یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب

نویسندگان

پیوندها

اساتید دانشگاه 😅

شنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۴ ق.ظ

تا الآن که اومدم ترم پنج دانشگاه ، از بین اینهمه اساتید ، دو تاشون واقعا به دلم نشستن... هر دوتاشونم اوایل که میرفتم سرکلاس ، نه از خودشون خوشم میومد و نه از کلاسشون...

ولی الآن میبینم که چقدر دلم برای کلاسشون تنگ شده...

استاد محمد ابراهیم شفیعی (نمیدونم محمد داره اسمش یا نه 😅) که باهاش خواص سنگ داشتم و استاد روزبه رفعتی که باهاش آشنایی با نفت داشتم... با هر دو توی ترم سه آشنا شدم...

مثلا استاد شفیعی اوایل فکر کنم تا جلسه ی پنجم نمیدونست کلاس تا پنج و نیمه و فکر میکرد تا شیش و پنج دقیقه اس😂 مارو تا اون موقع نگه میداشت که خدا رو شکر بچه ها بهش گفتن که استاد داری اشتباه میزنی😂 

عشقه...عشق...اصن یه استادیه که عااااالیه... خیلی هم متواضع و در عین حال قوانین خاص کلاس خودشو داره...مثلا اون سری خودکارم افتاد زمین... داشت درس میداد...با خودم گفتم زشته استاد داره درس میده خم شم برش دارم...بعدا برش میدارم... اومد امونجوری که داشت درس میداد خودکارمو از روی زمین برداشت و داد بهم... 😊❤

حالا متوجه شدین؟! من از کسانی که اول بدم میاد ازشون بعدا خیلی خوشم میاد ازشون😂😂 با همین اخلاق مزخرفه که بهترین دوستامو از توی دعوا پیدا کردم😂😂😂😂

استاد رفعتی هم بیشتر مدل دانشجو بودنو یاد آدم میده...میگه چجوری باید دانشجو باشی ، اکتیو باشی ، فعال باشی...و مهم تر از همه اینکه موفق باشی... انقدر استاد خوبیه که من با تعاریف ایشون بود که عاشق نفت شدم...

هعی.. 

حالا اینجا منتظرم تا آزمایشگاه خواص سنگ برگزار بشه که هنوز اساتید و دانشجویان گرامی نیومدن...

ترم یک که بودم ، کلاس زبان داشتم که سه واحدی بود....کلا من از اساتید زبان شانس نیاوردم...استاد پیش دانشگاهی ام هم ازش میترسیدم...این استاد دانشگاه هم ازش میترسیدم... به حدی که میگفت خانوم میری تمرین بعدی رو شما بخونید ، توی اون کلاس پر از جمعیت و وحشتناااااااااک درحالی که نمیدونستم جواب تمرین چیه ، با صدای آهسته جوری که فقط خود استاد بشنوه میگفتم میشه من نخونم؟! که با مخالفت استاد رو با رو میشدم و مجبور بودم بخونم و غلط بخونم و استاد دعوام کنه و من بغض کنم که چه ضایع شدم تو اون کلاس که پر از آدم بود...

خلاصه اینکه روز امتحان زبان ، که آخرین امتحان ترم یک بود ، برحسب اینکه بالای برگه هامون اسم و مشخصاتمونو میزدن ، از استرس بالای برگه رو نگاه نکردم و فکر کردم اسممو نوشته...آخ که چقدر امتحانو بد دادم... وااااای... اصلا حالم گرفته بود... نفر آخر برگه ام رو دادم... حتی مراقب اومد بالا سرم و گفت کدوم سوالو موندی؟ بگو تا از روی برگه های دوستات بهت بگم که چی نوشتن ... که من همونجا برگه ام رو دادم... اومدم بیرون و حالم گرفته بود...کلی منتظر اتوبوس موندم و سوار شدم و رفتم پایین...بابا اومده بود دنبالم...دیرش هم شده بود...واااای رسیدم پایین یه لحظه شک کردم...زنگ زدم به یکی از دوستام و پرسیدم که بالای برگه هامون اسممونو نوشته بود یا باید مینوشتیم ؟ که گفت باید مینوشتیم...همونجا میخواستم بمیرم...با بدبختی خودمو رسوندم بالا...با بدبختیا... کلاسی که استاد اون تو بود رو پیدا کردم... بهش گفتم اسم ننوشتم...کلیییییییییی دعوام کرد...بعد برگه ام رو پیدا کرد و اسممو روش نوشت... خب خیلی ضایع بود اگه میفتادم... خدارو شکر نیفتادم و با ده پاسم کرد...مطمئن بودم که میفتم...ینی به همه میگم که من میفتادم و استاد پاسم کرد... پشت اکن چهره ی خشن ، قلب مهربونی نهفته بود 😂😂😂😂

خب خدا رو شکر...

تا باشه ازین پاس شدن ها...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۷/۱۵
+مرا لطف تو می باید...

نظرات  (۴)

بله سفر تاریخی بود برای من 😊
ما که ته کلاس می نشستیم به هم کمک می کردیم، از بس شلوغ بود استاد متوجه نمی شد، تمرین ها هم که قبلا حل شده می رسید دستمون😅
پاسخ:
واقعا؟!😕😐
پس که اینطور...من میگفتما چرا همه شون درست جواب میدن😑
ولی خب من همیشه اول کلاس مینشیتم... جوابا هیچ وقت به دستم نرسید...
زیارت قبول، منم وقتبی همراه دوستان وسط ترم خواستیم بریم کربلا استاد خیلی جدی توصیه کرد حواسمون باشه با خودمون داعشی نیاریم😂
اون بنده خدا هم افتاد درس رو ، کلاس رو برای همه شیرین می کرد😅
پاسخ:
😅شما جزو کسانی بودین که اربعین رفتن کربلا؟ آخه یادمه که با استایل شخصیتی که استاد داشتن و خیلی هم مذهبی طور نبود ، ولی برای بچه هایی که رفتن اربعین کربلا ، غیبت رد نکرد...وااااقعا درسو افتاد؟!!! آخه به نظر میرسید زبانش خوبه چون تمرینارو عین بلبل جواب میداد...البته کلا به استاد همه چیو مثل بلبل جواب میداد 😅 فکر کنم رابطه ی دانشجو با استاد مثل پنبه و آتیشه...نباید خیلی با اساتید گرم گرفت چون در این صورت می اندازن 😅 ... ولی من هنوزم نمیدونم چجوری وقتی تمرین به همه میرسید که بخونن ، درست جواب میدادن ... همه شون ینی انقدر زباناشون خوب بود ؟!!!! 😕
بله استاد پرویز، شبها کابوسش رو میدیدم😅
پاسخ:
واقعا؟!
بله...من یادمه اواخر ترم رفتیم کربلا، من تنها کتاب درسی که با خودم بردم بخونم از ترس استادش همین زبان بود...که توی فرودگاه نشسته بودم توی نمازخونه و شب داشتم زبان میخوندم :))
اگر اشتباه نکنم اون آقای اصقهانیه هم خیلی با شیرین زبونیشون باب میل استاد بودن... :)) آقای حاتمی اگر اشتباه نکنم اسمشون بود...ورودی ما بودن...
ولی خیلی کلاس سختی برای من بود... روا نیست که به یه ترم یکی چنین کلاسی بیفته...
بله خیلی مهربون بودن😑😆
پاسخ:
کی مهربون بوووود؟!
استاد زبانه؟!!!😕

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">