یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃
مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دلنوشته» ثبت شده است

چهارشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۲، ۰۱:۱۴ ب.ظ

رمضانِ انتظار


بسم ربِّ الإمام المنصور

چه قدر سخت است...

با تو بودن و بی تو بودن...

پدرم!

نگاه کن بر چشمهای یتیم مان...

بر این تن رنجور که بسیار مصیبت ها دیده...

پدرم!

اعتلاء لوای دین شما،از تمام دجال ها زهره ترکانده...میترسند از قدرت حیدری تان...

نوشدارو پس از مرگ سهراب...هر روز میخوانم:اللهم ان حال بینی و بینه الموت...به اینجا که می رسم،زبانم را گاز میگریم...

تا شما راهی باقی نمانده...به اندازه ی یک قدمِ من است و بس!باقی اش به طُرفة العینی نزد مایید شما...

ظهر است و اذان میگویند...با خود میگویم،پدر که ظهور کنند،نماز ظهر را به امامت ایشان میخوانیم...تا کی فرادی؟؟پس جماعت با تو چه؟؟جماعتِ بی تو همان فرادی است...

اللهم اجعل محیای محیا محمّد و آل محمّد مماتی و ممات محمّد و آل محمّد را میگویم...راه محمّد و آل محمّد،موت و زندگی محمّد و آل محمّد،شمایید ای نورالله...

ای وجه الله...ای پدر ما...ای شما که ما از اضافی گلِ شما خلق شده ایم...

رمضان آمد...منتظر بیست و سوم هستم...آقای من!23 راهکار گذاشته ام هر روز یک راهکار برای رسیدن به شما...برای قدم برداشتن به سوی شما...

آقای من...می آیی چون قطعا آمدنی هستی...

انّهم یرونه بعیدا و نریه قریبا

اللهم!

وارحم استکانتنا بعده...اللهم اکشف هذه الغمة عن هذه الامة بحضوره...وعجل لنا ظهوره...

این بار حکایت واژگونه است شیخ...

اینبار،انتظار از ولی امر ما،صاحب الزمان است...

قدم برداری،به ناگاهی ظهور رخ داده...منشین و هی نگو بیاید خدایا بیاید...

بیاورش...

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن1: رمضان مبارک...ماه ظهور مبارک...

پ.ن2:برای سلامتی امام زمان یک صلوات عنایت کنید

پ.ن:هر وقت بچه بودم و دلم هوای شما  رو میکرد،با شنیدن آهنگی که مخصوص شما میدونستمش با اینکه  هیچ وقت فیلمشو کامل ندیدم،گریه میکردم...به یک هفته نمیکشید که اذن دخول میدادید...الان باز همون کار رو میکنم...همون آهنگ رو میشنوم...پس چی شده؟؟با من قهر کردید؟؟امکان نداره...

 

 

 

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۲ ، ۱۳:۱۴
+مرا لطف تو می باید...
چهارشنبه, ۸ خرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۱۷ ق.ظ

اُتوپیا...

بسم ربِّ الامام المنصور

ای که بی تو اُتوپیا(1)یِ من نه رنگی دارد و نه بویی...
رنگی نیست...خاکستری محض است!!
مگر می شود آرمان شهر چُنین باشد؟؟!!
مدینه فاضله ی من یک کاراکتر بیشتر ندارد و آن تویی...
حال بدون حضور تو،چگونه معنا یابد اُتوپیایِ من؟؟!!
در پی آن،وقتی که خورشید طلوع کند،زوالی نیست...
غروبی از پی آن نیست...
آنجا و آن موقع فقط و فقط روشن است و بس...
نورانی است از نور تو...
الهی!یا ربَّ نّور العظیم!!
بحقِّ نّور العظیم،روشن کن چراغ آرمان شهرمان را...
به برکت ظهور نور العظیم...
الهی آمین یا ربّ العالمین...
_______________
1.آرمان شهر،مدینه فاضله،شهر آرزوها

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۲ ، ۰۶:۱۷
+مرا لطف تو می باید...
سه شنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۲، ۰۴:۲۸ ب.ظ

معرفتِ با احساس!!

بسم ربِّ الامام المنصور

برای من خواندن اینکه شن ساحل ها نرم است کافی نیست:میخواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند .معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد،برای من بیهوده است...

آندره ژید

معرفت تو،با احساس کردن محبّتت قابل لمس است...

معرفتی که قبل از آن احساسی نباشد،برای من بیهوده است ای پدر...

حدیثِ:

"هر کس بمیرد و معرفتِ امام زمانِ خود را نداشته باشد به مرگ جاهلیت مرده است."

را شنیده ام...

چگونه توان تو را بدون احساس کردنت شناخت؟؟!!

از نظر من،چُنین چیزی میسر نیست!!!

حقا که حرف "آندره ژید" بسیار بر مذاق ما خوش آمد...

معرفت،بی احساس مفهومی ندارد...

و این همان معرفت اصلی است جدای از دانستن بیوگرافی!!!

معرفت،یعنی آگاه شدن دل به فرد...

همان معرفت است که مَوِدَّت را آشکار سازد و ما را به اطاعت محض واگذارد...!!!

اللهمّ اعرفنا حجّتک صاحب العصر والزّمان

اللهم عجّل لولیّک الفرج...الهی آمین یا رئوف و یا رحیم...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۲ ، ۱۶:۲۸
+مرا لطف تو می باید...
دوشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۲، ۰۵:۱۴ ب.ظ

من و آهنگ چاوُشی و تفکر برای امام..

بسم ربِّ الامام المنصور

حالم عجیب است...

آلبوم جدید چاوشی را داخل دستگاهِ پخش کننده موزیکِ ماشین قرار می دهم...

تراک 4 را انتخاب کرده و صدا را زیادتر میکنم...

نگار تازه خیز من

کجایی آی کجایی؟

به چشمام سرمه ریز من

کجایی آی کجایی؟

 

به اینجای موسیقی که میرسد،ناگهان یاد چیزی می افتم...

صبح قبل از رفتن به سرِ کار پس از ادای نماز صبح ،دعای عهد را زمزمه می کردم:

اللهم ارنی الطلعة الرّشیده

والغرّة الحمیده

واکحُل ناظِری بنظرة منّی الیه[1]

و عجّل فرجه

و...

همان واکحُل ناظری را که خواندم،چه برایم خوشایند بود...

یادم می آید که جایی خواندم در روایتی که:

سرمه باعث افزایش نور چشم می شود...

اگر قرار بر این است که نوری بر دیدگان ما باشد،چه بسا بهترین نور همان نور وصال یار باشد...

نورِ وصالِ نور باشد...

الله اکبر از عظمت و شفقت و مهربانی امام عصر...

عجبا از مقتدر ،در عین حال مظلوم بودن امام عصر...

خدایا!

در این زمانه ی نیرنگ و ریا و تزویر،اگر تو به فریادمان نرسی،کسی نتواند رسد...

اگر تو برایمان نخواهی که جزو ناصران حقیقی حضرت باشیم،قطعا از خاسرین همان عصر خواهیم شد...[2]

پروردگارا!

به قطع زمانی که پسرِنوح درحال غرق شدن در دریای عذاب تو بود،نوحِ نبی ندا بر آورد که:

خدایا او پسر من است...

و تو فرمودی:

ای نوح او حقیقتاً از کسان تو نیست...او عملی ناصالح است...

یا ربّی و مولای...

اگر تو برایم هدایت و اطاعت نخواهی،چه کسی خواهد؟

اگر تو برایم سعادت و رستگاری نخواهی،چه کسی خواهد؟؟

پروردگارا!

ما را از اعمال ناصالح قرار مده..

خداوندا!

ما را از انجام دهندگان به عمل صالح خودت بگُمار...

ای سرپرست من!

به تحقیق که زمانه،پایانِ زمانه است...

پیروز شدن در میدانِ نبردِ حق علیه باطل،در این عصر،جز بر پایه ی حمایت و اطاعت از امام عصر نیست...

و اطاعت و حمایت میسِر نشود جز بر پایه ی معرفت...

خداوندا!

تو خود کمک مان کن تا از یاوران حضرتش باشیم و بر خود بجنبیم برای نصرت امام عصر و سپس سرمه ی دیدارش را بر چشمان ما بکش...

پروردگارا حجّتت را بر ما بشناسان که اگر نشناسانی،قطعا از دین خود گمراه خواهیم شد...

الهی آمین یا ربّ العالمین

یا رئوف و یا رحیم...

اللهم عجل لولیک الفرج الهی آمین...

 

نگار تازه خیز من

کجایی آی کجایی؟

به چشمام سرمه ریز من

کجایی آی کجایی؟

نفس بر سینه ی عاشق

رسیده آی رسیده

دم مردن عزیز من

کجایی آی کجایی؟

اللهم ارنی طلعة الرشیده

والغرّة الحمیده

واکحُل ناظری بنظرة منی الیه

وعجّل فرجه

و سهّل مخرجه

و اوسع منهجه

واسلک بی محجّجه

و انفذ امره

و اشدد ازره

الهی آمین یا رئوف و یا رحیم یا ربّ العالمین...



[1] و سرمه وصال دیدارش را به یک نگاه به دیده ام بکش... 

[2] والعصر(1)  إِنَّ الانسنَ لَفِى خُسرٍ (2)  إِلا الَّذِینَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ وَ تَوَاصوْا بِالْحَقِّ وَ تَوَاصوْا بِالصبرِ (3)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۲ ، ۱۷:۱۴
+مرا لطف تو می باید...
يكشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۲:۲۰ ب.ظ

امیری...



ای امیری که کلمات در وصف قامتت ناتوان اند...امروز،روز منسوب به شماست...

یکشنبه ها بهترین روزهایم است زیرا برای شماست...جمعه ها که چه نمی شود...وااای گفتم جمعه...جمعه ها لذت دیگری دارد...

امروز روز شماست...یا اخا رسول الله...

ای از پدر مهربان تر...

ای اول شناخت من...

ای نازنین ترین پدر که پدر حجة الله ای...که خودت حجة الله ای...ای که تو خود منتظر ظهور یازدهمین فرزندت بودی...

ای که قرین رحمت الله ای...

دعایی کن برای ظهور امام زمان مان...پسرت که اکنون اوست جانشین خدای رئوف و رحیم بر زمین وسیع...

اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له

و اشهد ان محمّداً عبده و رسوله اللهم صل علی محمّد و آل محمّد

و اشهد ان علیاً امیرالمومنین حجِّة الله...


ای امام مبین...صلّی الله علیک یا امیرالمومنین...











۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۲:۲۰
+مرا لطف تو می باید...
يكشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۱:۳۵ ق.ظ

جمی از بیکران...

بسم الله الرّحمن الرّحیم

*مستغاثی بک یا صاحب العصرِ و الزمانِ و المکان ...یا غریب الطرید...یا امامنا...یا حجّة الله و یا بقیّة الله فی ارضه...*

چه بگویم از جمکرانی که بی کران در آن مفهومی ندارد...

جمکران یعنی "جمکران"!!

حد آن ، آنقَدَر بسیار است که بی کران در برابر آن به زانو در میاید...

حدِّ رسیدن به امامی که بهترین و شریف ترین مخلوق خدا بر زمین است...حجّت او و پدر مهربان ماست...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۱:۳۵
+مرا لطف تو می باید...
پنجشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۲۵ ق.ظ

ترس از فردا بی معنی است...

آقای من!

شب است...ترس از فردا روز،جانم را می خورد...قلبم را می فشارد...

از زندگی در آینده می ترسم...پس چرا این خوف پایان نمی پذیرد؟؟

وای که چقدر دلم می خواهد از همه ی تعلقات خاطر دست بکشم و بروم...

حین رفتن،حین ساختن قایق چوبی ام زیر لب شعر سهراب را زمزمه کنم:

قایقی خواهم ساخت...

خواهم انداخت به آب...

دور خواهم شد از این خاک غریب...

...

بروم جایی که انسانهای دور و اطرافم را نبینم...زجری نکشم از بودن با آنها...

حرف هایشان،رفتارشان،نگاهشان آزارم ندهد...

بروم و پناه برم بر پدری که آرام جان است...

دست بر دشداشه اش گیرم...چشم هایم را ببندم و فقط گریه کنم...

بگویم:یا ابتا...

خسته ام از مردم...پدرم بگو چه کنم؟؟

از یک سو جهل و حرف مردم به شدت هر چه تمام تر آزار دهنده است و از سوی دیگر نگه داشتن ایمان به شدت سخت...

آقای من!

وقتی خود را با عقایدم می بینم،همیشه این شعر مهمان تفکرم میشود:

"چه انتظار عجیبی!
تو در میان منتظران هم، عزیز من چه غریبی؛
عجیب‌تر آنکه چه آسان نبودنت شده عادت؛
چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی؛
فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی..."

ــــــــــــــــــــــــــــــ

در کوچه ای بودم آن شب که یار در همان کوچه بود و به واسطه ی تاریکی دیده ام،ندیدمش که دارد همان شعری را می خواند که من می خوانم...

آنوقت با خود می گویم:

نرسیدیم به نقطه ی مشترکی در این بحث!!!

                                                    یار می گفت:

"چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی؛
فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی..."

من امّا بر خیالم ،حرفش را پوچ گرفتم و شعر را پوچ تر...

در جوابش که گفت:آقا بیا ولی کمی دیرتر...،دلم شکست و گفتم:

"تو در میان منتظران هم، عزیز من چه غریبی؛"

هر دو حرف یکی بود ...فقط دیر و زودش تفاوت داشت...

بحث سر دیر و زود بود...

هنوز هم می گویم:

اللهم عجل لولیک الحجة بن الحسن........حتی تسکنه عرضک طوعا...

به رغبت بنشان ای خداوند بی همتا پدرم را ،همه چیزم را...بر زمین پهناورت که وارث آن فقط و فقط پدر من است...

برسانش...برسانش هر چه زودتر...بلکه به واسطه نزدیک بودن ظهور،بر خود جنبیدنم،حق و سریع باشد با راندمانی بالا...

خداوندا کمک مان کن که چیزهای سطحی ما را از ادامه راه باز ندارند...کمکمان کن تا استرس فردایی را نداشته باشیم که چه ""می شود"" اش دست توست و امضایش دست پدر...

و خداوندا ظهورش نزدیک گردان همراه با سلامتی کامل

آمین یا ربّ العالمین...

 

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۲ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۲:۲۵
+مرا لطف تو می باید...