یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

عید پارسال:)

چهارشنبه, ۳ مهر ۱۳۹۲، ۰۷:۱۲ ب.ظ

"بسم ربِّ الإمام المنصور"

این روزا اصلا و به هیچ عنوان حس پست گذاشتن نیست اما برای تنوع خوبه=)

مدرسه ما هرسال یک هفته مونده به عید غدیر هر صبح فرازی از خطبه ی غدیر رو قرائت میکنه با معنی و یک روز مونده به عید غدیر،درس رو تعطیل میکنه و اون روز رو به جشن میپردازه و در واقع "کارگاه غدیر" رو اجرا میکنه و کاربرد غدیر رو بیان میکنه در قالب های متفاوت...

و اون وسط هم یه تنوعی هم داره...

پارسال روز جشن یه مسابقه برگزار شد که چند مرحله ای بود...

اول مسابقه یه برگه هایی رو پخش کردن که توی اوراق شماره نوشته شده بود...

منم یه شماره برداشتم.

وقتی شماره رو دیدم،40 بود...

یه ندای درونی میگفت که این شماره خونده میشه برای مسابقه...

و دقیقا بین 6 شماره ای که خونده شد،شماره ی 40 ،ششمین شماره بود...

ایمان داشتم که شماره ام خونده میشه...

خلاصه که مقع رفتن به زینب گفتم:من برنده میشم=)

رفتیم و مسابقه شروع شد...یه سری سوال میکردن و با زدن زنگ باید جواب میدادیم=)

آخرین سوالی که قرار بود بکنن،من داشتم به معلمم که خیلی چشمان درشتی داشت نگاه میکردم.و یک آن ذهنم رفت سمت اینکه وااای چقدر چشمای معلممون درشت و قشنگه بعد یاد چشمای شترمرغ افتادم و مژه های بلندش(اصلا قصد توهین نیست چون من عاشق چشمای شترمرغ هستم!)

بعد با خودم گفتم:آره شتر مرغ هم نصف صورتش چشماشه و بزرگترین چشم ها رو بین حیوونا داره!

حالا بچه ها دارن اونور جواب سوال میدن و من به فکر این چیزا بودم!

خلاصه اینکه من تو این تفکرات بودم و دقیقا اخرین سوالی که اون لحظه پرسیدن این بود:

بزرگترین چشم رو کدام حیوان دارد؟!!

منم که شاد سریع جواب دادم و برنده شدم=)))

این یه خاطره ی جالب از عید غدیر پارسال بود=)

وقتی به معلمم ماجرا رو گفتم کلی خندید...=)

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۷/۰۳
+مرا لطف تو می باید...

نظرات  (۳)

۰۴ مهر ۹۲ ، ۰۰:۰۷ میلاد علیدوست
سلام. جالب بود
موفق باشید
پاسخ:
سلام.شما نیز
سلام آجی جونم
چ مدرسه ی باحالی دارین
تا حالا به چشمای شتر مرغ دقت نکرده بودم :)))
پاسخ:
سلام عزیزم=)
ممنون باحالی از خودته=)
جدی نگاه نکردی؟چشماش خیلی قشنگه=)
۰۳ مهر ۹۲ ، ۲۰:۰۲ سمفونی شماره صفر
بش میگن پدیده ی همزمانی!
خیلی پیش میاد...
یونگ در حال ِ درمان ِ زنی بود که رویکرد ِسخت عقلانی اش به زندگی درمان را مشکل میساخت.پس از چند جلسه ی بی حاصل ، زن از خوابی که مربوط به سوسمی طلایی میشد سخن گفت. یونگ میدانست که در اساطیر ِ مصری سوسک ِ طلایی مظهر ِ باززایش است و از خود میپرسید که نکند این خواب دارای وجه نمادین است و روح زن در حال تولد دوباره است و درصدد بود همین را به زن بگوید که  صدایی روی پنجره ی اتاقش شنید.نگاه کرد و دید که یک سوسک ِ سبز-طلایی آن سوی شیشه است...
و ادامه داستان !
پاسخ:
=)
چه جالب=)
مرسی واقعا از اطلاعاتی که میدین...واقعا مرسی...=)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">