یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃
مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «فراق» ثبت شده است

سه شنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۴، ۰۲:۴۴ ب.ظ

تو فقط زلیخا باش...

بسم ربّ الإمام المنصور


مدت ها پیش ، نوایی گوش نواز در وصف امام منتَظَر و مناجات با ایشان گوش دادم...

یکی از مصراع های آن نوا (که همگی به آن گوش سپردید) ، چنان جانم را سوزاند که در سالروز تولدم ، فقط به یاد آن بودم و بسیار گریستم...

"بیا تا جوانم ، بده رخ نشانم" ، مصراعی بود که اشک از چشمانم جاری کرد...

و من فراموش کردم که خدای من، خدای یوسُف است...

خدای من ، خدای زُلیخاست...

فراموش کردم که باید در راه فراق یوسُف زهرا ، زلیخای پیر و فرتوت و هجران زده و منتَظِر شد تا یوسُف را بدست آورد...

باید عُمر به پای هجران یوسف گذارد...

اگر پیر گشتی،مشکلی نیست...

خدای یوسف است که به تو جوانی ات را عطا خواهد کرد تا به یوسف گمگشته ات برسی...

حتی یوسف زهرا ، برای خداوند عزّوجل بسیار بالاتر است که خدای او به تو نوید می دهد که ای زلیخای در بندِ عشقِ یوسُف ، حتی اگر پیر هم شدی و یوسف نیامد ، اگر عُمرت به سر آمد و باز هم نیامد ، نگران و نومید مشو که زنده ات خواهم کرد تا به وصال سبز یوسف زهرا برسی...

اللهم ان حال بینی و بینه الموت...فاخرجنی من قبری (فرازی از دعای عهد)

تو فقط زلیخا باش و بُت درونت را بشکن و عاشقی کن...بقیه اش با الله و بقیّة الله...

بسم الله...

_________

+مادرم !

سمنو پزان تو حال و هوای دیگری دارد...آن هم در شب جمعه تا صبح جمعه...بیدار در کنار تو...


 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۴ ، ۱۴:۴۴
+مرا لطف تو می باید...
سه شنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۲، ۱۱:۳۱ ب.ظ

هیئت...

بچه که بودم،ینی از بچگی ام همیشه یه هیئتی میرفتیم که بسیار هیئت عنایت شده ای بود...

هیئتی که شاید بانی اون رو خیـــــــــــــــــلی ها بشناسن...خیــــــــــــلی ها...

همیشه وقتی ماه محرم شروع می شد،کله ی همه رو میکندم از بس غر رو غر که منو بــــــــــــــــــــــاید ببرید این هیئت...

دور بود...خیلی دور بود...توی دهکده المپیک...

اما همیشه ،هرسال ،هرشب هر ماه محرم آژانس میگرفتیم و میرفتیم...آژانس رو هم نگه میداشتیم تا اتمام هیئت...و همیشه هم دیرتر از همه هیئت رو ترک میکردیم...

مجبور شده بودن تا چندین بار مکان هیئت رو عوض کنن...نمیدونم الآن این سالها کجاست مکانش...

یه عقیده ی قدیمی هست که میگن:اگر دندونت جایی بشکنه یا اگر کفشت جایی گم بشه حتما دوباره اونجا بر میگردی...با اینکه خرافیه اما امیدوارم اینطور باشه...چون یه بار تو بچگی ام حدود 4-5 سالم بود که کفشمو تو این هیئت گم کردم...

قبلنا همون موقع ها که 4-5 سالم بود یکی از همسایه هایی که هیئت تو اون ساختمون برگزار میشد خواب دیده بود که کاروان سیدالشهدا داره میگذره...به هیئت اینا که میرسن،آقا رو میکنن به کاروان و میگن:

همین جا اطراق میکنیم...

اینو از بچگی ام به یاد دارم...بارها و بارها مکان هیئت عوض شد اما ما هرســــــــال میرفتیم و محال بود که نریم...

بارها و بارها ،هرسال تو خواب به خیلی ها آدرس این هیئت رو میدادن...

نمیدونم...شاید درست نباشه انقدر بگم:این هیئت،این هیئت...

هیئت ها همه شون منسوب به نام سیدالشهدا هستن و صاحب اصلی شون امام عصر هستن قدمگاه ایشونن...اما باید یه واقعیت رو قبول کنیم که بعضی ها با "اخلاص" کار میکنن...نیت شون فقط و فقط اخلاصه...اینجاست که میگن:این هیئت نظر کرده است...

سخت ترین محرمی رو که پشت سر گذاشتم،محرم سال 86 یا87 بود...درست یادم نمیاد...

بازم مثل هرساله،شوق وافری داشتم تا به هیئت همیشگی برم...با کلّــــــــــــــــــــــــــــی اصرار موفق شدم تا خانواده رو راهی کنم...

اما...یه گدا...فقط یه گدای سرچهار راه کار رو خراب کرد...باعث شد که پامون بریده بشه...دیگــــــــــــــــــه پامونو نذاریم اونجا و من هرسال از فراق اونجا گریه کنم...هرچند که همــــــــــــــــــه جا پرچم سیدالشهدا هست و ما زیر چتر امام زمانیم...

اما...بعضی دلبستگی ها ادم رو ناراحت میکنه...اگر به فراق برسه...

آخرین مکانی که یادمه از هیئت ،شهرک گلستان،دهکده المپیک اگر اشتباه نکنم کوچه بنفشه دوازدهم بود...

همیشه سر کوچه یه بنر بزرگ بود از چهره ی نورانی حضرت عبّاس...

و مکان ،توی پارکینگ یه ساختمون بود...جایی که ما هیچ وقت جا پیدا نمیکردیم تا "تو" بشینیم و همیشه توی زمستون بیرون اونم نه تو کوچه بلکه تو راهرو میشستیم...

وااااااااای یه بار قسمتم شد تا برم تمام استکان های چایی زوار رو بشورم...

هنوزم بوی چایی هاش میاد...

حضرت سیدالشهدا همیشه به همه مون عنایت دارن...همه ی مجالس منسوب به ائمه اطهار علیهم السلام متعلق به حضرت صاحب الزمانه...

به این جهت توی اون ساختمون مجلس رو میگرفتن چون یکی از واحد های ساختمون متعلق به مادر بانی بود...

بانی هم آقای "حسین سبزعلی" قاری قرآن بودن...

آخرین بار توی مسجد شهرکم.ن ایشونو دیدم که مجری برنامه گفت:برای شادی روح مادر جناب سزعلی صلوات بفرستید...

فهمیدم که ایشون از دنیا رفتن...پس قطعا مکان هیئت توی این سالها عوض شده...

قصدم از این پست تخلیه ی فراق بود!!!!!!

شاید یکی پیدا بشه که این پست رو بخونه و مهمان همیشگی این هیئت باشه...با ادرس جدید...و ادرس رو به من بده...انشاالله تعالی...و من الله توفیق ...والعاقبة للمتقین...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۲ ، ۲۳:۳۱
+مرا لطف تو می باید...