یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوندها

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حکایت» ثبت شده است

"بسم ربِّ الإمام المنصور"

از موثّقین حکایت شده که زمانی مقدّسین بسیاری در نجف اشرف جمع شدند و گفتند:چه زمانی خواهد بود که مردمان بهتر از ما باشند پس اگر این حدیث راست بود که اگر سیصد و سیزده تن از مومنین به هم رسند،صاحب الزّمان علیه السلام و افضل الصلوة ظهور می کند،می بایست در این زمان ظهور کند زیرا در نجف اشرف زیاده از سیصد و سیزده تن هستند.پس از تفکّر بسیار بنا را بر این گذاشتند که از میان این همه مومنین یک نفر را که از همه زاهد تر و مسلّم در نزد جمیع انها باشد انتخاب نموده بیرون بفرستند.پس همه ی مومنین جمع شدند و یک نفر را که از همه افضل تر بود انتخاب نمودند و او را روانه وادیّ السلام در نجف اشرف کردند تا استکشاف این سرّ بنماید.

آن شخص بیرون رفت و بعد از مدّتی به سوی رفقای خود برگشت گفت:اندکی که از نجف بیرون شدم سواد شهری به نظرم امد.پیش رفتم تا داخل آن شهر شدم.از کسی سوال کردم که این شهر چه نام دارد؟

گفت:این شهر صاحب الزّمان است.خانه ی ان حضرت را از او سوال کردم و با شعف تمام خود را به در خانه ی آن حضرت رسانیده ، و دقُّ الباب نمودم.کسی از ملازمان حضرتش بیرون امد .گفتم:میخواهم خدمت ان حضرت شرفیاب شوم.پس آن مرد رفت و پس از اندکی برگشت و گفت:امام فرمودند که دختر باکره ی فلان شخص را که نامش فوق تمام بزرگان این شهر است به عقد تو دراورده ام؛پس تو امشب برو در خانه ی ان شخص توقبف نما و فردا به نزد ما بیا.من خانه ی ان شخص را پیدا نموده،به منزل او رفتم و پیغام ان حضرت را به او رسانیدم.او قبول نموده بنای زفاف را برای من گذاشتند و چون شب عروسی شد ، عروس را به حجله گاه درآوردند ولی همین که خواستم به او دستی برسانم،ناگاه اواز جنگ و حرب به گوشم رسید.پرسیدم:چه خبر است؟

گفتند :حضرت صاحب الزّمان خروج می کند.پس من با خود گفتم ایشان بروند من نیز به دنیال ایشان خواهم رفت. در همین فکر و خیال بودم که قاصد ان حضرت رسید که بسم الله ما خروج کردیم با ما بیا تا به جهاد اعدا برویم.

من گفتم:عرض مرا به آن حضرت برسانید و بگویید که ایشان تشریف ببرند من نیز از عقب ایشان خواهم آمد.قاصد رفت و به زودی برگشت و گفت:حضرت می فرمایند فوراً باید بیاید.من گفتم:اگر چنین فرمود من الحان نخواهم آمد.

چون این حرف را زدم ، ناگاه خود را در همان صحرای نجف اشرف دیدم که نه شبی بود و نه شهری و نه عروسی و نه اطاقی و پس دانستم که عالم کشف بوده نه شهود و فهمیدم که مارا قوّه اطاعت آن حضرت نیست.[1]

ــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:این داستان منو یاد مضامین کلی کتاب "کمی دیرتر" سید مهدی شجاعی انداخت...

و البته باید گفت که "ما را قوه اطاعت از آن حضرت نیست" جمله ی اون آقا بوده تا جوری عذر خودش رو موجه کنه...!

منظور اینه که ما قوه رو داریم،باید به دل بخوایم و به زبان بگیم و با دست انجام بدیم...

نذاریم چیزی جلوی دست و پای ما رو بگیره...چون ایشون امام معصوم هستن و باید از ایشون اطاعت کنیم...نیاید بگید الان تو داری این حرفو میزنی خودت میتونی یا نه!

باید تمرین بشه...بــــــــــــــاید...باید خودمونو آماده بکنیم تا مواهب زودگذر دنیا جلو دست و پامونو نگیره...ادعا نمیکنم و میگم باید اینجوری باشه...

خدا میدونه که چی میخوام بگم...این عمل فقط با تلاش قابل اجراست...

من هم در زمره شما و حتی پایین تر...همه باید تلاش کنیم...نه اینکه بشینیم و بگیم:ما قوه اطاعت نداریم!

خدا کاری رو که در حد توان بنده شه ازش میخواد...نه بیشتر و نه کمتر...یه خورده به خودمون بیایم...

والسلام

علی مع الحق و الحق مع علی...یا علی!



[1]  قرینة الجواهر ص 564/کشکول بهتاش ص 208

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۲ ، ۱۳:۴۰
+مرا لطف تو می باید...

"بسم ربِّ الإمام المنصور"

از مرحوم سید مهدی بحرالعلوم نقل شده است که فرموده بودند:من بارها از خداوند تقاضا کردم همسایه ی مرا در بهشت به من بشناساند تا اینکه شبی در عالم رویا به من گفتند: فلان قهوه چی اهل حلّه در بهشت همسایه تو می باشد.چون از خواب بیدار شدم از نجف مهیّای حرکت به طرف حِلّه شدم و پس از طی مسافت و ورود به حلّه به نوکر خود گفتم برود و فلان قهوه چی را به حضور من اورد.

چون او را ملاقات کردم و از وضع عبادت و زندگی او تحقیق نمودم مزید تعجب من گردید که این مرد به واسطه ی چه عملی مستحقِّ چنین مقامی گردیده که همسایه ی من در بهشت باشد و اینهمه علمای نجف اشرف و تجّار متدیّن و غیر ذلک لیاقت این مقام را نداشته باشند.چون قهوه چی تفکر من را دید ،پرسید:منظور آیت الله از احضار من چیست؟ناچار قضیه ی خواب را برای او نقل کردم.دیدم لبخندی زد و گفت:عدل خدا مقتضی چنین کرامتی نسبت به من می باشد.تعجب من زیاد تر شد که این شخص مگر چه عملی از برای خدا انجام داده که منتظر چنین کرامتی می باشد؛لذا به او گفتم افعال و عباداتی را که تاکنون برای من نقل نموده استحقاق چنین مقامی را ندارد.

گفت:آری،غیر از انچه گفتم کار خیر دیگری هم از برای خدا نموده ام که تا کنون به احدی اظهار نکرده ام و فقط امروز برای شما می گویم و راضی نیستم تا من زنده ام به احدی هم اظهار نمایید.

من به مادر خود گفتم در حلّه دختری را برای من پیدا کند تا او را به حباله ی نکاح خویش درآورم؛او دختری را از برای من پیدا کرد و من او را بحباله ی نکاح خود درآوردم و چون شب در حجله رفتم و نگاهم به عروس افتاد او را گریان و محزون دیدم؛جهت حزن و اندوه او را پرسیدم،گفت:درد نگفتنی دارم و امشب در پیش تو آبرویم می ریزد و پرده ام پاره می شود.دل من به حال او سوخت و به او گفتم:ابداً افسرده نباش و من حاضرم هر عیب و نقصی که در تو ببینم کتمان نمایم و به احدی نگویم.

دختر گفت:حقیقت امر ان است که جوان بی عفّتی ،بی عفّتی کرد و من از او باردار شدم و نمی دانم کارم به کجا خواهد انجامید.به او گفتم:متاثر نباش و من هرگز عیب تو را افشا نمی کنم و آن شب را به نحوی سلوک نمودم که زنها اصلاً از حال ما اطلاعی پیدا نکردند و چون آثار حمل او ظاهر گردید من قهوه خانه خویش را در حلّه بستم و به عنوان مجاور قبر حسین علیه السلام به کربلا  مشرّف شدم و به مقداری در کربلا ماندم که ان طفل به دنیا امد و به نام خویش او را توجّه نمودم تا امروز که آن بچّه به پانزده سالگی رسیده و در قهوه خانه مشغول خدمتگذاری می باشد احدی از حال او اطّلاع ندارد؛حتّی آن پسر هم هنوز از موضوع خبر ندارد.مرحوم بحرالعلوم به او مرحبا گفت و فرمود:سزاوار می باشی که همسایه ی من در بهشت برین باشی.
[1]

*با اندکی تلخیص




[1]   صد و ده حکایت ص 268/کشکول بهتاش ص 206

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۲ ، ۲۱:۲۱
+مرا لطف تو می باید...