یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

ترس از فردا بی معنی است...

پنجشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۲:۲۵ ق.ظ

آقای من!

شب است...ترس از فردا روز،جانم را می خورد...قلبم را می فشارد...

از زندگی در آینده می ترسم...پس چرا این خوف پایان نمی پذیرد؟؟

وای که چقدر دلم می خواهد از همه ی تعلقات خاطر دست بکشم و بروم...

حین رفتن،حین ساختن قایق چوبی ام زیر لب شعر سهراب را زمزمه کنم:

قایقی خواهم ساخت...

خواهم انداخت به آب...

دور خواهم شد از این خاک غریب...

...

بروم جایی که انسانهای دور و اطرافم را نبینم...زجری نکشم از بودن با آنها...

حرف هایشان،رفتارشان،نگاهشان آزارم ندهد...

بروم و پناه برم بر پدری که آرام جان است...

دست بر دشداشه اش گیرم...چشم هایم را ببندم و فقط گریه کنم...

بگویم:یا ابتا...

خسته ام از مردم...پدرم بگو چه کنم؟؟

از یک سو جهل و حرف مردم به شدت هر چه تمام تر آزار دهنده است و از سوی دیگر نگه داشتن ایمان به شدت سخت...

آقای من!

وقتی خود را با عقایدم می بینم،همیشه این شعر مهمان تفکرم میشود:

"چه انتظار عجیبی!
تو در میان منتظران هم، عزیز من چه غریبی؛
عجیب‌تر آنکه چه آسان نبودنت شده عادت؛
چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی؛
فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی..."

ــــــــــــــــــــــــــــــ

در کوچه ای بودم آن شب که یار در همان کوچه بود و به واسطه ی تاریکی دیده ام،ندیدمش که دارد همان شعری را می خواند که من می خوانم...

آنوقت با خود می گویم:

نرسیدیم به نقطه ی مشترکی در این بحث!!!

                                                    یار می گفت:

"چه بی خیال نشستیم، نه کوششی نه وفایی؛
فقط نشسته و گفتیم خدا کند که بیایی..."

من امّا بر خیالم ،حرفش را پوچ گرفتم و شعر را پوچ تر...

در جوابش که گفت:آقا بیا ولی کمی دیرتر...،دلم شکست و گفتم:

"تو در میان منتظران هم، عزیز من چه غریبی؛"

هر دو حرف یکی بود ...فقط دیر و زودش تفاوت داشت...

بحث سر دیر و زود بود...

هنوز هم می گویم:

اللهم عجل لولیک الحجة بن الحسن........حتی تسکنه عرضک طوعا...

به رغبت بنشان ای خداوند بی همتا پدرم را ،همه چیزم را...بر زمین پهناورت که وارث آن فقط و فقط پدر من است...

برسانش...برسانش هر چه زودتر...بلکه به واسطه نزدیک بودن ظهور،بر خود جنبیدنم،حق و سریع باشد با راندمانی بالا...

خداوندا کمک مان کن که چیزهای سطحی ما را از ادامه راه باز ندارند...کمکمان کن تا استرس فردایی را نداشته باشیم که چه ""می شود"" اش دست توست و امضایش دست پدر...

و خداوندا ظهورش نزدیک گردان همراه با سلامتی کامل

آمین یا ربّ العالمین...

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۱ ۹۲/۰۲/۱۲
+مرا لطف تو می باید...

دلنوشته

نظرات  (۲)

۱۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۳:۴۶ جوان انقلابی
کمی دیرتر بیا!!
چقدر جمله ی پرمحتوایی
پاسخ:
چرا من انقدر از این جمله ی به قول شما پر محتوا،می ترسم؟؟!!
این جمله اصلا زیبا و پر محتوا نیست...
در غیر وقت اذان نباید کرد افطار،چه سخت تشنگی بر آب و چه شیرین رضای پروردگار
اما حدیث منتظران چیزی دیگریست،چه سخت است انتظار و چه شیرین کار برای رضای امام
چو اید ۹۰،۱۰۰هم پیش ماست،چو اید حضرت خواهد یار بی ادعا،همچون سلمان،که اوست مصداق بارز یک مجنون به دنبال لیلا.به یقین که نخواهد یار پر مدعا که چو امد گوید حالا...،خواهد انکس که به تکان لبی رود در تنور نه انی که گوید چرا؟؟
پس فعلا چه غریب است لیلی،چون که ندارد فعلا مجنون به او میلی،
اگر سهراب قایقی ساخت،کشتی خواهم ساخت،همه را برم از این شهر بی یار،مگر شهر بی یار ماندن دارد
همه را خواهم برد تا کنم اشنا با یار،تا که زمانش رسید گویم حالا بیا،همه را به صف کردم تا نگویند
دروغ است عشق به لیلا
پاسخ:
چه قدر زیبا بود...
نفستون حق...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">