یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

۳۳۵ مطلب توسط «+مرا لطف تو می باید...» ثبت شده است

امروز کمی سخت شد...

احساسم جوری شده که نمی تونم تشخیص بدم الآن چه حسی دارم...

گاهی عشق و گاهی نفرت و گاهی بی خیالی و گاهی سرزنش...

خیلی سخت شده...


.

امروز بعد از کلاس دوم ، احساس خوبی نداشتم...


گرفته و غمگین بودم...این چند وقته احساس ضعف می کردم...حتی خیلی گریه کردم...

.

بعد از کلاس سوم ، دل رو زدم به دریا  هندزفری رو گذاشتم توی گوشم و مسیر ته به سر دانشگاه رو پیاده طی کردم که حدود 45 دقیقه طول کشید تازه با تند راه رفتن من...

.

آهنگ "وفا" رو گوش می دادم...

خیلی فکر کردم...


به ناکامی ها...


یاد این شعر افتادم :

"مرد برای هضم دلتنگی هاش ، گریه نمی کنه ! قدم می زنه"


راه رفتم و فکر کردم...


در نهایت وقتی رسیدم پایین ، پاهام تاول زده بود و خیلی می سوخت :(

هنوزم می سوزه...

دیگه راه رفتن برام سخت شده بود...


راستی! چرا من انقدر ضعیف شدم؟!


آیا این قدرت رو دارم که این ضعف رو برطرف کنم؟!

توکل به خدا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۱
+مرا لطف تو می باید...

گاهی حقیقت را میدانی...

گاهی ، میدانی که  راه را اشتباه می روی...

اما ! این راه ، سخت تو را درگیر می کند...

چطور یک انسان می تواند برای بار دوم ، حماقتی را مرتکب شود و نام خویش را انسان بگذارد؟!

هرگاه ، دنیایت را کوچک کنی ، هیچکس نمی تواند دنیایت را بزرگ کند...


مقابله با چالش زندگی همان قدر که سخت است ، لذت بخش هم می باشد و این نشانه ی یک قدرت درونی است...


پس ضعیف نباش و قدرتت را به زندگی نشان بده...



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۵ ، ۰۰:۲۱
+مرا لطف تو می باید...

زندگی خیلی پیچیده است و هر لحظه داره پیچیده تر میشه...

با چالش ها...

با تمام مشکلات و پستی و بلندی ها...


هرکسی در زندگی و در هر مراحلی از زندگی ، احساسات متفاوتی داره...


اما هنوز درک احساس "دلشوره" برای من غیر ممکنه...

.

سالها بود که بی دلیل دچار حس"دلشوره" می شدم...

شاید بیشتر از هر انسان دیگری...

حتی وقتی چیزی برای "دلشوره داشتن" وجود نداشت...


اما اکنون که شخصی را ملاقات کرده یا با او حرف می زنم یا حتی به او فکر میکنم ، ناخودآگاه دچار حس "دلشوره" می شوم...

آنهم از نوع بسیار وحشتناکش...


کاش دلیلش را بفهمم قبل از آنکه دیر شود...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۰۰:۱۰
+مرا لطف تو می باید...

سلااام :)


خب راستش یه چند وقتیه که بیشتر از همیشه دلم میخواد فیلم نامه نویسی بخونم 


چرا من دارم مهندسی میخونم؟!!!


من باید الان فیلمنامه نویسی بخونم ...


وقتی 8 سالم بود فیلمنامه خوانی رو شروع کردم...

اولین فیلمنامه ای که خوندم عروس آتش بود ...توی همون 8 سالگیم!!!


بهترین تفریح من خواندن فیلمنامه ها بود...


الآن دقیقا نمیدونم باید چیکار کنم...


نمیدونم باید از کی مشورت و راهنمایی بخوام...


یه دلم میگه بشین بچه...بشین یه فیلمنامه ی توپ بنویس و ببر از هر یه نسخه اش به دفتر تهیه کننده ها و کارگردانا بده...


یه دلم میگه بچه بشین!!

برو فیلمنامه نویسی بخون و از اون راه وارد شو :)


دو تا راه خوبه...


یکی بهم میگفت که در آینده تو نویسنده ی قابلی میشی...

اون شخص خودش یه نویسنده ی بزرگ بود :)


وقتی خدا یه استعدادی رو توی وجود یکی گذاشته چرا نباید شکوفاش کرد؟!!



اون نویسنده ی بزرگ میگفت نوشتن فیلمنامه خیلی خوبه...چون از این طریق میتونی ایده ها و اعتقاداتت رو به مردم نشون بدی...



آه خدایا بی نهایت ازت میخوام که کمکم کنی یه فیلمنامه نویس بزرگ بشم توی سینما و تلویزیون الهی آمین  

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۴۰
+مرا لطف تو می باید...

پست مجدد به درخواست زهرا جان 


شاعر خودمان به سبک شعر نو  


تو را من چشم در راهم ...

پس کجایی پس کجایی؟؟

بر سر کوی نگاهت

نَه صبر ایوبی توان کرد

پس کجایی پس کجایی؟؟

این دلم تابی ندارد

همدم و یاری ندارد

پس کجایی؟پس کجایی؟

همدم و یارم شمایید...

پس کجایی؟پس کجایی؟

چشم تر خواهی برایم؟؟

ورنه این نیست

پس کجایی؟پس کجایی؟

این دلم شوریده حال است

این توان،طاقت ندارد

پس کجایی ؟پس کجایی؟

ای که نورت سرمه ی چشمان ماست

ای که رویت دیده ی اُمّیدِ ماست

پس کجایی؟پس کجایی؟

گشته ام سوی جمی از بی کران...

آغاز راهی بر روانه....

سوی این خاک کرانه...

سائل این خانه ام کن...

صاحبا ! بقیّة الله...


قاصد روزان ابری داروَگ

کی میرسد باران؟

ماءٍ مَعین،

ماءً فراتا؟

بس که گفتم

پس کجایی،پس کجایی

واژه ها سرآمدند از بی صدایی

صاحب الامر معین را

از پی نام جمیلش

نادی اند و منتظَر

منتظَر از دست او

واژه ی حصر بدو!

بی صدا فریاد کن از بی صدایی:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

آید آن نور الهی غم مخور

قطعیت دارد آن بازگشت نور و نور

غم مخور...

آید آن آمدن آمدنی...غم مخور...

پس توکَّل بر خدای حق و نور...

بطلب آمدن آن نور و نور...


پ.ن :واژه ی "جمی از بی کران" شما رو به یاد چه کلمه ای می اندازه؟!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۵ ، ۱۵:۲۳
+مرا لطف تو می باید...

سلاااام :)

مدتها پیش خوابی دیدم که خیلی عجیب بود!!

توی اون خواب بهم آدرس یه جایی رو دادن...


نمیدونم برم اونجا یا نه...

نظر شما چیه؟!


پ.ن: الآن رفتم توی اینترنت دنبال آدرس گشتم!!

باورتون نمیشه!!

آدرس یکی از دفاتر دانشگاه آزاد بود توی پاسداران...


چرا باید یه همچین آدرسی توی خواب به من داده بشه؟!!!!!!

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

سلاام 


پیامبر اکرم(ص):
هرکه عاشق شود و عفت پیشه کند آنگاه از دنیا رود چونان است که شهید از دنیا رفته است.



۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۶
+مرا لطف تو می باید...

سلااااااااام :)


مدتها بود که دنبال سوژه ی مورد نظرم می گشتم برای نوشتن داستانم...


اما مگه پیدا می شد؟!!!


خلاصه اینکه یه روز قبل از سال نو از خواب صبح زود بیدار شدم و توی اینترنت دنبالش گشتم ...


رفتم توی اخبار حوادث و خدا رو شکر پیداش کردم...


اما شخصیت های داستانم باید ما به ازای عینی توی جامعه ای که توش زندگی می کردم و آدمایی که می دیدمشون می داشتن...


هر وقت می رفتم توی خیابون یا توی اجتماع  خوب به آدما نگاه میکردم و حرکاتشونو آنالیز می کردم...

اما هیچ کدومشون شخصیت داستان من نبودن... :(


دیروز مشکلی پیش اومد برام...

خیلی ناراحت بودم...


انقدر ناراحت بودم که به خواهرم گفتم نمیام کلاس زبان...


آخه من و خواهرم همکلاسی هستیم :)


اما بعدش پشیمون شدم و رفتیم...


وقتی کتابامو توی کیف میذاشتم دفتری هم گذاشتم تا شروع به نوشتن داستانم بکنم اگه خدا بخواد...


قبل از اینکه تیچر بیاد سر کلاس شروع به نوشتن کردم...

اما هنوز نمی دونستم شخصیت اول داستانم که دختری جوان هست چه جوریه...چه شکلیه...رفتارش چیه و ...


تا اینکه تیچر اومد سر کلاس... من خیلی توجه به محیط کلاس نمی کردم چون توی نوشتن غرق شده بودم که یهو تیچر گفت :

Is Hadiseh  writing a letter for Mr. Rohani ?!!

بعد همه زدیم زیر خنده...


سرمو که گرفتم بالا  با دیدن استاد جوان و خوبم شخصیت داستانمو پیدا کردم...

آره...

تیچر همون "مونا" ی قصه ی من بود...


:)


خدایا شکرت


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۱۶:۱۱
+مرا لطف تو می باید...

هو الرفیق


جی میل اَم را باز می کنم...بخش چت آن چراغش سبز می شود و این یعنی من اینجا هستم... من آنلاینم


ساعت ها منتظر می مانم...کسی نمی آید...

آن هایی که هستند ٰ سلامی نمی دهند...

حجم تنهایی ام عمیق و عمیق تر می شود...


به صفحه ی اینستا بر میگردم...کسی نیست...


در خود فرو می روم...

یعنی کسی به یاد من نیست؟!


چقدر تنهایی...


به وبلاگم سر می زنم...شاید آخرین امید آنجا باشد...


تنها بازدید کننده ی وبلاگ خودمم!!!


و من تنهام...


از تنهایی ها به خواب پناه می برم...


موقع خواب با او حرف می زنم...


آری...


آنهمه تنهایی ٰ احساسی پوچ بیش نبوده است...


حال من دارم با بزرگ ترین و مهم ترین و مهربان ترین و از همه مهمتر ٰ رفیق ترین مرد این کره ی خاکی صحبت می کنم...

اویی که می گوید : من همیشه به یاد شما هستم...


و من ٰ این مرد بزرگ را رها کرده و به دیگران چسبیده ام که اگر یکسال و حتی بیشتر نباشم حتی خبر از من نمی گیرند تا بفهمند مرده ام یا زنده!


و من باز بهترین بابا ٰ بهترین دوست را رها کرده ام و به تنهایی ها و حصارهای خود ساخته پناه برده ام از چه؟!!


ای بهترین دوست من! آقاجان! آقایا! دوستتان دارم به وسعت یادتان بر ما... 



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۵ ، ۰۴:۳۷
+مرا لطف تو می باید...

سلاااام :)


امروز سوالی ساده دارم


تا حالا عاشق شدید؟!


تا حالا وابسته شدید؟!


قبل از هرچیز خودم جواب میدم...


نه :)


تاحالا عاشق نشدم اما وابسته چرا...


به همین دلیل میگم وابستگی اگر مطابق با شرع و حتی عرف نباشه چیز خطرناک و مخربیه...


ذهن ها می تونن آزاد باشن...پس اون ها رو با وابستگی هایی که اجازه شو ندارید زندانی نکنید...


من هم طعم وابستگی که شبیه به یک زندان تاریک بود رو چشیدم و هم طعم آزادی پس از اونو...


آزادی چیز دیگری است...


خودمونو وقف احساسات پوچ و الکی نکنیم...


خودمون باشیم با تمام کسانی که دوستشون داریم و دوستمون دارن...


:)


یاعلی مدد



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۵ ، ۲۱:۰۷
+مرا لطف تو می باید...

آخر مگر امروز غروب جمعه است که دل من اینقدر گرفته؟!!


:(

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۳
+مرا لطف تو می باید...

خــــــــــُــــــــــب :)

اولین امتحان نهایی مونو دادیم...

بقیه اش با خدا...


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۰:۲۳
+مرا لطف تو می باید...

دلم برای هوایت تنگ شده است...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۴۶
+مرا لطف تو می باید...

در فیلم یه حبه قند، دو جا ارزشگذاری خوبی به چادر شده است: یک جا که بچه می خواهد قایم شود، بهترین پیشنهاد و امن ترین جا چادر یکی از خانومهاست. جای دیگر هم آنجا که پسند فانوسی (چراغی ) در دست دارد و چادرش را دور آن می گیرد تا محافظ آن نور باشد. این غیر از مواردی است که تبلیغ حیا را می کند و مثلا مانع قایم شدن دختر و پسر کوچک فیلم در زیر تخت می شود. آقای تقی دژاکام

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۲۹
+مرا لطف تو می باید...

مادرم خطاب به من قبل از رفتن به مسافرت(کلا خیــــــــــــــــلی توصیه ی قبل سفری دارن!):

-ببین! این کلید رو بذار تو کیفت از مدرسه اومدی یادت نره کلید رو از رو در برداریا!

من:

وا! مامان! شده تا حالا یادم بره کلید رو از رو در بردارم؟!!!!!!!!

مادرم:

حالا دیدی ایندفعه یادت رفت!

من:

:|

فردا وقتی از مدرسه بر میگردم، تخت میرم میخوابم .

خواهرم بیدارم میکنه:

اِ اِ اِ چرا کلید رو از رو در بر نداشتی؟!!نمیگی یکی درو باز کنه بیاد تو؟!!!

من:

:|

مامانم علم غیب داره؟!!!!

__________________


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۰:۵۰
+مرا لطف تو می باید...

یه مدت بود که مادر می گفتن که "آهنگ خدا رو بذار"

هی من و خواهرم از هم می پرسیدیم که آهنگ خدا چیه؟! منظور مامان چیه؟!

از خودشون که می پرسیدیم می گفتن:

همونی که میگه "منو به حال من رها نکن"

می گفتیم مادر جان اینو که واسه خدا نخونده!!!

میگفتن"تو چیکار داری؟حالا بذار"

تا اینکه توی کنسرت احسان خواجه امیری ، خواجه امیری برگشت گفت:

"امیدوارم خدا هیچ کدوممونو به حال خودمون رها نکنه"

و شروع کرد به خوندن اهنگ تیتراژ سریال مادرانه...

فهمیدیم که نه...مثل اینکه واقعا واسه خدا خونده :|

و ما کلا فهمیدیم مادرمون خیلی چیزا رو با تعمیق بیشتری نگاه میکنه...

مثلا ما به چشم شعر عاشقانه نگاه می کردیم و مادرم به چشم عاشقانه ای برای خدا...

و حق با مادر بود...

_____________________

پ.ن:خواهرم امشب میره کربلا...

کاش من جای اون بودم...



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۷:۰۱
+مرا لطف تو می باید...

امروز برای اولین بار توی زندگیم طعم سِرُم رو چشیدم...


خیلی حس جالبی بود :)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۸:۰۶
+مرا لطف تو می باید...
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

این روزها در آستانه ی امتحانات معرفی که چهارشنبه ی همین هفته ای که داره میاد آغاز میشه ، بنده دست به خانه داری زدم:)

امروز که کلا تا ساعت 2 کلاس داشتیم فقط هم ریاضی ها تا 2 موندن...

فکر کنید یه زنگ هندسه صبح اول صبح با امتحانش و بعدش سه زنگ فیزیک پشت سر هم...

خلاصه که امتحان معرفی در پیشه و اصلا بین امتحانا وقت نیست...

ای بابا...

بعد امتحانات نهای یه 15 روز فرصت استراحت داریم و بعدش پیش دانشگاهی شروع میشه و بعدشم کنکور...:|

امسال سال آخره که با دوستام میمونم...

فقط امیدوارم هرچه به صلاحمه اتفاق بیفته...

خواهش دارم که برای نتیجه ی بسیار خوب امتحانات معرفی و نهایی بنده و دوستانم دعا کنید...




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۳۵
+مرا لطف تو می باید...

اواخر مرداد باشه...

نصف شب ...توی جاده ی دیزین...

شیشه ی ماشینو بکشی پایین و باد سرد بخوره توی صورتت و تو ذوق کنی...

و هم زمان آهنگ "جاده" سیروان خسروی هم پخش بشه...


مــــن
توی جاده آزادم
دیگه کسی رو آزار نمیده
فـــریادم
صدای باد توی گوشم
اینو حس می کنم
همه چی شده فراموشم
اینو حس می کنم
چقدر تنهــــــا
چقدر ســـردم
دیگه نمی خوام برگردم
آخه همه چی خوبه
همه چی خوبه
همه چی اینجا خوبه


.
.
.
مـــــــن
توی جاده قدم میزنم
خاطرات خوب و چه ساده
رقم میزنم
صدای باد توی گوشم
 اینو حس میکنم
همه چی شده فراموشم
اینو حس می کنم
.

دوست دارم امتحانش کنم...

باید جالب باشه...

:)


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۱۷
+مرا لطف تو می باید...