یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوندها

۴۳۳ مطلب توسط «+مرا لطف تو می باید...» ثبت شده است

سلااااام😊
خوب هستید؟
صبح تون بخیر...
دماغ تون چاااقه؟!
منم خوبم الحمدلله...یعنی تقریبا...
راستش اینجا دیگه شده خونه ی متروکه و پاتوق قدیمی مجازی من...یا زمانی اینجا خیلی آباد بود...
اما الآن...
بگذریم ...

احساس میکنم اگر بیام و توی این خونه ی قدیمی حرفامو بزنم ، سبک میشم...
خب باید بگم که ترم یک ، دو روز در هفته میومدم دانشگاه و ترم دو و سه و چهار ، سه روز در هفته و الانم که ترم پنجم ، چهار روز در هفته میام دانشگاه... دو روز باقیش رو ، میرم کارورزی مهد کودک که از طریق اجرای جشن عید غدیر باهاشون آشنا شدیم و درخواست همکاری دادن...
منم که عااااشق مهدی یار 😊(مهدی یار ان شاالله پسر منه در آینده 😊💜) ... با خودم گفتم میرم و از الآن مادر بودنو یاد میگیرم که مهدی یارمو قشنگ تربیت کنم ان شاالله... 😅 خلاصه که رفتم و الان یکشنبه ها و سه شنبه ها میرم مهد و کلاس پسرا رو گرفتم...بازم به خاطر مهدی یارم 😊💜
ولی الان خیلی خسته شدم... میخوام از دو تا مهد دربیام بیرون... هم کارش خیلی سنگینه و هم این ترم درسای سنگینی برداشتم و نمیرسم اصلا درس بخونم...

میخواستم در بیام که مهد اولی که مدیر جلومونو گرفت و گفت امیدوارم همکاری ما ادامه داشته باشه و مهد دومیه هم سرپرستش بهم پیام زد که من شنا رو توی جمع برای مربی ترم های بعد انتخاب کردم... شاید از کارم راضی باشن 😊 خدارو شکر... ولی واقعا دیگه نمیکشم... به یه استراحت احتیاج دارم...
حالا باید برم و به دو تا مهد بگم که ان شاالله از دی ماه که ترم جدید شروع میشه در خدمتشونمگ..چون باید درس بخونم...
راستشو بخواید ، از زمان بهمن ماه سال پیش تا الان به خاطر ناراحتی بی خودی که من فقط در طول زندگیم یه خواستگار راه دادم خونه به خاطر دوستی من و خواهرم با خواهرش  ولی مامانش پسندید و خودش فکر کنم نپسندید ، اعتماد به نفسم به شدت اومد پایین به حدی که یه دوره ای افسردگی گرفتم...
و به کل با اون دنده ای که قبل اون قضیه توی رشته ام میرفتم و هدفم فقط موفقیت توی رشته ام بود ، دیگه با اون دنده نرفتم و اهدافمو توی رشته ام فراموش کردم... و بعد از اون به مامان گفتم که دیگه خواستگار راه نمیدم چون دلم نمیخواد دوباره این ماجرا تکرار بشه...
من کلی به حضرت عباس سلام الله علیه متوسل شدم تا اون دوره رو بگذرونم...دوره ای که دیگه نمیخندیدم و دوستم جلومو گرفت و گفت حدیثه بخند... وقتی نمیخندی ، دیگه کلاس شاد نیست...
بالاخره خوب شدم...ولی ترکش هاش هنوز توی بدنم هست ...
برای یه دختر سخته کا مورد پسند واقع نشه...چون خانوما دوست دارن که همیشه مورد پسند واقع بشن... علی ای حال گذشت... استاد رفعتی منو به یکی از دانشجویان خوب یونی لینک دادن که ایشون فوق العاده ان از لحاظ دانش... ایشون مشاور درسی من محسوب میشن... من هروقت ازشون سوال درسی میپرسم ، انید و انگیزه ام به ادامه ی رشته ام و درس خوندن صد برابر میشه...
دیدم توی کانال اس پی ای دانشگاهمون ، ایشون مدرس سمیناری در حوزه ی مخازن نامتعارف شدن... خیلی خوشحالم که میتونم در سمیناری شرکت کنم که یکی از موفق ترین آدم هایی که توی زندگیم دیدم ، مدرسشه...
امیدوارم منم بتونم به اندازه ی ایشون توی رشته ام موفق بشم... از زمانی که ایشون بهم مشاوره تخصیلی میدن ، معدلم الحمدلله خیلی اومده بالا...درس خواص سنگمو ، یه بخثی رو اصلاااااا نمیفهمیدم...یعنی یه جیزی فکر میکردم ولی قضیه یه چیز دیگه بود...ایشون یه جوری برام توضیح دادن که احساس میکردم من یه سیالم و دارم توی مخیط متخلخل عبور میکنم...تا این حد یا جوری توضیح دادن که فهمیدم و در نهایت هم خواص سنگمو نوزده و هشتاد و سه شدم... چون خیلی خوب توضیح دادن...
فعلا دارم بازم به رشته ام فکر میکنم... باید ان شاالله توش موفق بشم 😊

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۰:۱۲
+مرا لطف تو می باید...

این روزا ، کارم شده اشتباه کردن و عذرخواهی کردن 😢

کاری ندارم که عذرخواهی خوبه ولی آخه چرا باید یه کاری کنم که بعدش عذرخواهی کنم؟!

احساس میکنم همه از دستم عاصی ان ... من واقعا چه فایده ای برای بقیه دارم؟!😢

به احساس پوچی رسیدم ... 

خیلی زوده برای یه دختر که چند روز دیگه بیست و یک سالش تموم میشه ، به این حس برسه ...

ذهنم درگیره ... خیلی شدید...

به یه امید در زندگی احتیاج دارم ...


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۹:۲۹
+مرا لطف تو می باید...

هیچ وقت تا الان نتونستم این حجم از عجول بودنمو کنترل کنم...

خسته شدم از بس عجولانه کار کردم و بعدش حسابی پشیمون شدم...

کاش یاد بگیرم صبر کنم...

چحوری میشه صبر رو یاد گرفت؟!!!

حتی به خاطر عجول بودنم دیشب یه اتفاق بدی افتاد و درگیر یه موضوعی توی یکی از گروه های نفتی شدم...

😢

خدایا خودت صبر منو زیاد کن...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۴
+مرا لطف تو می باید...

اسمشو گذاشتن کارآموزی...ترجمه دادن دستمون...

بچه های ارشد نفت دعوام کردن که چراااااااااااااا ترجمه رو به عنوان کارآموزی قبول کردی؟!!!

اما به نظر خودم خیلی خوبه... تقریبا دستم اومده چجوری باید مقالات تخصصی رو ترجمه کنم...خیلی طول کشید...دو ماه...حالا داره تموم میشه الحمدلله... اوایل گریه میکردم ...از ترسم سراغش نمیرفتم...میگفتم نمیتونم...سر یه کلمه گیر میکردم...ساختارشو نمیدونستم و کلی چیز دیگه...الان الحمدلله داره تموم میشه...ولی شیره ی جونمو ازم گرفت انقدر که سخت بود برام...

حالا هم این چند صفحه ی آخرشو توان ندارم تایپش کنم...خسته ام... واقعا نمیکشم...کاش یکی بود میتونست کمکم کنه...


نمیدونم چرا رغبت نمیکنم تایپش کنم... خیلی داره اذیتم میکنه...آرزومه تمومش کنم و تحویلش بدم و بره...


ولی خسته اممممممممم :(

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۵۷
+مرا لطف تو می باید...

تا الآن که اومدم ترم پنج دانشگاه ، از بین اینهمه اساتید ، دو تاشون واقعا به دلم نشستن... هر دوتاشونم اوایل که میرفتم سرکلاس ، نه از خودشون خوشم میومد و نه از کلاسشون...

ولی الآن میبینم که چقدر دلم برای کلاسشون تنگ شده...

استاد محمد ابراهیم شفیعی (نمیدونم محمد داره اسمش یا نه 😅) که باهاش خواص سنگ داشتم و استاد روزبه رفعتی که باهاش آشنایی با نفت داشتم... با هر دو توی ترم سه آشنا شدم...

مثلا استاد شفیعی اوایل فکر کنم تا جلسه ی پنجم نمیدونست کلاس تا پنج و نیمه و فکر میکرد تا شیش و پنج دقیقه اس😂 مارو تا اون موقع نگه میداشت که خدا رو شکر بچه ها بهش گفتن که استاد داری اشتباه میزنی😂 

عشقه...عشق...اصن یه استادیه که عااااالیه... خیلی هم متواضع و در عین حال قوانین خاص کلاس خودشو داره...مثلا اون سری خودکارم افتاد زمین... داشت درس میداد...با خودم گفتم زشته استاد داره درس میده خم شم برش دارم...بعدا برش میدارم... اومد امونجوری که داشت درس میداد خودکارمو از روی زمین برداشت و داد بهم... 😊❤

حالا متوجه شدین؟! من از کسانی که اول بدم میاد ازشون بعدا خیلی خوشم میاد ازشون😂😂 با همین اخلاق مزخرفه که بهترین دوستامو از توی دعوا پیدا کردم😂😂😂😂

استاد رفعتی هم بیشتر مدل دانشجو بودنو یاد آدم میده...میگه چجوری باید دانشجو باشی ، اکتیو باشی ، فعال باشی...و مهم تر از همه اینکه موفق باشی... انقدر استاد خوبیه که من با تعاریف ایشون بود که عاشق نفت شدم...

هعی.. 

حالا اینجا منتظرم تا آزمایشگاه خواص سنگ برگزار بشه که هنوز اساتید و دانشجویان گرامی نیومدن...

ترم یک که بودم ، کلاس زبان داشتم که سه واحدی بود....کلا من از اساتید زبان شانس نیاوردم...استاد پیش دانشگاهی ام هم ازش میترسیدم...این استاد دانشگاه هم ازش میترسیدم... به حدی که میگفت خانوم میری تمرین بعدی رو شما بخونید ، توی اون کلاس پر از جمعیت و وحشتناااااااااک درحالی که نمیدونستم جواب تمرین چیه ، با صدای آهسته جوری که فقط خود استاد بشنوه میگفتم میشه من نخونم؟! که با مخالفت استاد رو با رو میشدم و مجبور بودم بخونم و غلط بخونم و استاد دعوام کنه و من بغض کنم که چه ضایع شدم تو اون کلاس که پر از آدم بود...

خلاصه اینکه روز امتحان زبان ، که آخرین امتحان ترم یک بود ، برحسب اینکه بالای برگه هامون اسم و مشخصاتمونو میزدن ، از استرس بالای برگه رو نگاه نکردم و فکر کردم اسممو نوشته...آخ که چقدر امتحانو بد دادم... وااااای... اصلا حالم گرفته بود... نفر آخر برگه ام رو دادم... حتی مراقب اومد بالا سرم و گفت کدوم سوالو موندی؟ بگو تا از روی برگه های دوستات بهت بگم که چی نوشتن ... که من همونجا برگه ام رو دادم... اومدم بیرون و حالم گرفته بود...کلی منتظر اتوبوس موندم و سوار شدم و رفتم پایین...بابا اومده بود دنبالم...دیرش هم شده بود...واااای رسیدم پایین یه لحظه شک کردم...زنگ زدم به یکی از دوستام و پرسیدم که بالای برگه هامون اسممونو نوشته بود یا باید مینوشتیم ؟ که گفت باید مینوشتیم...همونجا میخواستم بمیرم...با بدبختی خودمو رسوندم بالا...با بدبختیا... کلاسی که استاد اون تو بود رو پیدا کردم... بهش گفتم اسم ننوشتم...کلیییییییییی دعوام کرد...بعد برگه ام رو پیدا کرد و اسممو روش نوشت... خب خیلی ضایع بود اگه میفتادم... خدارو شکر نیفتادم و با ده پاسم کرد...مطمئن بودم که میفتم...ینی به همه میگم که من میفتادم و استاد پاسم کرد... پشت اکن چهره ی خشن ، قلب مهربونی نهفته بود 😂😂😂😂

خب خدا رو شکر...

تا باشه ازین پاس شدن ها...

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۷:۴۴
+مرا لطف تو می باید...

به خاطر یه اشتباه توی ترم سه ، و برنداشتن دو تا از دروسی که پیش نیازِ دروس پیش نیازِ دروس اصلی مون بودن ، افتادم عقب از بچه ها...ییعنی توی هر ترم فقط میتونستم نهایتا 13 واحد بردارم...

اما به لطف خدای بزرگ ، هم ترم 3 18 واحد تونستم بردارم هم ترم پیش 16 واحد بعلاوه ی کارآموزی ام (با کارآموزی 1 شدش 16 واحد) و هم این ترم 17 واحد الحمدلله...

این درحالیه که عملا باید توی ترم پیش و این ترم فقط 13-14 واحد برمیداشتم...خدا خیلی بزرگه...

دمش گرم واقعا...

برای ارشد عمرا اگه نفت بخونم :))


اصلا نمیرم سراغش...

۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۹:۵۲
+مرا لطف تو می باید...
واقعا اونایی که منو دوست دارن ،دقیقا از چی من خوششون میاد؟! :))

این سوالیه که واقعا دلم میخواد جوابشو بدونم...


:))

نکنین با خودتون این کارو
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۲۲:۰۴
+مرا لطف تو می باید...

امروز رفتم دانشگاه...یعنی هنوزم در یونی به سر میبرم...

اولش خیلی ناراحت بودم...مثل روز اولی که میخواستم پا بذارم توی دانشگاه...اما دیدن چهره های آشنا ، برام جالب بود... هرچند که محل نمیدادم 😂

استاد به جای درس دادن حرف زد...اون آخرش دید زشته بذار دو جمله ی درسی هم بگم 😐

خلاصه که اومدیم یونی جان ... امیدوارم بهترینا رقم بخوره ...😊

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۹۶ ، ۱۴:۴۸
+مرا لطف تو می باید...

آدما همونطوری که زود و یهویی وارد زندگی آدم میشن ، همونجوری هم زود از زندگی آدم میرن بیرون...

دلم گرفته واقعا...

چرا؟!

مگه من توی زندگیم، دنبال چند نفر میگردم؟

من دنبال کسی ام که بتونه در راه خوشبخت شدنم ، کمکم کنه...

تنهام نذاره...

این روزا عجیییییییییییییب احساس تنهایی میکنم...

احساس میکنم دیگه کسی منو دوست نداره...

دیگه؟!! کی گفته که از اولش منو دوست داشتن که الان "دیگه" دوستم ندارن؟!!!


حتی پروفایلمو عوض کردم به اینکه: من اون دختری ام که باب میل هیچکسی نیست...

دلم از آدما گرفته...

شاید اگه ازشون توقعی نداشتم ، هیچ وقت هم دلم نمیگرفت...


.

امروز نرفتم تلگرامم... به مدت 15 ساعت و نیم...

وقتی رفتم ، دیدم هیچ کسی بهم پیام نداده...و این یعنی ...تنهایی...

هر روز ساعتها توی اتاق میشینم...تنهاتر از قبل میشم...

دیگه حتی حوصله ی صحبت کردن هم ندارم...


من تنهام...


و باید با این تنهایی کنار بیام...

و با اینکه هیچ کسی نه منو میخواد و نه منو دوست داره...


آره...کنار میام...چرا نیام؟!! مگه تا الآن کاری جز این میکردم؟!!!


یاحق



۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۸
+مرا لطف تو می باید...

همیشه دلم میخواست که کسی رو که همه دوست دارن ، اون منو دوست داشته باشه...

یکی مثل قهرمان...یکی مثل یه محبوب...

.

داشتم فارغ از تمام احساسات دلشکستگی ، حزن و گریه و... که بعد از ماجرای شهید محسن حججی اتفاق افتاده ، به خانومشون فکر میکردم...

به اینکه الآن میدونه ، کسی رو که همه ی کشور عاشقشن ، اون ، اونو دوست داشته و عاشقش بوده...

.

وقتی صدای شهید محسن حججی رو میشنوم و عکساشو میبینم ، یک احساس غرور خاصی بهم دست میده...

دلم میخواد عاقبتم مثل ایشون بشه...

.

من خیلی به اون نقطه فکر کردم...به نقطه ی بریده شدن سرم توسط دشمن آقا امیرالمومنین علیه السلام و افضل الصلوه...

..

ولی من خیلی ادعا دارم... ولی خب این جزو آرزوهامه...

.

چقدر دل کندن ازین آدم سخته...

.

اگه من خانومشون بودم نمیذاشتم برن سوریه 🙈

.

من خیلی خودخواهم😅

.

من همه چیزو واسه خودم میخوام...

.

اگر قرار به شهادت باشه باید من و اون باهم شهید بشیم یا فقط من 😂

.

من تحمل دوری و ... رو ندارم...

.

اون شبی که خبر شهید محسن حججی پخش شد ، صبح یه خواب های نامفهومی میدیدم... خیلییییی نامفهوم...تارِ تار... فقط میدونم خواب شهید محسن حججی رو میدیدم... نمیدونم چی میدیدم ...ولی میدونم خواب خوبی بود...

.

شهیدِ جانم... خیلییییییییی دوستت دارم و میدونم هیچ وقت نمیتونم راهی رو که شما رفتین رو برم...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۷
+مرا لطف تو می باید...

برام جای سواله...


چرا چیزایی که ما میخوایم و دوست داریم اتفاق بیفتن ، با حکمت خدا سازگاری ندارن؟!!!!!!


چرا خیر و صلاح مون توی چیزیه که ازونا خوشمون نمیاد؟!

مثل غذاهایی میمونن که خیلیییییی بدمزه ان ولی برای سلامتی مون مفیدن...


مثل داروهایی ان که دکترها برای سلامتی مون مینویسن...تلخِ تلخ...


خدایا چرا دلمو میشکنی؟!


چرا مارو به چیزایی که قسمت مون نیست وابسته میکنی؟!!!!!!!!!!!!!!!

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۲۳
+مرا لطف تو می باید...

دیشب یکی از دوستانی که فقط یه بار اونم ریاضی دو باهاش کلاس داشتم و درحد جزوه گرفتن باهاش آشنا بودم به تلگرام مامان پیام داده بود که یکی از پسرا توی یکی از گروه ها بهش پیام داده که من میخوام با خانوم فلانی و خانواده اش آشنا بشم.


.

دوستم هم منو به فامیلی نمیشناخت...اصلا همدیگه رو کلا نمیشناسیم...میگه بهش گفتم من خانوم فلانی رو نمیشناسم...ولی پسره گفت چرا میشناسیش! اسمش حدیثه است!!


.

دختره دیشب بهم گفت که چیکار کنم؟ چی بگم؟!


منم فضولی ام گل کرد و ازش پرسیدم اسمش چیه؟ ورودی چنده؟!


.

تا اینکه توی پی ام بعدی دوستم متوجه شدم که پسر بیشعوووووووووووووووووووووووور فقط قصد دوستی داشت... حتی اسمشم به دوستم گفت که بهم نگه...فقط بهش گفته بود که گرایش خانوم فلانی چیه که من درسامو باهاش ترم بعد بردارم باهم حرف بزنیم!!!!


.

برای جامعه ی مهندسان متاسفم که در کنار بچه درس خونا و باشعور ها ، این حجم از بی شعور ها هم وجود دارن که جارو برای بقیه تنگ کردن...

.

حتی به چادری ها هم دیگه توی دانشگاه رحم نمیکنن...


.


فقط میتونم سکوت کنم...


.

چون تا صبح اعصابم خورد بود...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۳:۲۶
+مرا لطف تو می باید...

نمیخوام هیچ وقت ازدواج کنم...


نمیخوام...



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۳
+مرا لطف تو می باید...

بهتره باطن زندگی خودتو با ظاهر زندگی دیگران مقایسه نکنی...

.

تو، خودتی...

اونا، اونا هستن!

.

پس خودت باش و نه کس دیگه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۳
+مرا لطف تو می باید...

دیدین یه موقع هایی دختربچه ها یه گوشه کز میکنن و لباشونو ورمیچینن و بغض میکنن و میگن:


"هیشکی منو دوس نداره"


؟!


الآن اینجوریم من...

 چه اشکالی داره گاهی وقتا با اینکه سنت بیشتر شده یه گوشه کز کنی زانوهاتو بغل بگیری و این جمله رو بگی؟!


حتی اونایی هم که ادعا دارن ، اونا هم طبل تو خالی ان...


خیلی هاشون "فکر میکنن" که دوستت دارن...


.

به مرحله ای توی زندگیم رسیدم که منم دیگه کسی رو دوست ندارم...


.


حس غریبیه...

.

ادما خیلی تنهان...خیلی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۸
+مرا لطف تو می باید...


اصلا چه خوبه که آدم توی لاک تنهایی خودش فرو بره و به مرد و زن اعتماد نکنه...


.

نه وابسته کسی باشه و نه کسی رو دوست داشته باشه...

.

خیلی خوبه اگر فقط و فقط خودت رو و خانواده ات رو دوست داشته باشی...

جدی میگم...


.

این بهترین نوع دوست داشتنه...

.

اصلا آدما دوست داشتنی نیستن...حتی خودم...

.

خیلی وقتا خیلی چیزا فقط یه تلقینه...اگر خوب فکر کنی میبینی که واقعا طرف دوست داشتنی هم نیست ولی انقدر به خودمون تلقین کردیم که چقدر خوبه و چقدر فلانه و چقدر بهمانه ، فکر میکنیم دوست داشتنیه و حتی فکر میکنیم که دوستش داریم...

.

به قول استاد اندیشه مون ، سخت ترین نوع جهل اینه که نفهمی جهل داری و یه پرده ای روی مجهولت رو پوشونده باشه...

.

به قول معروف :


آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند


.


باور میکنم که زندگی اکثریت قریب بالاتفاق ما ، تلقینیه...

.

فکر میکنیم که فلانیم...در حالی که ما متوهمیم...

.

فقط میتونم خیلی صمیمی یه سیلی بزنم به صورتم و عتاب آلوده توی آینه به خودم بگم:


خاک تو سرت حدیثه!

.

پ.ن: گفته بودم تنها زندگی کردن رو تا سالها ترجیح میدم به خیلی چیزا؟!!


۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۵۴
+مرا لطف تو می باید...

میدونی؟!

نمیتونم با آدمایی که اطرافم دیدم و باهاشون همکلام شدم ، مقایسه ات کنم...

.

عجیبه به نظرم...

.

مثلا من ازونایی که باهاشون همکلام شدم، خیلی خوشم میومد...پرستیژشون و...

.

ولی انگار نه!

.

این وسط یه چیزی فرق میکنه...

.

حماقت نکن دختر...

😉

.


خیلیا ارزش اون توجهی که تو از خودت نشون میدی رو ندارن...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۲۸
+مرا لطف تو می باید...


خسته شدن اونجایی خوب نیست که ندونیم کی، کجا و چطوری اتفاق افتاده! انگار که وسط یک مسابقه باختن خودمون رو اعلام کرده باشیم، تلخ و دردناکه. هم برای خودمون و هم برای اطرافیانمون. قبوله که یک وقتهایی اتفاق میفته. روزهایی که فکر می کنیم پس نتیجه ی این همه دویدن هامون چی میشه! پس کی میرسیم به چیزهای خوب! به حس های خوب! اما این رو برات بگم آدم رنگی جان؛ همیشه عاشق آغاز کردن ها باش! مهم این نیست که ما کی میرسیم و چقدر از آرزوهامون واقعی میشن مهم همه تجربه ها و حس های خوبی هست که وسط کارهامون بدست میاریم ❤️ 


.

خسته نشو! 

پر قدرت ادامه بده...

اصلا سردرگمی یعنی چی دختر؟!!

.

بخند و ادامه بده☺😉

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۳۱
+مرا لطف تو می باید...

ای واژه ی بی معنی


رویایی بی تعبیر


آغاز ترین پایان


آزادترین تقدیر


از قلب تو می روید


نبض غزلی تازه


پنهان شده ای در من


گمنام پر آوازه


تو سایه ی خورشیدی


تو بوسه ی در بحران


تو دلهره ای آرام


مهتابِ تر از باران


آرامش طوفانی


می سازی و ویرانم


رسوایی راز آلود


می پوشی و عریانم


من حادثه بر دوشم


من عشق نمی دانم


در هیچ تمامم کن


تا زنده شود جانم


ای واژه ی بی معنی


رویایی بی تعبیر


آغاز ترین پایان


آزادترین تقدیر


من را تو به خود خواندی


معشوقه ی ناخوانده


دل را به ازل بسپار


یک دم به ابد مانــــــــده


"افشین یداللهی"

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۰
+مرا لطف تو می باید...

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا سخن آشنا نگه دارد


پ.ن: این بیت شعر رو خیلی دوست دارم...چهارساله که دوستش دارم...

به خواهرم میگم : این شعر قشنگه؟

میگه: چون توش "حدیث" داره قشنگه :)


.

اصلا مخاطب خاص نداره...

فقط چون صرفا قشنگه گذاشتمش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۴۵
+مرا لطف تو می باید...