یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

در موقع استیلای آزاد خان افغان بر شیراز روزی یکی از غلامان وی موسوم به فتح علی سلطان با لباس سبز و قبائی زربفت در برکرده تفرّج کنان به زیارت بارگاه حافظ رفت.دیوان خواجه را برداشت از آن فالی گرفت این بیت آمد:

سرمست با قبای زرافشان چو بگذری

                       یک بوسه نذر حافظ پشمینه پوش کن

فتح علی سلطان بخنده افتاد و از سر استهزاء و سخریه گفت:

پیرمرد یک بوسه کم است من دو بوسه می دهم.

ولی به گفته ی خود عمل نکرد و از آنجا رفت.هفته ی دیگر باز فتح علی سلطان برای زیارت مزار خواجه و تفریح به حافظیه رفت دیوان حافظ را برگرفت تفالی زد این شعر که تناسب تمام به حالت او داشت مشاهده کرد:

گفته بودی که شوی مست دو بوسم بدهی

                           وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

فتح علی سلطان باز از روی سخریه فریاد زد دو بوسه چیست سه بوسه هم بیا و بگیر لیکن باز به وعده وفا ننمود.

چندی بعد برای سومین دفعه چون بدیدن حافظیه آمد و دیوان حافظ را بگشود،نوشته بود:

سه بوسه کز دو لبت کرده ای حوالت من

                    اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

فتح علی سلطان دیگر طاقت نیاورد قبر خواجه را در بر گرفت و بوسه ای ند نثار مزار لسان الغیب کرد.[1]

 



[1]  اقوال الأئمه ،ج 7، ص 256//کشکول بهتاش ص 294

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۲ ، ۱۱:۱۲
+مرا لطف تو می باید...

" بسم ربِّ الإمام المنصور"

باهم به کوه رفته بودند.خودش بود و دوستش آرمیتا!

در حین کوهنوردی،ارمیتا رو به او کرد و گفت:

-سختت نیست؟

+سخت؟برای چی؟چرا؟

-با چادری میگم...خیلی سخته...آخه آدم عاقل!با چادر که نمیان کوه نوردی!

لبخندی میزند و نگاه معنا داری به ارمیتا می اندازد!و پاسخی نمیدهد جز سکوت معنا دار!

-چرا جواب نمیدی؟خب راست میگم دیگه...یه چادر سیاه انداختی رو سرت که باهاش نه میتونی سوار دوچرخه شی نه بری پیست کارتینگ و نه سوار اسب بشی و...تازه اینهمه ادم هم مسخره ات میکنن...اون سری اومدی عکس بگیری با فامیلت،اون خانومه به دوستش گفت بیا بریم اونور عکس بگیریم پیش کلاغ سیاها عکس نگیریم...

+بی شخصیت بود!دلیل نمیشه به دلیل بی شخصیتی اون من اعتقادمو بذارم کنار!

-اعتقاد؟آخه مگه یه چادر چی داره که میگی اعتقاد؟یه پارچه است دیگه...مثل بقیه ی پارچه ها...

+یه پارچه؟!

-آره...مگه غیر اینه؟تو با مانتو هم میتونی حجابتو حفظ کنی...دلیل به اینهمه ریاضت نیست...

+ریاضت؟این عشقه...عشق...نمیدونم میتونی متوجه شی یا نه...اما برای من این چادر مشکی،یه تیکه پارچه نیست...چیزیه که باهاش یاد چیزایی از گذشته می افتم...این ، میراث منه...میراثی که از مادرم بهم رسیده...

انقدر ارزش داره که هیــــــــــــچ وقتی هیچ وقتِ هیچ وقت نذارمش کنار...حتی اگر شده مردم افاضات اضافی کنن...

-چرت میگی!

+ینی چی؟!

-ینی اینکه بی خودی داری خودتو واسه یه تیکه پارچه تلف میکنی...این یه تیکه پارچه نیمتونه کاری کنه...

+مثلا چیکار؟

-مثلا اینکه ...اهان!مثلا اینکه اگر رفتی جهنم،با اینکه اینهمه چادر سر کردی،ولی بازم این چادر نجاتت نمیده...

و لبخند رضایت بخشی می زند

در همین لحظه پایش به سنگی گیر کرده  و درحال سقوط از دره بود که با دستش چادر او را گرفت!

فریاد میزد:کمـــــــــــــک!

در هوا معلق مانده بود...دستش به چادر بود...

دستش را دراز کرد و دست ارمیتا را گرفت و او را بالا کشید...

آرمیتا خود را روی خاک ها انداخت و گریه میکرد...

آرام به او نزدیک شد و گفت:شاید این چادر نتونه کاری کنه،اما آدمو از بعضی از دره های هولناک سقوط نجات میده...باور کن!

آرمیتا هم چنان گریه میکرد و زیر لب میگفت:یا زهرا...!

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۲ ، ۲۳:۵۹
+مرا لطف تو می باید...

"بسم ربِّ الإمام المنصور"

از موثّقین حکایت شده که زمانی مقدّسین بسیاری در نجف اشرف جمع شدند و گفتند:چه زمانی خواهد بود که مردمان بهتر از ما باشند پس اگر این حدیث راست بود که اگر سیصد و سیزده تن از مومنین به هم رسند،صاحب الزّمان علیه السلام و افضل الصلوة ظهور می کند،می بایست در این زمان ظهور کند زیرا در نجف اشرف زیاده از سیصد و سیزده تن هستند.پس از تفکّر بسیار بنا را بر این گذاشتند که از میان این همه مومنین یک نفر را که از همه زاهد تر و مسلّم در نزد جمیع انها باشد انتخاب نموده بیرون بفرستند.پس همه ی مومنین جمع شدند و یک نفر را که از همه افضل تر بود انتخاب نمودند و او را روانه وادیّ السلام در نجف اشرف کردند تا استکشاف این سرّ بنماید.

آن شخص بیرون رفت و بعد از مدّتی به سوی رفقای خود برگشت گفت:اندکی که از نجف بیرون شدم سواد شهری به نظرم امد.پیش رفتم تا داخل آن شهر شدم.از کسی سوال کردم که این شهر چه نام دارد؟

گفت:این شهر صاحب الزّمان است.خانه ی ان حضرت را از او سوال کردم و با شعف تمام خود را به در خانه ی آن حضرت رسانیده ، و دقُّ الباب نمودم.کسی از ملازمان حضرتش بیرون امد .گفتم:میخواهم خدمت ان حضرت شرفیاب شوم.پس آن مرد رفت و پس از اندکی برگشت و گفت:امام فرمودند که دختر باکره ی فلان شخص را که نامش فوق تمام بزرگان این شهر است به عقد تو دراورده ام؛پس تو امشب برو در خانه ی ان شخص توقبف نما و فردا به نزد ما بیا.من خانه ی ان شخص را پیدا نموده،به منزل او رفتم و پیغام ان حضرت را به او رسانیدم.او قبول نموده بنای زفاف را برای من گذاشتند و چون شب عروسی شد ، عروس را به حجله گاه درآوردند ولی همین که خواستم به او دستی برسانم،ناگاه اواز جنگ و حرب به گوشم رسید.پرسیدم:چه خبر است؟

گفتند :حضرت صاحب الزّمان خروج می کند.پس من با خود گفتم ایشان بروند من نیز به دنیال ایشان خواهم رفت. در همین فکر و خیال بودم که قاصد ان حضرت رسید که بسم الله ما خروج کردیم با ما بیا تا به جهاد اعدا برویم.

من گفتم:عرض مرا به آن حضرت برسانید و بگویید که ایشان تشریف ببرند من نیز از عقب ایشان خواهم آمد.قاصد رفت و به زودی برگشت و گفت:حضرت می فرمایند فوراً باید بیاید.من گفتم:اگر چنین فرمود من الحان نخواهم آمد.

چون این حرف را زدم ، ناگاه خود را در همان صحرای نجف اشرف دیدم که نه شبی بود و نه شهری و نه عروسی و نه اطاقی و پس دانستم که عالم کشف بوده نه شهود و فهمیدم که مارا قوّه اطاعت آن حضرت نیست.[1]

ــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:این داستان منو یاد مضامین کلی کتاب "کمی دیرتر" سید مهدی شجاعی انداخت...

و البته باید گفت که "ما را قوه اطاعت از آن حضرت نیست" جمله ی اون آقا بوده تا جوری عذر خودش رو موجه کنه...!

منظور اینه که ما قوه رو داریم،باید به دل بخوایم و به زبان بگیم و با دست انجام بدیم...

نذاریم چیزی جلوی دست و پای ما رو بگیره...چون ایشون امام معصوم هستن و باید از ایشون اطاعت کنیم...نیاید بگید الان تو داری این حرفو میزنی خودت میتونی یا نه!

باید تمرین بشه...بــــــــــــــاید...باید خودمونو آماده بکنیم تا مواهب زودگذر دنیا جلو دست و پامونو نگیره...ادعا نمیکنم و میگم باید اینجوری باشه...

خدا میدونه که چی میخوام بگم...این عمل فقط با تلاش قابل اجراست...

من هم در زمره شما و حتی پایین تر...همه باید تلاش کنیم...نه اینکه بشینیم و بگیم:ما قوه اطاعت نداریم!

خدا کاری رو که در حد توان بنده شه ازش میخواد...نه بیشتر و نه کمتر...یه خورده به خودمون بیایم...

والسلام

علی مع الحق و الحق مع علی...یا علی!



[1]  قرینة الجواهر ص 564/کشکول بهتاش ص 208

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۲ ، ۱۳:۴۰
+مرا لطف تو می باید...

"بسم ربِّ الإمام المنصور"

علّامه امینی رحمة الله علیه برای تصنیف کتاب الغدیر به کتابی نیاز داشت هرچه گشت پیدا نکرد متوسّل به حضرت امیر علیه السلام و افضل الصلوة شد.روزی در حرم به حالت توسّل حضور داشت که دید عربی آمد و رو کرد به ضریح حضرت و جسارت آمیز اظهار کرد:اگر مردی کار مرا انجام بده.

رفت و هفته ی دیگر که باز علّامه در حرم بود آمد و رو کرد به ضریح حضرت و گفت :بله مردی،کار ما انجام شد.

علامه امینی خیلی ناراحت می شود و خطاب به ضریح حضرت می گوید:

" ما در خدمت شما هستیم،چند وقت است مراجعه می کنیم اعتنایی نمی شود."

شب در عالم رویا حضرت را زیارت می کند.آقا می فرماید:

" آخر آنها بدوی و بیابانی هستند،زیاد نباید معطّل کنیم،باید با آنها مطابق طفولیتشان عمل کرد ولی شماها که آشنایی با ما دارید معطّل هم بشوید از ولایت و ارادت شما کاسته نمی شود."

روز دیگر پیرزن همسایه می آید خدمت علامه و بسته ای را که اوراقی از یک کتاب در آن است می دهد و می گوید:خانه تکانی می کردیم دیدیم این کتاب به درد ما نمی خورد شاید به درد شما بخورد.

وقتی علّامه نگاه می کند می بیند همان کتابی است که مدّت ها دنبال آن می گشته است.[1]



[1]  سیری در آفاق ص 245/کشکول بهتاش ص 246

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۰۵:۳۵
+مرا لطف تو می باید...

# مردی مادر پیری داشت.روزی او را در زنبیلی گذاشته،به دوش گرفت و نزد پیغمبر زمان خود آورد و گفت:مادر من گرفتار بی خوابی است و تا صبح خواب ندارد،حکمتی فرما که بی خوابی او علاج شود.

آن پیغمبر فرمود:برو وی را شوهر بده،حالش خوب می شود.گفت:ای پیغمبر،او خیلی پیر است.پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و محکم بر سر پسر خود کوبید و گفت:تو بهتر می دانی یا پیغمبر خدا؟؟



#از پیرزنی پرسیدند:میخواهی برای تو یک شوهر پیدا کنیم و یا به تو یک ده آباد و سرسبز بدهیم؟پیرزن با کج خلقی گفت:

من حوصله سر و کله زدن با دهاتی ها را ندارم!

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۲ ، ۲۰:۲۳
+مرا لطف تو می باید...

"بسم ربِّ الإمامِ المنصور"

اپیزود اول

-الله اکبر

بسم الله الرحمن الرحیم...............................اهدنا الصراط المستقیم صراط الذین انعمت علیهم

نمازش را که خواند،گوشی اش را چک کرد.یک اس ام اس آمده بود.

متن اس ام اس:سلام داداش علی.اون خانواده که بهت گفتم خیلی فقیرن،الآن متوجه شدم که پسرِ خانواده به خاطر بیماری قلبی توی بیمارستان بستری شده اما پول ندارن و با ضمانت فعلا بستریه.تو اون پولی رو که گفتی می تونی امشب تا قبل از ساعت 9 براشون کارت به کارت کنی؟؟

پاسخ داد:سلام حسین جان.بله الآن میرم کارت به کارت کنم.فقط یه بار دیگه شماره کارت رو برام اس بکن.

*****

اپیزود دوم

رفته بود تا از عابر بانک پول بگیرد.شب بود.خواهرش ماشین را پارک کرد تا او پیاده شود و سریع برود و پول بگیرد. بانک مورد نظر دو عابر بانک داشت. یکی از آن دو خراب بود.

جلوی آن یکی هم 3-4 مرد در صف ایستاده بودند تا از آن پول بستانند.

حیا کرد و عقب تر ایستاد.نه خجول بود و نه حتی می ترسید...فقط حیا درش موج میزد...چادرش را محکم گرفته بود...

کنار ایستاد تا خلوت شود و پول را بگیرد اما هربار نوبت خود را به مرد تازه ای که از راه میرسید میداد...

پسر جوانی آمد...

-خانم پس چرا شما پول نمیگیرید...مگه تو صف نیستید؟[1]

-چرا اما منتظرم تا بقیه پول بگیرن و عابر بانک کمی خلوت بشه...بعد حتما پول میگیرم.

پسر جوان نگاهی به صف مرد ها انداخت و پیش خود فکری کرد.

-کارت تونو بدید به من .من براتون پول میگیرم.

دختر در دادن کارت،کمی تردید کرد ...اما با نگاهی به خواهرش که در ماشین معطل بود ،کارت را با اطمینان به پسر جوان داد.

*******

پول را که تحویل گرفت،تشکر کرد.

-انشاالله پدرم برای شما خیر و نیکی امضا کنن...محافظتِ از ناموسِ پدر،ایشونو بسیار بسیار خرسند میکنه...

و با حیایِ بسیاری،شروع به گام برداشتن کرده و به سمت ماشین می رود...[2]

پسرِ جوان رو به آسمان کرده و می گوید:

خدایا!من فقیرِ هر خیری که برام بفرستی،هستم...[3]

قطعا تو خیر رسانی... و تو ای خدای کریم و رحیمِ من! امام زمان من رو،پدر همه ی ما رو از من راضی بگردان...[4]

و شماره کارت رو از توی Inbox گوشی اش پیدا کرد و مبلغ 3 میلیون تومان را به حساب خانواده نیازمند واریز کرد.



[1] قَالَ مَا خَطْبُکُمَا؟؟

[2] فَجَاءتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِی عَلَى اسْتِحْیَاء

[3] رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ 

[4] برداشت آزاد ازسوره قصص آیات 22 تا 25

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۲ ، ۱۸:۰۸
+مرا لطف تو می باید...