر است...

3.خداوند در قرآن سوره فاطر آیات 19 تا22 که کتاب قانون بشریت است می فرماید :

و ما یستوی الاعمی و البصیر و لا الضلمات و لا النور و لا الضل و لا الحرور و ما یستوی الاحیاء و لا الاموات ان الله یسمع من یشاء و ما انت بمسمع من فی القبور. (فاطر/ 19 - 22)

هرگز نابینا و بینا، تاریکی و روشنی، سایه و گرمای سوزنده خورشید یکسان نیستند، چنانکه زندگان و مردگان یکسان نمی باشند. خدا هر که را بخواهد می شنواند - هدایت می کند - و هرگز تو نمی توانی آنان را که در قبرها هستند هدایت کنی.


پس چگونه ما می خواهیم نور و تاریکی را کنار هم گرد هم آوریم؟!!!!

نور و تاریکی هرگز کنار هم جمع نشوند...

وحدت میان شیعه و سنی هرگز میسر نشود...

اگر وحدت درست بود پس ما که خود را شیعه می نامیم باید مطاع ما یعنی امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوه نیز وحدت میکردند حال آنکه امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوه در خصوص بیست و پنج سال سکوت خود در برابر خلفای ظالم فرمودند:

اما چرا امیرالمومنین (ع) برای گرفتن حق خود قیام نکردند؟

ابن ابی الحدید معتزلی شارح نهج البلاغه در جلد 10 شرح خود همین سوال را طرح می کند ، که آیا علی (ع) در طلب حق خود در خلافت کوتاهی کرد یا نه؟با اینکه او شجاع ترین مردم بود چرا قیام نکرد؟

خود امیرالمومنین (ع) در خطبه های متعددی که در نهج البلاغه آمده بیان کرده اند که نداشتن نیروی کافی دلیل قیام نکردنش بود.

در خطبه سوم صراحت دارد: من دنبال این بودم که با دست خالی برای گرفتن حقم قیام کنم ، یا اینکه در برابر این محیط خفقان زا و تاریکی که بوجود آورده اند صبر کنم . دیدم که صبر کردن از قیام با دست خالی بهتر است .

پس صبر کردم ، در حالیکه استخوان در گلو و خار در چشم داشتم.فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی.

پس هدف حضرت ایجاد وحدت میان شیعه و سنی هرگز نبوده...


و اینکه هم اکنون عده ی زیادی از کسانی که به وحدت میان شیعه و سنی معتقد هستند برای اثبات عقیده ی خود رجوع به آیه ی 94 سوره ی طه آیه ی94 می کنن

قَالَ یَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْیَتِی وَلَا بِرَأْسِی إِنِّی خَشِیتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَیْنَ بَنِی إِسْرَائِیلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِی ﴿۹۴﴾

گفت اى پسر مادرم نه ریش مرا بگیر و نه [موى] سرم را من ترسیدم بگویى میان بنى‏ اسرائیل تفرقه انداختى و سخنم را مراعات نکردى (۹۴)

Hadiseh Miri:

اما امام صادق علیه السلام که ظاهر و باطن آیات قرآن را می دانند در خصوص این آیه می فرمایند:

شخصی نزد امام صادق علیه السلام آمد و پرسید چرا با اینکه حضرت هارون علیه السلام گناهی نداشتند و در گوساله پرستی بنی اسرائیل شریک نبودند حضرت موسی علیه السلام دعوایشان کردند و با ایشان برخورد نمودند؟!

حضرت علیه السلام در جواب فرمودند:

برای آنکه او مفارقت قوم نکرد و ملحق به موسی علیه السلام نشد ولی اگر از آنها جدا شده بود عذاب نازل می شد

مقصود شاید این است که آنها مستحق عذاب بودند و نباید مورد ترحم قرار می گرفتند و حضرت هارون علیه السلام چون مترحم بودند حضرت موسی علیه السلام با ایشان برخورد نمودند...

یعنی طبق این آیه باااااید وصی حضرت موسی علیه السلام از قوم بدکاره مفارقت و جدایی می نمود و نه اینکه با ایشان بماند... البته آنهم به علت ترحم با ایشان ماندند نه به خاططر حفظ وحدت...به خاطر اینکه عذاب بر آنان وارد نشود...

کتاب علل الشرایع /ابن بابویه/جلد 1/صفحه 68


و اینکه خدا در سوره آل عمران آیه ی 103 می فرماید:

و اعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا

همگی به ریسمان الهی چنگ بزنید و پراکنده نشوید.

در تفسیر روایی و شیعی قمی آمده:

مراد از کلمه حبل (ریسمان)در این آیه توحید و ولایت ائمه علیهم السلام است و عیاشی از امام باقر علیه السلام نقل نموده که آل محمد صلی الله علیه و آله وسلم آنها ریسمان محکم الهی هستند که خداوند در قرآن فرموده اعتصام بجویید به آن و حضرت امام کاظم علیه السلام فرموده اند : ماییم آن حبل


پس نتیجه میگیریم که دستور خدا در قرآن به اینکه تفرقه ایجاد نکنیم بین شیعه و سنی نیست!!

بلکه میان شیعه و شیعه است و مراد از حبل در دیگر روایات علی بن ابی طالب علیه السلام است...


اتفاقا کسانی که به وحدت میان شیعه و سنی معتقدند این آیه را نقض میکنند و بر حرف و دستور الهی پا می گذارند...

بلکه مراد از وحدت فقط باید یک چیز باشد و آن علی بن ابی طالب است...

....

علی ای حال بنده معتقدم تا وقتی عده ای هستن که با پول صهیونیست رو آمده اند برای حفظ تقیه و نه برای حفظ وحدت!!! باید کمی از ابراز عقاید خود در جامعه و به صورت علنی بکاهیم...

از حضرت علی علیه السلام چنین روایت شده است:

«وَآمُرُکَ اَنْ تَسْتَعْمِلَ التَّقِیَّةَ فِی دِینِکَ، وَاِیّاکَ ثُمَّ اِیّاکَ اَنْ تَتَعَرَّضَ لِلْهَلاکِ وَاَنْ تَتْرُکَ التَّقِیَّةَ الَّتِی اَمَرْتُکَ بِها فَاِنَّکَ شائِطٌ بِدَمِکَ وَدِماءِ اِخْوانِکَ، مُعَرِّضٌ لِنِعَمِکَ وَلِنِعَمِهِمْ لِلزَّوالِ مُذِلُّهُمْ فِی اَیْدِی اَعْداءِ دِینِ اللّهِ وَقَدْ اَمَرَکَ اللّهُ تَعالی بِاِعْزازِهِمْ؛ 


به تو امر می کنم که تقیّه را در دینت به کار ببری. مبادا، مبادا خود را در معرض هلاک شدن قراردهی، و مبادا تقیه ای که به تو دستور می دهم، ترک کنی. در این صورت، خون خود و برادرانت را در مسیر ریخته شدن و نعمتهای خود و برادرانت را در معرض نابودی قرار داده ای و آنان را در دست دشمنان دین خدا، خوار و ذلیل کرده ای؛ در حالی که خداوند، عزیز داشتن آنها را به تو امر کرده است.»


به عنوان نتیجه میگوییم:

چیزی به نام وحدت میان شیعه و سنی وجود نداشته و ندارد

وحدت فقط مختص میان شیعه و شیعه است 

کسانی که معتقد به وحدت میان شیعه و سنی هستند ، وحدت میان شیعه و شیعه را که حکم خداوند است ، نقض می کنند

تقیه در دین الزامی است

تقیه را با وحدت اشتباه نگیریم


ببخشید اگر طولانی شد...ان شاالله موثر واقع افتد

التماس دعا


.

پ.ن: نویسنده این مقاله خودمم و هر نقدی هست به خودم وارد بشه...من با سند حرف زدم...

حق ندارن به امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوة تهمت بزنن که به خاطر حفظ وحدت سکوت کردن...

علی مع الحق والحق مع علی یاعلی مدد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۲۲
+مرا لطف تو می باید...

سلااااام😍

.

این روزا خیلی این نوا رو گوش میدم...

برای نیمه شعبانه ولی من عااااشقشم و الآنم که نزدیک نیمه شعبانیم...الحمدلله

.

پیشنهاد میکنم به این نوا گوش بسپارید

نوای مسیحا با اجرای مهدی فانی و آقای نجابت

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۱۷
+مرا لطف تو می باید...

نرسد اگر به على کسى، به کجا رود؟ به کجا رسد؟

به خدا قسم که اگر کسى، به على رسد، به خدا رسد

.

.

خیلیا بهم گفتن و از خیلیاااااا شنیدم که میگن وقتی میرن حرم آقا امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوة انقدر حرم ایشون هیبت داره که از هیبت گریه شون میگیره و اقرار به خیلی چیزا میکنن...

اما من هیچ وقت چنین حسی نداشتم الحمدلله...رابطه ی من با آقا امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوة کاملا یه رابطه ی پدر و دختریه... من هر وقت که پامو میذارم توی حرم امن آقا امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوة همواره تصویر یتیم نوازی ایشون در نظرم جلوه میکنه و رحمة ایشون بیشتر از هیبت اسدالله غالبی ایشون بع چشمم میاد الحمدلله...

و همین امر موجب شده که من با آقاامیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوة بیشتر از سایر ائمه معصومین علیهم السلام راحت باشم...الحمدلله

.

علی حبّه جنّه قسیم النار والجنه...وصی المصطفی حقا...امام الإنس و الجنه...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۰۸:۲۶
+مرا لطف تو می باید...

عشق خوب و قشنگه...اون احساس دلهره رو نمیشه خرید... اما از بهمن ماه به اینور دارم فکر میکنم که من آدمی نیستم که بتونم زندگیمو با کسی شریک بشم...

نه اینکه نتونم ها... نمیخوام که اینکارو بکنم... چون دلم میخواد الآن تنها باشم...

چون الآن رفیق من خودمم و خدای من و بهترین و مهربان ترین پدر دنیا آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف...

این تنهایی رو سخت خیلی سخت بدست آوردم... حالا یکی بیاد و این تنهایی رو بگیره؟! 

راستشو بگم؟ 

احساس میکنم دلم مرده... 

یک مسیحا نفس میخوام که بر این دل مرده بدمه...تا دوباره زنده بشه...تا دوباره جدید بشه...بشه حدیثه...

اما مهم نیست...چون من هنوزم قوی ام...

یاعلی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۵۵
+مرا لطف تو می باید...

باورنکن تنهاییت را ، من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو ، از تو به تو نزدیکتر من

باورنکن تنهاییت را ، ما یک دل و یک درد داریم

ما در عبور از کوچه ی عشق ، بر دوشه هم سر میگزاریم

دل تابه تنهایی ندارد ، باورنکن تنهاییت را

هرجایه این دنیا که باشی ، من با توام تنهایه تنها

هرجای این دنیا که باشی ، من با توام تنهایه تنها

من با توام هرجا که هستی ، حتی اگر با هم نباشیم

(حتی اگر یک لحظه یک روز ، با هم در این عالم نباشیم) (۲)

این خانه را بگذارو بگذر ، با من بیا تا کعبه ی دل

باورنکن تنهاییت را ، من با توام منزل به منزل

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۰۹
+مرا لطف تو می باید...

تا حالا از هرکی ضربه شدید روحی خوردم مردادی بوده...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۱۴:۵۸
+مرا لطف تو می باید...

امروز تصمیمم قطعی شد...


یعنی قطعی بودا اما قطعی تر شد...

امروز تصمیم گرفتم که هیچ وقت ازدواج نکنم و هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت به هیچ مردی اعتماد نکنم...


امروز دوست عزیز رو توی دانشگاه دیدم...


نشست و برام کلی ماجراهای هیجان انگیز تعریف کرد...


از اینکه فلان استاد چقدر با بچه ها رله است و...


امروز راجع به دو نفر حرف زد که اسم هر دو یک چیز بود...


و من هر دو رو میشناختم بر خلاف بچه های دیگه ی دانشگاه...البته یکی شون دانشجوی دانشگاه هست و یکی دیگه استادمون...


وقتی حرف میزد ، انگار کسی قلبمو مچاله می کرد...

انقدر ناراحت شدم و انقدر احساس بدی داشتم که هیچی نمی گفتم...فقط دلم میخواست به خونه برگردم...



میدونید؟!

من از وقتی خودم رو شناختم ، از مردها متنفر بودم...

از مردها بجز پدرم و برادرم...


همیشه هم دوستان و اطرافیانم سعی میکردن نظرم رو برگردونن اما من هیچ وقت نظرم برنگشت بجز یه دوره ای که اون دوره دیگه تموم شده...


اما مردها ، موجوداتی هستند که من هیچ وقت ریسک اعتماد کردن بهشون رو نمیکنم...



یادمه بازی The Sims3 رو که بازی میکردم هم توی اون جامعه ای بدون مردها میساختم...


فقط از خدا میخوام که همینجوری که منو تا الآن ساپورت کرده و امروز دست خیلیارو برای من رو کرد ، نذاره به دام هیچ انسان نمایی بیفتم...


کمکم کنه تا به اهدافم برسم...



و یه چیز دیگه:


اگه من یه دختر سر زبون دارِ بی حیایِ با همه رله و اکی بودم ، تا الآن هیچ وقت تنها نبودم...


قابلیتشو دارم...اما خاک تو سر این جامعه که برای تنها نبودن خیلیا از این راهِ چیپ استفاده میکنن...


از همه تون متنفرم مردها!!!


متنفر!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۴۸
+مرا لطف تو می باید...

خودم رو دوست دارم چون تنها کسی که برای اون مهم هستم و همه جوره دوستم داره و ساپورتم میکنه ، خودمم :)

توی زندگی من ، همیشه آدما خیلی مهم بودن...

اما بعد از یه مدت دیدم که وای! اون قدری که آدما برای من مهم هستن ، من برای آدما مهم نیستم...

پس تصمیم گرفتم که حق خودم رو به خودم برگردونم و انقدر ظالمانه خودم رو نقد نکنم و روی توجهم به خودم باشه...


.

امروز خیلی گرفته بودم...


از صبح زود یه بغض و حتی یه خستگی مفرط توی وجود حس می کردم...


تا اینکه بعد از اینکه از دانشگاه مدرس زدم بیرون ، مثل ابر بهاری باریدم و دیدم من کجای دنیام؟!


قول میدم که دیگه آدما اونقدری برام مهم نباشن که خودم رو از یاد ببرم...


چقدر سخته که شرایط روحی ات خراب باشه...


اما من ، حدیثه ام...


میتونم وضعیت جدیدی ایجاد کنم...


من میتوووووووونم...


یه نفس عمیق میکشم و دوباره شروع میکنم...


بسم الله...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۵۶
+مرا لطف تو می باید...

امروز کمی سخت شد...

احساسم جوری شده که نمی تونم تشخیص بدم الآن چه حسی دارم...

گاهی عشق و گاهی نفرت و گاهی بی خیالی و گاهی سرزنش...

خیلی سخت شده...


.

امروز بعد از کلاس دوم ، احساس خوبی نداشتم...


گرفته و غمگین بودم...این چند وقته احساس ضعف می کردم...حتی خیلی گریه کردم...

.

بعد از کلاس سوم ، دل رو زدم به دریا  هندزفری رو گذاشتم توی گوشم و مسیر ته به سر دانشگاه رو پیاده طی کردم که حدود 45 دقیقه طول کشید تازه با تند راه رفتن من...

.

آهنگ "وفا" رو گوش می دادم...

خیلی فکر کردم...


به ناکامی ها...


یاد این شعر افتادم :

"مرد برای هضم دلتنگی هاش ، گریه نمی کنه ! قدم می زنه"


راه رفتم و فکر کردم...


در نهایت وقتی رسیدم پایین ، پاهام تاول زده بود و خیلی می سوخت :(

هنوزم می سوزه...

دیگه راه رفتن برام سخت شده بود...


راستی! چرا من انقدر ضعیف شدم؟!


آیا این قدرت رو دارم که این ضعف رو برطرف کنم؟!

توکل به خدا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۱
+مرا لطف تو می باید...

گاهی حقیقت را میدانی...

گاهی ، میدانی که  راه را اشتباه می روی...

اما ! این راه ، سخت تو را درگیر می کند...

چطور یک انسان می تواند برای بار دوم ، حماقتی را مرتکب شود و نام خویش را انسان بگذارد؟!

هرگاه ، دنیایت را کوچک کنی ، هیچکس نمی تواند دنیایت را بزرگ کند...


مقابله با چالش زندگی همان قدر که سخت است ، لذت بخش هم می باشد و این نشانه ی یک قدرت درونی است...


پس ضعیف نباش و قدرتت را به زندگی نشان بده...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۱
+مرا لطف تو می باید...

زندگی خیلی پیچیده است و هر لحظه داره پیچیده تر میشه...

با چالش ها...

با تمام مشکلات و پستی و بلندی ها...


هرکسی در زندگی و در هر مراحلی از زندگی ، احساسات متفاوتی داره...


اما هنوز درک احساس "دلشوره" برای من غیر ممکنه...

.

سالها بود که بی دلیل دچار حس"دلشوره" می شدم...

شاید بیشتر از هر انسان دیگری...

حتی وقتی چیزی برای "دلشوره داشتن" وجود نداشت...


اما اکنون که شخصی را ملاقات کرده یا با او حرف می زنم یا حتی به او فکر میکنم ، ناخودآگاه دچار حس "دلشوره" می شوم...

آنهم از نوع بسیار وحشتناکش...


کاش دلیلش را بفهمم قبل از آنکه دیر شود...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۰
+مرا لطف تو می باید...

چه حال غریبانه ای دارم...


راستش را بخواهی ، تنها بیتی که حال این روز هایم را توصیف می کند این است :


نمی دانم چه می خواهم بگویم...

غمی در استخوانم می گدازد...

خیال ناشناسی ، آشنا رنگ

گهی می سوزدم ، گه می نوازد...


هر روز به تو فکر می کنم...

هر روز آینده را ترسیم می کنم...

آینده ای که حق تضمین کننده ی آن است...


می دانم که نمی دانی...

خودم هم نمی دانستم...


چند روز دیگر ، یک سال تمام می شود...

و من لحظه شماری کردم این یک سال را...

من در این یکسال فقط با یک خاطره زیستم...


آرزو می کنم به سال گذشته برگردم...


به همان لحظه که دویدم...

به همان لحظه که از فرط شوق ، قرآن را کنار قفسه ی کنار ضریح سیدالشهدا علیه السلام جا گذاشتم و دویدم...


و نمی دانستم چه کنم...


اما رسیدم...


من ! این رسیدن را دوست دارم...


من! یک عدد حدیثه ام...!!

الحمدلله که حدیثه ، نام همسر امام هادی علیه السلام و افضل الصلوة است...

خوشحالم 

:)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۹
+مرا لطف تو می باید...