یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

❃ نَظَرَ مِن بابِ افتعال❃

مشخصات بلاگ
یکی اون بیرون به فکرته!!باور کن!

آقای من دستم را بگیر...
کودکی بازیگوشم...

آخرین مطالب
نویسندگان
پیوندها

مدرسه مدرسه مدرسه ها وا شده روی عاطفه ها :|

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۲، ۰۶:۴۸ ب.ظ

"بسم ربِّ الإمام المنصور"

امروز هم گذشت=)

اولین روز از سال تحصیلی جدید...

یادمه نوروز امسال وِرد زبونم این بود:امسال،سالِ منه!

در طول زندگی ام،هیچ وقت شبای اولین روز از سال تحصیلی خوابم نمیبره!

هیچ وقت...

دیشب هم حس بی خوابی زده بود به سرم و تا ساعت 3 صبح بیدار بودم و ساعت 6:15 صبح هم بیدار شدم.

سریع چادرمو اتو زدم و حاضر شدم و بعد از صرف صبحانه،به همراه امیرحسین رفتیم پیش ماشین تا خواهرم ما رو به مدرسه برسونه...

اتوبان حسابی شلوغ بود و باعث شد که ساعت 7:15 به مدرسه برسم!

وقتی رسیدم،یه مدرسه بزرگ رو جلوی روم دیدم...

خود مدیر جلوی در ایستاده بود و بچه ها رو به سمت داخل مشایعت میکرد و خیر مقدم میگفت.

وقتی رفتم،انقدر بزرگ بود که توش گم شدم!

یکی از بچه هامونو(فاطمه) پیدا کردم و گفت که کلاستون طبقه ی سومه برو کیفتو بذار و بعد بیا طبقه ی زیر زمین سالن اجتماعات برنامه داریم.

منم اینهمه پله رو رفتم بالا (کلا حدود فکر میکنم 3 یا 4 طبقه است ساختمون!)

رسیدم و وقتی ویوی کلاسمونو دیدم،دهنم باز موند!یک ویویی حیرت انگیز رو به دشت و کوه!

کیفمو گذاشتم و سریع دویدم به سمت سالن اجتماعات.

وقتی چهره ی دوستامو دیدم،از خوشحالی بال دراوردم!

رفتیم نشستیم و منتظر برنامه خوش آمد گویی شدیم که خبرآوردن:سوم ریاضی سرِ کلاس!

همه مون موندیم!

نگید که همه ی بچه های مدرسه برنامه داشتن و فقط سوم ریاضی "جبر" داره!اونم صبحِ اولِ صبح!

خلاصه اینکه کلاسِ خیلی خوبی رو گذروندیم و بعدش رفتیم سالن اجتماعات و دیدیم که اقای "ایرجِ حسابی" پسر "پروفسور حسابی" رو دعوت کردن تا اولِ سال با سخنرانی شون به ما انگیزه بدن=)

سخنرانی عالی بود...

وقتی تموم شد،با شیرینی ازمون پذیرایی شد و برامون اسپند دود کردن و ما رو از زیر قرآن رد کردن و فرستادنمون سر کلاس.

فیزیک داشتیم.

کلاس فیزیک هم به خوبی گذشت و بسیار بسیار کلاس عالی بود گوش شیطون کر=)

زنگ بعد هم دوباره فیزیک داشتیم و ذره ای هم خسته نشدیم=)

بعد نوبت به زنگ ورزش رسید.

بیکار بودیم چون هنوز باشگاه کرایه نکرده بودن!

و دیگه وقت،وقتِ حسابان بود=)

زنگ بسیار بسیار عالی حسابان هم گذروندیم=)

البته چنان خستگی بر منم غالب شده بود که ترجیح دادم تحمل کنم...

و به هر سختی بود گذشت=)

امیدوارم دیگه حسابان زنگ اخر نیفته چون واقعا کشش ندارم!

در نهایت کلی مشق برامون موند=)

این بود روز اول مهر ما=)

 

 

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۷/۰۱
+مرا لطف تو می باید...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">