یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

جمی از بیکران...

يكشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۱۱:۳۵ ق.ظ


وقتی بار سفر می بندی که به سوی معشوق ات ،به سوی مراد ات بشتابی برای لقای او،گنبدی فیروزه ای رنگ را از دور نظاره میکنی که حکم همان پیراهن یوسف را دارد از برای یعقوب نبی...چشمان ات به طرفة العینی بینا میشود از برای دیدن دوست...

نا خود آگاه در نزدیکی، مرکب را جای میگذاری و با مرکب دل به راه می افتی به سوی زیارت امامی که از برای توست...حیّ و حاضر است...

در حین راه رفتن و نظر افکندن استمراری ات به گنبد مسجد جمکران،احساس میکنی که پاهایت سنگین است...خوب تر که نگاه میکنی،میفهمی که مشکل از کجاست...کفش ها را از پا کنده،در دست میگیری و باز ادامه میدهی...

می خوانی:

تو را من چشم در راهم ...

پس کجایی پس کجایی؟؟

بر سر کوی نگاهت

نَه صبر ایوبی توان کرد

پس کجایی پس کجایی؟؟

این دلم تابی ندارد

همدم و یاری ندارد

پس کجایی؟پس کجایی؟

همدم و یارم شمایید...

پس کجایی؟پس کجایی؟

چشم تر خواهی برایم؟؟

ورنه این نیست

پس کجایی؟پس کجایی؟

این دلم شوریده حال است

این توان،طاقت ندارد

پس کجایی ؟پس کجایی؟

ای که نورت سرمه ی چشمان ماست

ای که رویت دیده ی اُمّیدِ ماست

پس کجایی؟پس کجایی؟

گشته ام سوی جمی از بی کران...

آغاز راهی بر روانه....

سوی این خاک کرانه...

سائل این خانه ام کن...

صاحبا ! بقیّة الله...


قاصد روزان ابری داروَگ

کی میرسد باران؟

ماءٍ مَعین،

ماءً فراتا؟

بس که گفتم

پس کجایی،پس کجایی

واژه ها سرآمدند از بی صدایی

صاحب الامر معین را

از پی نام جمیلش

نادی اند و منتظَر

منتظَر از دست او

واژه ی حصر بدو!

بی صدا فریاد کن از بی صدایی:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

آید آن نور الهی غم مخور

قطعیت دارد آن بازگشت نور و نور

غم مخور...

آید آن آمدن آمدنی...غم مخور...

پس توکَّل بر خدای حق و نور...

بطلب آمدن آن نور و نور...

نزدیک میشوی...فاصله ی تو و گنبدی که نماد دوستی تو و یار است،چنان کم شده که برای دیدنش باید سر را به آسمان گیری...

ناگهان چیزی به یادت میآید...

چشم را از گنبد فیروزه ای بر میگیری و سر را به اطراف می چرخانی؛شاید آشنایی ببینی...

می نشینی رو به روی گنبد...دعای فرج را با حالت تضرّع می خوانی...

اشک چشمت سرازیر می شود از برای فراق امام عصرت...

به ناگاه درویشی را می بینی...سپید موی و پوشیده جامه ای ژنده...

می بینی که نظر بر گنبد دارد و لبخندی بر لب...

به خود جسارتی راه می دهی و به سمتش قدم بر میداری...

-سلام

-علیک سلام جوان...

-می بینی درویش؟؟ما و این فراق...ما و این اشک چشم انگاری تمامی ندارد!!

درویش باز لبخند میزند...

-اسمت چیست جوان؟

-محمّد باقر

-من هم درویش مصطفا هستم...

-تو می خندی و لبخند بر لب داری در حین نظر افکندن به گنبد نشانه یار...من اما اشک چشمم روان است از دیده ام...

-محمد باقر جان!امام عصر همه جا هست...نشانه ی یار،فقط یک گنبد نیست...تو دیده ات را باز کن،او را همه جا خواهی یافت...

-دیده؟چگونه ببینمش وقتی که میدانم غایب است؟؟

-نه پسرم...او حاضر است...حاضران او را حاضر و غایبان او را غایب پندارند...

همین الان او به آنچه میگویم گواه است...او همین جاست...

پیش ما...یادش،خاطرش،فکرش و ذهنش پیش ماست...

خود او می گوید که ما از یاد شما غافل نیستیم...

-پس سعادت دیدار چه می شود؟؟دلم تنگ اوست...می دانم که اگر او را ببینم هم نتوانم شناخت...

-نتوانی حال آنکه امام صادق علیه الصلوة و السلام می فرمایند:همانا امر ما از این آفتاب روشن تر است...؟؟او در بازار های ایشان راه می رود و پای روی فرش آنها می گذارد...اما او را نشناسند...

خود حضرت امر عجل الله تعالی فرجه الشریف می فرمایند:

اگر شیعیان ما که خداوند آنها را به طاعت و بندگی خویش موفق بدارد در وفای به عهد و پیمان الهی ،اتّحاد و اتّفاق می داشتند و عهد و پیمان را محترم می شمردند،سعادت دیدار ما به تاخیر نمی افتاد و زودتر به سعادت دیدار ما نائل می شدند که این نشانه صداقت ایشان نسبت به ماست.

پس چیزی ما را از ایشان محبوس نمی کند مگر انجام آنچه را که ما دوست نداریم و از طرف آنان توقع و انتظار نداریم.

از خداوند متعال یاری می طلبیم و فقط او برای ما کافی و خوب پشتوانه ای است.

می بینی جوان؟؟سعادت دیدار آنقدر هم دور نیست...

فقط کافی است که خوب باشیم...

خود حضرت می فرمایند که:

شما خوب باشید،خود ما به دیدار شما می آییم...

اما این را بدان جوان که فقط دیدار ملاک ما نیست...

ما باید برای ظهور حضرت کار کنیم...

یادت باشد فرزندم:

انّهم یرونه بعیدا و نریه قریــــــــــبا

درویش مصطفا،این را بگفت و در مقابل تفکرات و تصمیمات عظیم محمّد باقر برفت...

برفت و کاغذی بر دست جوان گذارد..

محمّد باقر کاغذ را باز کرد...

نوشته شده بود:

بسم الله النّـــــــــــــور

مستغاثی بکَ یا صاحب العصر و الزّمان

"اَلّلهُمَّ عَرِّفْنی نَفْسَکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی نَفْسَکَ لَمْ أَعْرِفْ نَبیَّکَ اَلّلهُمَّ عَرِّفْنی رَسُولَکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی رَسُولَکَ لَمْ أَعْرِفْ حُجَّتَکَ اَلّلهُمَّ عَرِّفْنی حُجَّتَکَ فَاِنَّکَ اِنْ لَمْ تُعَرِّفْنی حُجَّتَکَ ضَلَلْتُ عَنْ دینی".

حال دیگر محمد باقر می دانست که سعادت را جلو انداختن،راهش چگونه است...

مهم به جلو انداختن سعادت ظهور بود...

او برخاست و برفت برای تجدید به عهد تا عهد بندد که سهمی بزرگ در به جلو انداختن ظهور داشته باشد...

و من الله توفیق...و العاقبة للمتّقین

اللهم عجِّل لولیّک الفرج...

الهی آمین...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۲/۲۹
+مرا لطف تو می باید...

امام زمان

جمکران

دلنوشته

شعر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">