یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃
مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها
چهارشنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۵، ۱۱:۳۵ ق.ظ

یه خواب به غایت وحشتناک!

سلام :(


این روزا برحسب عادت ماه رمضان همیشه بعد از اذان صبح می خوابم...


امروز یه خواب وحشتناک دیدم... 


وقتی بیدار شدم تا چند لحظه نمی تونستم دست و پاهامو تکون بدم...

بعدش به هر زوری بود پا شدم و سجده ی شکر به جا آوردم که همه اش یه خواب بود...


الآن تازه از خواب پا شدم...


می دونید؟! مامان من به موقعیت مالی خواستگاران خیلی اهمیت میده... 

مثلا اگه یکی پزشک باشه و پولدار شاید به ما توصیه ی اکید کنه قبول کنیم !

لااقل من اینطور برداشت می کنم از انتخابات مامان


خلاصه بذارید خوابمو بگم :

خواب دیدم صبح زود نماز صبحمو خوندم و خودمو برای جشن عروسی و عقدم که یکی شده بود آماده می کردم...

یه لباس عروس خیلی زیبا...

خیلی عالی آماده شدم اما باز هم طبق عادتی که همیشه دارم خودمو آرایش نکردم و گفتم همینجوری خوبه!


مراسم عروسی توی خونه ی داماد بود...خونه شون یه ویلا توی لواسون بود...


احساس خیلی خوبی داشتم توی خواب...خیلی خوب...


ما رفتیم به محل خونه ی پدر و مادر داماد که اونجا جشن عقد و عروسی بود

من تا اون موقع داماد رو ندیده بودم و چیزی ازش نمی دونستم...


تا وارد شدیم توی کوچه کلی تزیین شده بود و مرد ها توی کوچه ایستاده بودن...

توی خونه همه خانوم بودن...

من وارد شدم و داماد توی کوچه با دوستاش بود ... کلا کاری به کارم نداشت


من که وارد شدم برام اسپند دود کردن...

فامیلای داماد ریختن سرم و ماشاالله میگفتن و میگفتن چه عروس نازی و این حرفا...


با هرکی که روبوسی میکردم و خیر مقدم می گفتم یه مقدار پول به عنوان هدیه میداد بهم که میدادم به خانمی که پشت سرم برای کمک اومده بود نگه داره


خلاصه اینکه روبوسی و ... تموم شد و رفتم نشستم روی صندلی عروس...

هرچی منتظر موندم داماد نیومد..

از لا به لای صحبتا فهمیدم که داماد دکتره!

به خواهرم گفتم به نظرت دکتره؟!

گفت بعیده که دکترا داشته باشه...

رفتیم توی اتاق داماد...

روی دیوار مدرکش رو زده بود

مدرک پزشکی اش رو از ایتالیا گرفته بود

هرچی منتظر موندم داماد نیومد

مهمونا رفتن...

من هی می خواستم غصه بخورم اما خودمو دلداری می دادم...

رفتم سر کشو داماد...

توی کشو یه سری مدارک بود که نشون می داد آقا وقتی توی ایتالیا بوده به گروه فراماسونری پیوسته!

دنیا روی سرم خراب شد...

چون توی اون مدارک اونا خودشونو یهودی و شیعه ستیز معرفی کرده بودن و هیلاری کلینتون هم سردم دارشون بود و بهشون خط میداد!!

هیچ راهی نداشتم...

از خودم بدم میومد که بدون مراسم خواستگاری به این پسر جواب مثبت دادم!!

میخواستم برم طلاق بگیرم که گفتم نمیشه که روز عروسی طلاق گرفت...

تا اینکه پسره اومد...

حرکاتش غیر عادی بود

یه چمدون بزرگ آورده بود...

بعد از اینکه منو شکنجه داد انداخت توی چمدون تا ببره جای دیگه راحت تر شکنجه بده...

همه اش توی خواب فکر میکردم که اینکه آدم صالحی نیست...این با وعده ی خدا سازگاری نداره...


انقدر حالم بد بود که وقتی از خواب بیدار شدم و فهمیدم همه اش یه خواب بوده سجده ی شکر به جا آوردم...


خدایا شکرت...


به خدا قسم طرف اگه مدرک تحصیلی داشته باشه و پول داشته باشه ولی ایمان نداشته باشه به هیچ دردی نمی خوره...

این خواب برام تجربه شد تا خواستگار رو با دید مالی و مدرک تحصیلی نگاه نکنم...ایمانش فقط مهمه...

یاعلی مدد


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۲۳
+مرا لطف تو می باید...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">